دید و بازدید1

   آمده اند مهمانی عید ،بچه کوچولوی تپل چشم آبی شان خوابش می برد ،مامان جوانش توی یکی از اتاق ها می خواباندش،می گویم پتو انداختی روش؟می گوید که آره .دم رفتن بابای جوانش می رود که بچه را بردارد،حس می کند که اتاق سرد است،حس می کند که بچه سردش شده ،عصبانی می شود،همسرش را صدا می کند،غر می زند،زن می گوید که لباس بچه زیاد بوده ،پتو هم داشته ،سرما نمی خورد،مرد ولی باز غر می زند،بچه گریه می کند و قرار نمی گیرد ،خداحافظی می کنند و با عجله از خانه می روند بیرون ،توی کوچه باران شدید می بارد...دم در همین طور که برای بدرقه شان دست تکان می دهیم توی دلم صلوات می فرستم که خدایا بچه  سرما نخورد امشب...

/ 3 نظر / 6 بازدید
مسیر

چقدر صلوات باید فرستاد!

ehsan

خواندم.