ممد،تو بودی و دیدی/نه

از خرمشهر نوشتن سخت است.

نمی‌شود در چندخط مختصرش کرد. اتفاق بزرگ‌تر از آن چیزی‌ست که در قالبِ تنگِ جمله‌های ما یا حتا صفحاتِ تاریخ جا شود.

قصه‌ی خرمشهر پر است از حماسه‌ی نام‌هایی غریب و آشنا. نام‌هایی که در این نوشتار فقط به تعدادی کم از ایشان اشاره شد.

خرمشهر را باید خودِ بچه‌های خرمشهر روایت کنند. همان طور که سیده‌زهرا حسینی در «دا» روایت کرده، یا سیدمرتضا آوینی در «شهری در آسمان»ش .

اما نه...

بگذار ما هم هرچند در قالبِ تنگِ واژه‌هایی شکسته‌بسته‌، اما بنویسیم. بنویسیم که این ذکر، از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. که این خاطره‌ها و این ستاره‌ها غبارِ تکرار نمی‌گیرند. چرا که ما به شنیدن‌ و شناختن‌شان محتاجیم. وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد.

بگذار بنویسیم که «ممد!تو بودی و دیدی...»

مگر نه این‌که شهدا زنده‌اند و نزدِ خدای‌شان مرزوق؟

که شما زنده‌اید و این ماییم که باید هوای خودمان را داشته باشیم...

که شما از پسِ آزمونِ پُربلای آن روزها سر به سلامت برآوردید و یا با شهادت و یا تا سرحدِ شهادت از این کویرِ وحشت گذشتید. اینک ماییم و آزمون‌های روزگارِ خودمان...

 

پی‌نوشت:

زحمت ویرایش این متن‌ها را آقای محمدمهدوی اشرف کشیده‌اند و به صورت مجموعه‌ای کوچک درخرداد 90 توسط فرهنگسرای خانواده گلستان منتشر شده است.

/ 3 نظر / 7 بازدید
یه مامان

سلام همه را خواندم. کتاب را نمي‌دانستم.

ehsan

خواندم.

سناء

وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد...[گل] همه اش خواندنی و دوست داشتنی ست. این ممد تو بودی ها