...

خواهرزاده امام خمینی بود.یک پیرزن تنها که بچه نداشت و همسرش هم خیلی سال پیش از دنیا رفته بود.توی یکی از روستاهای اطراف  خمین زندگی می کرد.تقریباً تنها ،من از روزهایی که توی ایرنا کار می کردم اسمش را شنیدم که خبرنگارها لابه لای گزارش هایی که از خاطرات کودکی و نوجوانی امام می زدند نامی هم از او می بردند و اشاره ای می کردند.

 

بعدها خانه یکی از اقوام  دیدمش،هی خیره می شدم توی چشم و ابرو و لب و دهنش،  می خواستم شباهتش را با دایی اش  کشف کنم لابد!

نمی شد باش گرم گرفت،خوش زبان و اهل تعریف نبود ،یک غرور خاصی داشت که حتا تنهایی و بی کسی هم این غرور را ازش نگرفته بود.

تقریباً تنها کسی که داشت همین قوم و خویش ما بود.کسی که به یادش باشد،دیدنش برود،پی گیر دوا و دکتر و بیماری هایش باشد،مهمانش کند،پیرزن فقط او را محرم می دانست،فقط با او درددل می کرد ،شکایت می کرد و  راز می گفت.

این قوم و خویش ما هم لابد به خاطر امام این همه برای پیرزن فرزندی می کرد،آخه به ش   می آید این کارها،

سه روز پیش پیرزن به رحمت خدا رفت .همان طور تنها و غریب،وصیت کرده بود این قوم و خویش ما ببردش قم خاکش کند.وصیت های دیگری هم لابد کرده بود...

بردش قم ،همان طور تنها ،مجلس ختمی هم در مسجد همان روستایی که خانه داشت.

و تمام شد...

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
مسیر

برچسب خوبی داشت، "برای نگفتن" خدا رحمتشون کنه!

ehsan

خواندم.

پولادگر

پس این فامیل هایش کجا هستند؟ پس این نوه های امام کجا بودند؟ یعنی امام چند تا خواهر زاده دارد مگر؟

مادامین

بعضی زندگی ها تموم میشن و راز و رمزشون تا همیشه سر بسته می مونه

..

گاهی توی ادبیاتتون ادب کمرنگ می شه

قاصدک بارون

دلم گرفت... ولی خداییش از پیرزنی مثل اون که اینهمه تنها بوده و به خاطر ربطش به امام حتمن خیلی هم قصه ی زندگیش شنیدنی بوده و ماجراها داشته....خب نمیشود انتظار داشت که با همه ی مردم گرم بگیرد.یه جور راز سربه مهر می شن اینجور آدما.... خدا رحمتش کنه....براش صلوات بفرستین...ان شا الله که در جوار امام باشه و در جوار امام امام.

nooshijan

خدا رحمتش کنه همه همین هستیم تنها به دنیای می آییم تنها زندگی می کنیم و تنها می میریم

عکس ملایر

بی دوست عمر هاست در آتش نشسته ایم با این تعب نیود سزاوار زیستن ذلت کش هزار خیالیم وچاره نیست لعنت به وضع دور زدلدار زیستن بیدل من از وجود و عدم کردم انتخاب بی اختیار مردن و ناچار زیستن