دید و بازدید 3

یک دفتر و یک بسته مداد رنگی خانه داریم مخصوص مهمان های کوچولو .

هربار که بچه ای می آید دفتر و مدادها را می دهیم دستش تا سرش گرم نقاشی شود.دفتر شده کلکسیون آثار هنری بچه های فامیل و دوست و آشنا.جالب اینجاست که هربار بچه ای پیله شود و بخواهد  آنها را با خودش ببرد  اجازه می دهیم ولی همه ی بچه ها وقت ِ رفتن یادشان می رود که چیزی را هم قرار بوده با خودشان ببرند.

اصلاً شاید فرق ما و آنها در همین باشد ،چشم شان را شاید چیزی بگیرد ولی دل شان را نه.

چند شب پیش چند گروه مهمان داشتیم و تعداد بچه ها کم نبود . مثل گارسون ها چای می ریختیم و خدمات می دادیم ،این وسط "صبا " از قبل یادش بود و بهانه دفتر و مدادرنگی را می گرفت.توی گوشش گفتم الان شلوغه ،با بچه ها دعواتون می شه ،بذار بقیه برن ،میارم برات .با لب و لوچه آویزان گفت "خب اینا دیر می رن آخه".راضی ش کردم یک جوری بالاخره و رفتم سراغ کارم.

آخر شب  همه ی مهمان ها با هم بلند شدند ،من یادم نبود فقط دیدم دخترک اشک می ریزد که ما یه کم دیرتر بریم،که چند دقیقه دیگه بمونیم !

گوش کسی بدهکار نبود و رفتند.صبح یادم افتاد که دخترک به خاطر حرف من می خواست بماند،به خاطر مدادرنگی و دفتر نقاشی .

دلم گرفت ،امروز برایش دفتر و مداد نو گرفتیم ،یک جوری رساندیم به دستش،مگر جبران شود .

بالقوه اهل اطمینان و اعتمادند،به مرور یادشان می دهیم که عزیزم ،ازین خبرها نیست ...

 

پی نوشت:

خانوم بزرگه انگاری رفته عید دیدنی،دیدار فک و فامیلش!دور از چشمش می نویسم تا نرم شوم :)

/ 8 نظر / 8 بازدید
عکس ملایر

من مادر خوبی برای تو نیستم می دانم مادری که همیشه فراموش می کند ... فراموش می کنم فراموش می کنم پرداختن قبض های آب و برق و تلفن را و نوشتن گزارش کارم را برای آقای مدیر عامل فراموش می کنم فراموش می کنم ... اما همیشه یادم هست که چند برگ دیگر از دفتر نقاشی تو باقی است من راز مداد رنگی های تو را می دانم این بار مداد زردت از همه کوچک تر است تو از شب ترسیده ای فراموش می کنم فراموش می کنم ... و به دست های تو می اندیشم و به دست های خودم و به دست های مادرم که دست های حنا بسته ی مادرش را در یک صبح برفی در کوچه های بروجرد گم کرد تو هم یک روز دست های قشنگ مادرت را گم می کنی ... باید برای تو چتری بخرم چتری نه برای روزهای بارانی چتری که تو را به یاد باران های نباریده بیندازد ...

ehsan

خواندم.

صفا

سلام ...عیدت مبارک....چرا من توی روشنائیها منتظرتم ونه در وبلاگ خودت؟؟!! مغز من کلا این ریختیه!!!! ....<بالقوه اهل اطمینان واعتمادند...به مرور.......>[سوال][چشمک]

راهی

این همون صبای معروفه که می خواد بره گم بشه, بسپارین منم با خودش ببره. مثل ماها که یادمون رفته!

زهرا

قبول نیست. برای من که اومدم خونه تون مداد و دفتر نیاوردی[گریه]