بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج سالهشد.

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

ضمن تبریک سال نو.من ادبیات خونده نیستم ولی خواستم بگم که بعد از ششصد تا نوشته نوشته هایتان قوی تر و رساتر و دلنشنین تر شده اند. مثلا : " برای زنجیر پیوستگی قانون است و ما را زنجیر آفریده اند شاید" که خیلی به دلم ننشست. جاشو با " زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست." عوض کرده خسته نباشید

در بیابان طلب

چقدر قشنگید و زیبا خوشا به حالتان بعضی تشنگی ها ......چقدر آرزومندم

زهیر

ما را زنجیر آفریده اند ... حتما زنجیر آفریده اند ...

مسیر

سلام و تبریک سال و بهار و دهه ی نو و یک عالمه آرزوی خوب همراه دعاهام فوت تا همون نهال جلوی در خونتون چقدر ولی دلم خواست دم از رفتن نزنی از بستن عطش شکن ما نه تو ننویسی

ضحی

بازگشت پرو پیمان شما را ارج نهاده و تهدید می کنیم که دیگه از این کارا نکنین ها . [چشمک]

صهبا

تولدت مبارک . آپم بیا عید دیدنیم.

آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. پیروز باشید آدرس وبلاگ چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

محبوبه

سلام سال نو مبارک تولد عطش شکن هم مبارک 5 سالگی سن شیرینیه ...مامانا خوب میدونن!...

راهی

تولد عطش شکنت مبارک[گل]

عابر جاده های مرگ

بهار خنده زدو ارغوان شگفت در خانه ، زیر پنچره گل داد یاس پیر دست از گمان بدار با مرگ نحس پنچه میفگن بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار