ماهی

ماهی داشتیم، خیلی وقت بود که این ماهی را داشتیم، یادم نیست از کی، از هروقت که یادم هست داشتیم.

اما دریا که هیچی، حتا یک حوض کوچک مشترک نداشتیم که ماهی‌مان را بیندازیم توش تا چرخ چرخ بزند برای خودش و با خیال راحت برویم دنبال کار و زندگی‌مان.

من دست‌هایم را کاسه می‌کردم لبریز آب، ماهی را می‌انداختم توی دستهام تا نمیرد، نگاهش می‌کردم که چه قشنگ بال می‌زند و نفس می‌کشد، کیف می‌کردم از ماهی داشتن، اما کم کم دستم سِر می‌شد، از بس سرم توی ماهی بود چاله چوله‌ها را نمی دیدم، کله پا می‌شدم وسط زندگی، سرم می‌خورد به سنگ، درد می‌گرفت، ماهی از دستم می‌افتاد، اینجا بود که دست تو می‌شد حوض. ماهی می‌افتاد دست تو، تویی که دلت همیشه قرص‌تر از من بود و دستت را هم قرص تر می‌کرد، مثل من آب از لای انگشت‌هات نمی‌چکید و حوض من‌درآوردی‌مان به این زودی‌ها کم آب نمی‌شد.

تو بلد بودی یک‌جوری هم گاهکی به ماهی نگاه کنی و هم جلوی پایت را ببینی که کله پا نشوی، هوای چاله چوله ها را داشتی، سرت به سنگ نمی‌خورد اما خسته می‌شدی. خسته می‌شدی از اینکه چرا حوضی به کار نیست، دلت نمی آمد ماهی را بیندازی برود برای خودش، توی جوبی، حوض مسجدی، جایی... بعد بهانه می‌گرفتی، بهانه می‌شد سنگ، تنگ دستت را ترک می‌انداخت، ماهی می‌سرید پایین، باز نوبت من می شد... 

یک روز آخرش خسته می‌شدیم، قید ماهی را می‌زدیم، می‌افتاد روی خاک، دست و پا می‌زد و جان میداد بدون آب ...بدون حوض دست‌های ما...

گذاشتمش کف دستم، لاغر شده بود، فوت کردم و ورد خواندم تا لاغرتر شود، کوچک تر و ریزتر، آنقدر که توی چشم جا بگیرد، انداختمش توی حوض چشم خودم، چشم آدمی همیشه خردکی آب دارد، گیریم که شور باشد، مگر نه این‌که آب دریا هم شور است...

از این به بعد به هرچه نگاه کنم، در قاب نگاهم یک ماهی هم هست که چرخ چرخ می زند یک گوشه برای خودش، تو بگو حالا ریزتر شده باشد، ولی هست، جایش هم امن است، تو غمت مباد.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیر

از بس سرم توی ماهی بود چاله چوله‌ها را نمی دیدم، کله پا می‌شدم وسط زندگی، سرم می‌خورد به سنگ، درد می‌گرفت، ماهی از دستم می‌افتاد گذاشتمش کف دستم، فوت کردم و ورد خواندم آنقدر که توی چشم جا بگیرد، انداختمش توی حوض چشم خودم چه اوج هایی دارد این "شاید داستان" [گل]

یه مامان

به خاطر همان ماهی توی چشم است شاید که حادثه‌های دم به دم از عطشت نکرده کم....

بهار نارنج

خوب است آدم توی زندگی‌اش ماهی داشته باشد و دستِ کمک‌ی که خیالش راحت باشد، هر وقت خسته شد، حوض دست‌های او هست برای نگه‌داشتنش. الهی که ماهی‌تان همیشه زنده بماند!

سناء

قشنگ بود خیلی. اولش یه کم نفهمیدم درست. ولی خب نفهمیده قشنگ بود[نیشخند] راست میگن یه مامان! موافقم باایشون [قلب]

ehsan

خواندم.

ماهی ات را به من قرض می دهی؟

خاله زهرا

بخاطر ماهی کوچولوی قاب نگاهته که دنیا رو با حس قشنگت میبینی . مثل همیشه زیبا بود قلمت .

ترنم چماق

سلام زیبا نوشتی.آفرین . فقط اون قسمت که از ماهی خسته میشدید و ولش میکردید تا جان سپرد رقت بار بود و سخت حتما قلب سختی داشتی تو و دوستت......بروزم زیاد