وفا

همیشه وقتی یک گلدان که خیلی دوستش داشتم را از گل های قشنگی که خیلی دوست شان داشتم لبریز می کردم و روی میزی که خیلی دوستش داشتم می چیدم،

همیشه وقتی یک تابلو که خیلی دوستش داشتم را بر دیواری که مال خودم بود می آویختم،

همیشه وقتی بیت شعری را که خیلی برایش می مردم با خط درشت خوب می نوشتم و می زدم جایی که چشم بدوزد به چشمم،

درست در یک لحظه ی خاص،در یک لحظه ی خیلی کوتاه ،در یک لحظه سنگین که نمی دانم از کجا متولد می شد میان لحظه های شاد و شنگول من ،در این لحظه بود که فرسنگ ها هزار فرسنگ میان من و همه ی این ها فاصله می افتاد و درست در همین لحظه ی سترون کوتاه احساس می کردم:

آن گلدان و گل های تویش یک گلدان لبریز از گل خیلی معمولی ست و ربطی به من ندارد،

آن تابلو فقط یک کاغذ است که روزی کسی چیزی روی آن کشیده ،

آن چه که با خط درشت روی دیوار نوشته ام فقط یک بیت شعر ساده است که معلوم نیست شاعرش وقتی چه مرگش بوده سروده و قلب این شعر هیچ هم برای من نمی تبد،

همیشه درست همین جا بود که من از آن اتاق و آن گلدان و آن گل و آن تابلو و آن بیت شعر برای همیشه جدا می شدم و آن ها از اتاق من هجرت می کردند.

/ 2 نظر / 7 بازدید
ehsan

خواندم.

آفتابگردان

سلام راستش من هم يه وقتهايي اين احساس پوچي رو پيدا مي‌كنم. هنوز هم نتونستم اسم براش پيدا كنم. خصوصاً وقتي خيلي دنبال آن چيز گشته‌ باشم، وقتي پيدايش مي‌كنم، انگار ديگه...... واي خيلي حس بديه[گریه]. در پناه حق