مهتاب

 توی خوابم در سفریم و یک بچه‌ای را سپرده‌اند به من که بشوم مادرش. بچه یکی دوساله می‌زند و انگار دختر است. هرچی نگاهش می‌کنم ربطی بین خودم و او نمی‌بینم، حتا قیافه‌اش خاطرم نمی‌ماند و بین بچه‌های دیگر کلی نگاه نگاه می‌کنم تا یادم بیاید کدام‌شان بود، بدتر این‌که قرارمان را از یاد می‌برم و هرجا می‌خواهیم برویم طفل معصوم را جا می‌گذارم، دیگرانی که دوستش دارند جمعش می‌کنند و می‌آورند، توی همان خواب دلم برای بچه می‌سوزد...

/ 6 نظر / 7 بازدید
اکرم

مهتاب من بودم شک نکن

ehsan

خواندم.

اکرم

گویا اشتباه شده مهتاب من نبودم پنج‌شنبه فهمیدم!!

سناء

چقدر زیبا... تعبیرش به نیکی ان شاءلله. دختربچه و نگاه و قرار و دوست داشتنها... رویای مهتاب...[قلب]

ضحی

عظش جان تلاشت رو بکن که توی واقعیت این همه مراقب بچه ات نباشی[لبخند]