...

  افتاده بودم زیر پای این و آن،آمدی و جمعم کردی،مثل این رهگذرها که تکه‌های نان کف پیاده رو را برمی‌دارند و می‌بوسند و می‌گذارند جایی که حرمتش حفظ شود.

خرد شده بودم و هر تکه‌ام افتاده بود جایی و کسی خودش را درم نگاه می‌کرد، زلف کجش را شانه می‌زد در صیقل ذاتی‌ام،

صدایم کردی  مثل آهن ربا که براده‌ها را صدا می‌کند، تکه‌هایم از دست این و آن به سمتت شتافتند، بندم زدی و خودم شدم.

نی داشتم، هرکسی که اندوهش را درم می دمید برایش حکایت می کردم،نی ام را شکستی. گفتی هرکس باید نی خودش باشد.

صدایم زدی و به خودم برگرداندی. بیگانه و جدا و بریده از همه.

 

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه م

تعبیرتون خیلی قشنگ بود[گل]

عطش شكن

متن يك خط در آخرش كم دارد: " و بعد رفتي"

مسافر

مطمئنی "رفت " ؟؟؟ در پناه خدا [گل][قلب]

گیومه

سلام "و بعد رفتی؟" گیج شدم من جواب سوالاتم را هم ندادیدها

حکیم

همیشه می رود انگار به دل ادم نیست -چرا نمی ماند؟ جای ماندن نیست؟

ehsan

خواندم.

زهرا

بریده از همه... قشنگ است