...*

ایستاده بودی دمِ درب.
شیلنگ(!) آب در دست هایت!
گُل های دم در را آب می دادی.

ما هم برای خودمان رفته بودیم دنبال بازی گوشی.

 

سرت را که برگرداندی٬
دیدی پاک خودمان را خاکی کرده ایم.
سرتاپای مان را.
دستهایمان را هم که دیگر نگو.

گِل و شُل و ...

نگاهی کردی از سر تعجب!
با همان نگاهت پرسیدی که این کارها چیست با خودت کرده ای؟(۱)

ما هم با همان بچگی مان سرمان را کردیم توی یقه مان!
سرمان را انداختیم پایین.
بی اختیار شروع کردیم با دست هایمان بازی بازی کردن
و روی پاهایمان آهسته وول وول خوردن!

خودت که می دانی! 
بالاخره آن بچه که بازیگوشی می کند٬
می داند کارش بد است ولی خیالش از مهربانیِ بابا راحت است.
می داند ممکن است که اخم هم نصیبش شود یا مختصر دعوایی؛
ولی آخرش بخشش است!
این طوری است دیگر. (۲)

نگاهت را چرخاندی به سمت دست هایمان.
دست های آلوده شده به گِل‌مان.
این دفعه دیگر اخم کردی! (۳)

«آخرْ این چه سر و وضعی است که برای خودت کرده ای...بچه!؟»

این بار دیگر نیش پشمانی مان باز شد.
ما هم نگاهمان را چرخاندیم به سمت آن شیلنگ آب که دستت بود! (۴)

 

***

الهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی (۱)
اَخَذتُک بِعَفوِک(۲)

و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی(۳)
اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک(۴)

* به رسم امانت از باغ دغدغه هایم...

/ 1 نظر / 8 بازدید
ehsan

خواندم.