بزرگ می شویم،یادمان می رود

بچه که بودم زخمی روی دستم افتاد،

با دوسه تا بخیه سرش را به هم آوردند،جایش ولی از روی دستم نرفت،آخرین باری که دیدمش دبیرستانی بودم ، تا آن هفته که داشتیم از خاطرات زخم و زیلی شدن های بچگی مان می گفتیم ،حکایت افتادن این زخم را گفتم و با اعتماد به نفس آستینم را زدم بالا و گفتم :جاش هنوز هست ،ببین،ایناهاش.

ولی زخمی در کار نبود،یک وقتی اثرش به تمامی رفته بود،بی آن که خودم فهمیده باشم.

امروز فکر کردم بعضی اتفاق ها در زندگی ما مثل همین زخم اند،به دست ما و هیچ طبیبی پاک شدنی نیستند،حل شدنی نیستند،خراشی که جایی روی روح ما افتاده به خواست ما در لحظه خوب نمی شود،خوب هم بشود اثرش نمی رود،

چاره اش این است که ما رشد کنیم،سلول های وجودمان رشد و نمو کنند،بزرگ شویم آن وقت خود به خود آن خراش در ما حل می شود،جای آن زخم می رود،آن وقت یک روز که داریم برای دوستی حکایت آن خراش را با آب و تاب تعریف می کنیم ،وقتی آستین روح مان را بالا می زنیم تا شاهد بیاوریم می بینیم که اثر زخم خیلی وقت است که رفته ...

 

پی نوشت:

سر خود را مزن این گونه به سنگ...

/ 9 نظر / 7 بازدید
محمد

سلاااااااام خداوند عالم اگر به انسان فراموشی رو نمیداد همه جا جنگل بود و همه به هم ریخته خدایا شکرت شاداب باشی[ماچ][چشمک]

...

همه‌ش این‌طور نیس... من دردهایی سراغ دارم که هرچه گذشته عمیق‌تر شده... البته من هم بزرگ‌تر شدمو محافظه‌کارتر و حرفه‌ای‌تر... ممکنه بروز ندم، ولی خودم که می‌دونم چه بلایی بر سر روح‌م آورده... لابد شما هم سراغ دارید زخم‌هایی که ظاهرشون خوب شده و نشون نمی‌ده اما گه‌گاه استخون‌تون از درون تیر می‌کشه جان‌کاه... بله! قبول دارم هرچه بر ظرفیت‌مون بیفزاییم کم‌تر چنین زخم‌هایی کشتی وجودمونو تا حد واژگونی پیش می‌برن؛ اما در هر حال در زندگی زخم‌هایی هست که آدمی را مبتلا می‌کند... اجرنا منَ النار یا مجیـر!

محسن حاجی کریمی ساری

سلام. تجربه ی مشترکی بود. البته نه در مورد زخم. در مورد آدم ها. یکی بود که گمان نمی کردم دلم باهاش هیچ جوره صاف بشود. مدت زیادی نگذشت که صاف شد. همین طوری که شما نوشته ای.

انفرادی

چقدر حرف دارم برای این 3 پست اخیرتان بانو...

خیس بارانم

سلام[خجالت] احوالات شما؟!! زخم... بعضی از زخمها اما جایشان هم نماند طعم دردی که داشته همیشه ماندنی است تلخ یا شیرین!

نجوا

میتونه اینطور باشه... امید كه باشه. و البته یه چیزی هم هست، بعضی زخم‏ها رو بايد رها كني، هرچه توجه بيشتري كني ماندگاري‏اش بيشتر ميشود. اثر ظاهري‏اش هم كه برود، ذهن‏ت رو درگير كرده. يادمه دوستي ميگفت كه زخمي كه با چاقو رو دستت افتاد تا نگاهش نميكني خون نمياد، همين كه حواست بهش ميره يهو خون ميزنه! (يه بار امتحان كردم، بي راه نميگفت.) در كل اشاره به رشد دادن روح يه حس خاصي برام داشت. بازم ممنون.

ehsan

خواندم.

قاصدک

پس اونا که روحشون درد میکنه هنوز بزرگ نشدن؟ گاهی شاید گذشت زمان یه غلطایی بکنه ما قانون درد روح این چیزا رو نمیفهمه...

حضورناپدید

یه زخم رو دستم داشتم از 4 سالگیم. الان نگاه کردم دیدم هنوز هست. فکر کنم چون بخیه نزدن. یعنی اصلاَدکتر نرفتم که بخیه بزنه.