مدیر مدرسه

رفته اند سفر،دارم دیوانه می شوم از نبودن‌شان. دی‌روز یکی پرسید کی برمی‌گردند؟گفتم شنبه.گفت :چه زود.فکر کردم این "چه زودِ" او برای من چقدر دیر است.

سپرده‌اند که کارنامه داداش کوچیکه را بگیرم،خودش دم‌رفتن سفارش کرد که حتماً فقط خودم بروم مدرسه،نه هیچ کس دیگری.خب خبر داشت هم از دسته گل‌های خودش هم از اخلاق بی‌ریخت مدیر مدرسه.

چقدر دعوا کردیم با هم روزهای امتحان، همه‌ی کتاب‌های اول دبیرستان را مرور کردم آن چند روز،دعوامان هم سر این بود که او می‌خواست یک‌شبه فیزیک بلد شود،شیمی حفظ کند ،زبان و عربی توی مخش فرو برود،.حالش هم خوب بود و هیچ استرس نداشت،عوضش من فشارم می‌افتاد. بعد می‌دیدم وقت کم است و ساعت شده یک شب و هنوز کلی از کتاب مانده،به عادت زشت شب‌های امتحان ِخودم، قاطی می‌کردم و شروع می‌کردم غر زدن، دعوا کردن. کارش لنگ بود،حاضرجوابی نمی‌ کرد، فوق فوقش جمع می کرد می‌رفت و می گفت نخواستیم اصلاً.

از پله‌ها رفتم بالا،مدرسه ی کوچک فسقلی، بی آن حیاط دراندشتی که من از مدرسه توی ذهنم دارم،مدیرشان مثل گرگی که کمین کرده باشد برای آمدن والدین بره،آمد به استقبال. کارنامه اش را درآورد، من خودم می‌دانستم چه خبر است،یک مشت نمره ی بخور و نمیر داشت دیگر. مدیر اما فکر می‌کرد دارد از یک فاجعه‌ی انسانی حرف می‌زند.گفت :این بچه درس نمی‌خواند،میانگین نمره‌های مدرسه ما را میاورد پایین،امسال ببریدش یک مدرسه معمولی. کارنامه را گرفتم و نگاه کردم،فکر کردم که اگر من جای او بودم با شب امتحانی بودن، حتا ده هم نمی گرفتم.واقعاً نمی‌گرفتم‌ها!

مدیر باز ادامه داد که اگرببریدش سعی می کنم کلاس خصوصی هایش را عصرها بیاید اینجا.خنده ام را جمع و جور کردم.کلاس خصوصی بیا  بود واقعاً؟ مدیر ول‌کن معامله نبود، افتاده بود روی دور تکرار حرفایش.

من هم گفتم که اصلا مهم نیست. گفتم باید از خدای‌شان هم باشد که چندتا مثل او توی مدرسه داشته باشند، گفتم حالا من و امثال من که هی بیست و نوزده ردیف کردیم توی کارنامه‌ها، که هی همه جا اول شدیم و لوح جمع کردیم،که ممتاز بودیم و فلان و بهمان چه گلی به سر خودمان و دیگران زدیم؟ چه غلطی کردیم جز این‌که خودخواهی‌مان بیشتر شد و پژمرده و خسته ماندیم؟ گفتم میانگین یک مشت بچه نُنُر را آورده پایین که فقط بلدند درس بخوانند؟ خب بهتر.دمش گرم اصلاً!

 گفتم که دوستش دارم و داریم چقدر، ذوق می‌کنیم  که مدل بچه های بی‌خاصیت خرخوان نیست، که همیشه بلد بوده راه پیدا کند برای مفید بودن، که از هفت سالگی، روزی که برف سنگینی آمد به فکرش رسید برود پارو درست کند بفروشد به من تا پول‌دار شود. که حالا بلد است یک خانه ی کوچک برای خودش بسازد، و همه‌ی کارهایش مثل برق کشی و لوله‌کشی و رنگ و گچ و فلان را خودش انجام بدهد.  بلد است فکر تازه داشته باشد، از ترکیب وسایل بی مصرف، وسیله جدید درست کند، بلد است به فکر دیگران هم باشد، بلد است یک نهال را چطوری بکارد و مواظبت کند تا در زمان کوتاهی به بار بنشیند. بلد است آخر یک دعوای مفصل برود آویزان مامان شود و چندبار ببوسیدش و بگوید "حالا ناراحت نباش.بخند دیگه." بلد است الان که سفر است دلتنگی من را حس کند و پیام بدهد "تو حالت خوبه؟"

گفتم که اگر وقت بیشتری برای درس‌های مدرسه می‌گذاشت و به‌شان دل می‌داد،  البته عالی بود، ولی خب حفظ کردن متن های کتاب درسی خیلی کار شاقی نیست. گفتم شاید مدرسه‌ی شما یک مشکلی دارد که ذهن و روح یکی مثل او را با آن همه جنب و جوش و تحرک به خودش جذب نمی‌کند . گفتم که باید به فکر سلامت روح و روان بقیه بچه های مدرسه اش باشد اتفاقاً!

.

.

.

من اینها را گفتم واقعاً؟ البته که نه، فقط مثل گوسفند سرم را انداختم پایین و گفتم حرف‌هایش را به اولیاء دانش آموز انتقال می‌دهم و آنها خودشان تصمیم می‌گیرند و بعد زدم بیرون.

نیستند و اعصاب ندارم، معلوم است؟

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ن حسینی

اصلا معلوم نیست. مثل من..! که فعلا دارم به بقیه میگم شما بزرگش میکنید!! . . ولی به نظر شما حیف نیست بچه ها به جای درس خوندن ، کار دیگه ای بکنند؟! واقعا حیفه.. . . مدیر یه مدرسه منو از مدرسه اش انداخت بیرون. رفته بودم با بچه های مدرسه اش سرود کار کنم.. گفت از پارسال تا حالا _ که شما بودید_ 3در صد از میانگین امتیاز نمرات بچه های مدرسه کم شده!! . . من چه قابلیتی دارم خدایی.. چون کل گروه سرود ، تهش 20 نفر بودند.. ولی کل مدرسه 500نفره رو تحت تاثیر قرار داد..!! . . . بذارید درس بخونند. مملکت انگار فقط آدم اهل نظر میخواد نه اهل عمل.

ناشناس

سلام من هم با تمام این ها موافقم اما نمی شود این ها را به پدر و مادرها هم قبولاند. من هرچه به خواهرم می گویم به پسرش برای نمره فشار نیاورد به خوردش نمی رود امیدوارم ما هم مثل آن ها نشویم.

آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. موفق و سربلند باشید چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com/

دردهای خاکستری

سلام. می‌شود کامنت گذاشت اما سخت است کمی. بعد کلیک روی نظر، پنجره‌ای باز می‌شود که مجدداً باید روی ارسال نظر کلیکی کنید تا پنجره درج کامنت ظاهر شود.

مسافر

این داداشت همون داداشیه که قبلا ها از انشاهاش و جواب به اون سوال امتحانش که معلمش واسش غلط گرفته بود نوشته بودی چقدر کارهای دیگه هم بلده والعا کاش نظام آموزشی جوری بود که هر کی میتونست قابلیتهای واقعیش رو توش نشون بده اعصاب نداشتی معلومه اما حتما الان دیگه برگشتنو اعصاب داری دیگه در پناه خدا

لیلا مامان پرنیان

کلافگی ات را تا مغز استخوان درک کردم . من هم داشتم چنین شرایطی را ! وقتی نیستند احساس میکنی در شهر خودت هم غریبی ...!!

پیرمرد ژنده پوش سیگارفروش

سلام همکار همکلاسی و دوست محترم خیلی خیلی کم پیدا تشریف دارید خب استاد بودبد و استادتر شدید و احتمالا دکتری هم آره و ... ما هیچ ! اقلا به یاد گزارش آون پیرمرد ژنده پوش سیگارفروش جلو خبرگزاری باشید

هنا

سلام......دلم برات تنگ شده بود خودم خبر نداشتم! عیدت مبارک!