جسارت است...

این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود
خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید
می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود
یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را
عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود
اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود
آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»
می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی
با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

                                                        رضا جعفری

/ 4 نظر / 6 بازدید
همه ی پست ها را خوانده ام

قلم خودتان شاعرانه تر است

برای خاطر آیه ها

مصرع اولش را همیشه دوست داشته‌ام. خیلی راحت و بی تکلف حرف دل آدم را می‌زند. ... این جشن‌ها برای من آقا نمی شود.

ehsan

خواندم.

عطش شکن

این جا همه من اند...منِ بی خیالِ تو...