چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
نجوا

چهارسالگی هم سبک بار است آخر... دست می گیـرد و می پـرد... سبکباران خرامیدند و رفتند... . و من بغض میشوم... . . چه خوب روایت کردی...

مسیر

گر یک روزی برسد و اینجا از معجزه ی این سطرها، کسی روح بگیرد تعجب نخواهم کرد بس که روح دارد این برچسب خورده های عطش زا

سعیده

کودکی هایم را در شهری که آسمانش آبی بود جا گذاشتم... کودکی های وجودت همیشه زنده باد!

هدیه تولد خورشید

سلام. دوست عزیز در حرکتی وبلاگی با نام «هدیه تولد خورشید» قرار است زودتر به استقبال نیمه شعبان رویم. با ما همراه می شوید؟

صراط

بازی...بازی....بازی تاکی می خواهیم به دید بازی به کارهامون نگاه کنیم ؟کاش کارهای بدمون بازی می بود مطلب عالی بود

ehsan

خواندم.

بندانگشتی

یادمه استادمون میگفت در واقعه آتش زدن و احراق بیت امیرالمومنین و حضرت زهرا (س)، سلمان و ابوذر و مقداد کنار نایستادند؛ بلکه سقیفه صحنه درگیری مصداق آیه نور و آیه ظلمت بود، قد و قواره سلمان و مقداد و ابوذر نمیرسید و باید اطاعت میکردند. صحنه، صحنه زور آزمایی ابرانسانها در آن لحظه تاریخ شده بود. صحنه ای که در اوج مظلومیت است چرا که هیچ کسی در جبهه حق نیست که بتواند کاری بکند تا غربت و تنهایی، ولی خدا را در بر نگیرد. احراق بیت از عاشورا هم سنگین تر است. عاشورا 72 یار اجازه حضور پیدا کردند اما مدینه همه از شدت کوچک بودن برای این امتحان بزرگ باید کنار می ایستادند تا جلوی دست و پای بزرگتر ها را نگیرند. این جنگ ادامه پیدا کرده است. پارسال این موقع خیابانهای ما را تا صبح با ظلمت فتنه تاریک می کردند تا ولایت را به صحنه بکشند و یکبار دیگر جنگ ولی ها و ابرمردهای دو طرف آغاز شود. تا جایی که خودتان دیدید، احمدی نژاد دیگر قدش نرسید که جنگ را ادامه دهد. ولی این دفعه یک مشت بچه پا برهنه و پاپتی، با همه کوچکی شان میدان را رها نکردند. مثل مورچه هایی که به چنگ فیل رفته اند وسط آمده اند اما حاضر نیستند بگذارند در این جنگ نوب

خیس باران

چه با مرام است این چهار سالگی که هنوز لا به لای لحظه ها می دود... می دود و می آید و عطر خوش "آن ها" را توی این لحظه ها جاری می کند... چه با مرام...