بهترین حالش را بگیر

كيمياگر بود،
ته انبار فقط خاك داشتيم،
ابعاد بي گانه و خاكي،
دست هاي خاكي، صورت هاي خاكي، آدمك هاي خاكي.
اگر باران مي گرفت گل مي شديم و مي شديم اسباب بازي يك بچه پري،
يا بچه جن!
¤ ¤
به او خاك داديم،
كيمياگر بود،
او در خاك، طلا شخم مي زد
طلاها به شكل قلب و چشم شدند؛
قلب دارمان كرد، حس...
چشم دارمان كرد، نگاه...
حال دارمان كرد، زمان...
هر عمر، هر سال، هر ثانيه، هر آن
تجويز تكرار!
¤ ¤
كيمياگر يك حال داني دارد،
ته انبار هنوز پر از خاك است،
برو سراغش، بهترين حالش را بگير...
تا باران نباريده،
بچه پري ها و بچه جن ها با اسباب بازي عشق مي كنند،
گل نشويم!

(وطن این متن اینجاست.)

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد

فقط نگاه می کنم زيبا و ساده به من يه سر بزن

زهرا

سلام ممنون که با حضورت دلگرمم کردی. اصلا لطف یا تعارف نبود. آخه تو که نمی دونی اون پستت در مورد امام زمان با دل من چیکار کرد! موفق باشی بازم بهم سر بزن.

بادبادک

در مورد این شعر هم من رو یاد اون حکایت انداخت که یک استاد مجسمه سازی یک تکه گل می زاره جلوی شاگرد تازه وارد و بهش می گه : بساز این سرشت توست و شاگرد می ماند که باید چی بسازد

حمیدرضا

ما به روز کردیم بعد عمری لینک مان را هم که ناجوانمردانه حذفیدید آبجی خانوم! دلمون خوشه در عالم مجازی آشنا داریم

سفير

حول حالنا الی احسن الحال... آمين

پیچک سر به هوا

. . . لااله الا الله از دست شعبده های این بلاگ!

خانوم ايرانشاهی! خيلی لينکهات دارن زياد ميشن.غربال کن بابا.غربال کن!

اعظم ایرانشاهی

تایپ هم که می کنی دست خط ات باز تابلو می شه رفیق