یک سال و نیم یاد گلوی تو بوده‌ام

وسط روز توی همین شلوغ پلوغی‌های هرروزه، شماره اش افتاد روی گوشی، آخرین خبرم ازش این بود که رفته بلاد غربت موزه ببیند و نمایشگاه شرکت کند و ازین جنگولک بازی‌های حسادت برانگیز! حالا لابد برگشته و زنگ زده تا تجدید دوستی کند. با کمی بی‌میلی بدجنسانه‌ای که گاهی درم هست برداشتم و خواستم جواب بدهم که صدای پرخراش ناشناس آن ور خط را به جا نیاوردم. هی گفتم الو؟ فاطمه تویی؟... و صدایی که نمی‌شناختم از آن ور خط فقط بریده بریده می‌گفت بیا. به هزار زحمت فهمیدم که فرزاد عزیزشان رفته ازین دنیا،به شکل دلخراش غیر منتظره ای هم رفته، تا من بتوانم از این‌جایی که هستم خودم را آزاد کنم و برسانم به خانه ای که او داشت آنجا از غصه می‌مرد چندبار پیام آمد که: پس کجایی، جیگرم پاره‌پاره ست... 

چند روز گذشته بود و من دیر خبر شده بودم،توی این چند روز قیافه دوستم شده بود مثل کسی که من تا حالا توی عمرم ندیده باشم. داغ نوجوان دوست داشتنی و عزیز دردانه ای  مثل فرزاد ، خشکش کرده بود، کبودش کرده بود، واقعا حس می‌کردم زیر این پوست -که همیشه شادابی و شیطنت ازش می‌تراوید- یک قطره آب حتا وجود ندارد.

تمام تنش درد بود و من دردش را با همه تنم حس می‌کردم و می‌کشیدم گرچه هیچ هم‌دردی مختصری که تسلی بخش باشد ازم برنمی آمد.

دست آخر از آن جمع گریان و نالان جدایش کردم، آوردمش خانه، بستمش به جوشانده گل گاو زبان، به گذاشتن میوه در دهانش با هزار کلک و فیلم. به چشیدن غذا که در تمام این روزها لب نزده بود، با چه مکافاتی... حواسش را به خیال خودم پرت می‌کردم تا قدری ازین درد جدا شود و وسطش باز چشم‌هایی که دیگر اشکی برای ریختن نداشتند روی هم می‌رفتند و "آه" از نهادش بلند می‌شد، داغِ داغ...

 

  

نه محرم بود و نه صفر و نه ... اما تمام آن شب به شما فکر می‌کردم بانو، و هرچی روضه در عمرم از رنج‌هایت شنیده بودم با سوز توی سرم تکرار می‌شدند ، آب شدم تا صبح برای تویی که ... داغ داشتی و مصیبت دیده بودی و حسین داده بودی و آب شده بودی و طعنه شنیده بودی و ... کوه مانده بودی و گفته بودی : تقبل منٌا هذا القربان...

 

دل هریک از ما برای خودش یک حسینیه است، خدا این حسینیه‌ها را هیچ‌وقت از ما نگیرد.

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
بیاتانی

می مردم از فراق اگر کربلا نبود بر زخم ما ز زخم تو مرهم گذاشتند

سعی

هر سال این روزها که می رسد باز ناباورانه از خودم می پرسم چطور طاقت آورد. چطور می شود.

مسافر

آخه فقط عاشورا و کربلا و مصیبتهای بعدش هم نبوده ها فکر کن رفتن پدر بزرگش با اون همه مصیبتهای بعدش که سر مادرش اومد رفتن مادر رفتن پدر رفتن برادر بزرگتر اون هم نه آدمهایی از نوع معمول ... همه اینها را هم دیده بوده سرم سوت میکشه هر چند فکر عصر عاشورا و شام دیوانه میکند آدم را الهم العن اولا ثم الثانی و .... خدا انشاالله همه درسهایی رو که میشه ازش یاد گرفت رو یادمون بده موفق باشی در پناه خدا [گل][قلب]

ضحی

تازه یه چیز دیگه هم هست بانو گریه هم نکرد باید محکم می ایستاد تا عمود خیمه خم نشود

کعبه دل

خدا این حسینیه‌ها را هیچ‌وقت از ما نگیرد... امین امان از دل زینب ...................... امان ...............:((

ehsan

خواندم.

رها

من همیشه کلمه کم میارم این جور وقتا

سلام چه روضه ای خواندی .... چه روضه ای نقاشی کردی..... . . حسینیه ی دلت پر از شور...پر از اشک...پر از سینه زنی....پر از معرفت باد.

الهدی

این قبلی بی نام و نشان "من" بودم!

299

... آمین !