مرا معلم عشق تو شاعری آموخت!

بعد یه جوری اون‌ها رو دوست دارند که خدا رو باید اون‌جوری دوست داشت...

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا

یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ

وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ...(+)

.

.

.

با این آیه یاد این خاطرات غاده چمران افتادم:

گفتم: «مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می‌زدم احساس کردم این قدر دلم پر است که می‌خواهم فریاد بزنم خیلی گرفته بودم. احساس کردم هرچه در این رودخانه فریاد بزنم باز نمی‌توانم خودم را خالی کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی اگر تو می‌آمدی نمی‌توانستی مرا تسلی بدهی.» خندید و پاسخ داد: تو به عشق بزرگ‌تر از من نیاز داری و آن عشق خداست. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند. حالا من با اطمینان خاطر می‌توانم بروم.فکر کردم خواب است. او را بوسیدم. حتی پاهایش را. مصطفی خیلی حساس بود. یک‌بار که دمپایی را جلوی پایش گذاشتم ناراحت شد. دو زانو نشست و دست مرا بوسید. گفت: تو برای من دمپایی می‌آوری؟ ولی آن شب تکان نخورد تا اعتراضی کند نسبت به بوسیدن پایش. همان‌طور که چشم‌هایش بسته بود گفت: من فردا شهید می‌شوم. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه اما من از خدا خواسته‌ام و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید من شهید نمی‌شوم.



/ 7 نظر / 7 بازدید
عطش شكن

هرچي اين ور اون ورش كردم نشد خط اولش دربياد الانم مفهوم آيه رو نمي رسونه ... سخته نوشتن مفهوم بعضي آيه ها...

خواهان

البته برای من دوست داشتن یکی از بنده هاش راهی شده برای دوست داشتن و رسیدن به خودش.

ehsan

خواندم.

مسافر

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند "می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد" وقتی میگه آنی و لحظه ای خدا رو از یاد نبردم (طبق قولی که به مادرش داده بود )همین میشه چقدر دوریم .... در پناه خدا [گل][قلب]

خواهان

او حتی نفهمیده بود یعنی اصلاً ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان می‌گذشت که دوستش مسئله را پیش کشید؛ غاده! در ازدواج تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارانت خیلی ایراد می‌گرفتی، این بلند است، این کوتاه است؛ مثل اینکه می‌خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چطور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟ غاده یادش بود که چطور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دلخور شد و بحث کرد که؛ مصطفی کچل نیست، تو اشتباه می‌کنی. دوستش فکر می‌کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده. آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع کرد به خندیدن؛ مصطفی پرسید: چرا می‌خندی؟ و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: مصطفی، تو کچلی؟ من نمی‌دانستم! و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می‌گفت: شما چه کار کرده‌اید که شمارا ندید؟

خواهان

دست نوشته های شهید چمران: ای انسان، تنها تویی که زیبایی را درک می کنی، جمال و جلال و کمال، تو را مجذوب می کند تنها تویی که من را با عشق نه با جبر پرستش می کنی. ای انسان تو مرا دوست می داری و من نیز تو را دوست دارم. تو از منی و به سمت من باز می گردی. عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

خواهان

کاش شهید زنده ای که مدت ها پیش از او نوشته بودین می دانست که ...