ممد،تو بودی و دیدی/شش

آب و برقِ شهر قطع شده بود. آب‌خوردن را هم باید از شط می‌آوردند. شهر با خاک یکی شده بود از بس با توپخانه و خمپاره کوبیده بودندش. بیمارستان هم ویران بود. مجروح‌ها را باید می‌بردند آبادان. گمرکِ خرمشهر هم بینِ عراقی‌ها و بچه‌ها با درگیری‌های فراوان دست به دست می‌شد. تعدادِ زخمی‌ها و شهیدها زیاد بود. نیروهای کمکی پشت پل مانده بودند و راهی به شهر نداشتند.

چهارم آبان‌ خرمشهر سقوط کرد و دستورِ عقب‌نشینی صادر شد. چهل نفری می‌شدند که هنوز در شهر بودند. آن چهل نفر نمی‌خواستند از شهر بروند. فکر می‌کردند هنوز می‌شود جنگید، هنوز امید داشتند به این که شهر را بشود نگه داشت.

دستِ آخر پذیرفتند که جز رفتن راه دیگری نیست. رفتند تا با مسجد‌جامعِ عزیزشان خداحافظی کنند. مسجد ساکت بود و دیگر خبری از شلوغیِ روزهای اول نبود. گنبد هم آسیب دیده بود. با دلی خونین و تنی خسته، از خرمشهر دست کشیدند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند. آن سوی کارون بغض‌ها شکست. یکی از بچه‌ها رو به شهرش که حالا زیر چکمه‌های اشغال‌گران بود فریاد زد: خرمشهر! به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم. بگو ما آزادت خواهیم کرد...

‌‌از بچه‌ها امیر رفیعی حاضر به ترکِ شهر نشد. در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاد و گفت: شما بروید. اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم. به قول سیدمرتضا آوینی: «او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست.»

سربازانِ دشمن از پنجره‌های مشرف به میدانِ فرمانداریِ خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهرِ مقاومتِ همه‌ی شهر در برابرِ خویش نگریسته‌اند. تلویزیونِ عراق، صحنه‌ای از اسارتِ او در خرمشهر را نشان داد، و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت، هیچ کس امیر رفیعی را ندید.

/ 2 نظر / 7 بازدید
ehsan

خواندم.

سناء

نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست...