حکایت رفتن

شنیده بودم

ولی ندیده بودم،

این که کسی از  غصه بمیرد!

امروز دخترک مرد ،پنج روز بیشتر دوام نیاورد،

نامزدش را پنج روز پیش ناگهانی فراخوانده بودند به آسمان...

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سر به هوای زمینی

انا لله و انا الیه راجعون پناه بر خدا آخر چه کامنتی می شود گذاشت بر ذکر این داغ ...تحمل داغ چیزی نیست که در حرف بگنجد رها کنم!

تربتی

سلام علیکم خواهر گلم حقیقتا از شنیدن این خبر مو برتنم سیخ شد. این همان علقه و محبتی است که در اثر ازدواج عارض می شود.این همان انس و الفتی است که دین از آن می گوید. خواهرگلم خودت چطور؟ازدواج کرده ای یا هنوز...عزیزم اگر دست به کار نشده ای یک یا علی بگو و بیا وسط.باقی را بسپار به خودش.خودش وعده داده دستگیر است.درستش می کند.به شرطی که نترسی.به خودش توکل کنیم و بیائیم وسط گود.گلم نکنه تو هم مثل خیلی دخترهای خوب دیگر خجالت می کشی؟[خجالت]عزیزم تو کار دین تو امر واجب خجالت هم جایز نیست.راجع به حرفهایم فکر کن. اون بنده خدا رو هم خدا بیامرزه[گریه]

مهدیR

چشم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

مهدیR

هنگام مرگ یاران،چشم مرا نبندید در دین ما حرام است با چشم بسته مردن

چی می گه این تربتی!![تعجب]

خیس باران

[ناراحت][ناراحت][ناراحت]... من هم از این قبیل شنیده ام حکایت خالص ترین هاست به نظرم دخترک همان پنج روز پیش رفته بود ...[گل]

ehsan

خواندم.

مهدیR

چی میگه این غربتی؟[تعجب]

مجنون جز آستانه ليلي كجا رود