دوباره لوح

سلام!

لوح دوباره نفس زدن در این دنیای دروغی (ترجمه ی بی ادبانه ی مجازی!) را از سر گرفته ، تجرد من را هم در کارگاه قصه اش آورده ، نمی دانم شاید خودم یک روزگاری برای شان فرستاده باشم ...یادم نیست .ده روزی هست انگار زده اند و جالب این که زنگ زدند خانه و پیغام داده اند که برود قصه اش را ببیند .

دو سه نفری هم نقد زده اند به اش ، بی راه نگفته اند خدایی!

ولی احساس می کنم آن چیزی را که از این قصه خیلی دوست دارم و بسیاری چیزها را فدای او کرده ام ، ندیده اند.

اگر دیده بودند دیگر همه ی این سؤال ها که گفته اند حل می شد میان عظمت دریاگون او...

و من دلم به این خوش است که تو حتماً می دانی که ما، یک روز ،یک جا با هم بوده ایم و بعد پرمان دادند این جا ، بعد ما هم را گم کردیم ، بعضی برای همیشه و بعضی نه...

من دلم به این خوش است که تو می دانی بچه های تازه به این دنیا آمده در فراق کی این طوری غریبانه گریه می کنند...

من دلم به این خوش است ، گرچه الان دنیا را وحشی تر از آن می بینم و اگر بخواهم این قصه را حالا از نو بنویسم به این سبزی و بی خیالی از آب در نمی آید، بی خیال شو!!

                                                                                                

                                                                                      باقی بهارت...

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاجر

فکر کنم بايد کمی بيشتر گرا می دادی که منظورت از آن ور آب کجاست. حيف شد که قبل از خواندن داستانت اينجا را خواندم و گره اصلی اش باز شد. حالا نمی دانم در نگاه اول برايم چگونه می بود.

شيوا

من اين داستان رو قبلا خونده بودم، يادم نيست کجا و نمی‌دونستم تو نوشتيش! منظورتو حدس زده بودم (چه باهوش!:)) یه کم آدمو یاد سید مهدی شجاعی می‌ندازه خلاصه که خوشمان آمده بود و آمد!

پيچک سر به هوا

چندین مطلب،پراکنده توی ذهن م چرخ می خورن؛حالا که گفتن م گرفته،بعضیاشو تقدیم می کنم: لحن،صمیمی و شیرینه. کنج کاوی این قدر تحریک می شه که تا آخرشو بخوای ادامه بدی و سر در بیاری. تلنگری که واسه شوع انتخاب شده به نظرم قوام خوبی داره. ضرب آهنگ داستان هم تو بعضی قسمتا خیلی خوب به چشم می اومد و رِوون بود. اما... بعضی قسمتا سکته داشت. با بعضی از اصطلاح ها و صفت هایی که واسه تصویر کردن روایت به کار رفته بود نتونستم ارتباط بر قرار کنمو یه جورایی واسه م دست انداز شده بود تو خوندن م. خانم ایرانشاهی،طرح مباحث درونی که این جور خاص می زنن همیشه با چالش مواجهه،من فکر می کنم اگه بازنویسی ش کنین،از بعضی شاخ و برگ ها احتمالن می زنید،بعضی قسمتا گنگ شده و مفهوم اصلی این روایت رو انتزاعی کرده،در حالی که فکر می کنم این بر خلاف میل شماست. . . .

پيچک سر به هوا

. . . راستی شاید بی ارتباط به نظر برسه،اما فحوای این داستان عجیب منو یاد بعضی داستان های کوتاه مصطفا مستور انداخت... . . . می بخشید که حس نامساعد و سواد نداشته مو این فضای محدود،همه دست به دست هم دادن تا این کامنت،چیز به درد بخوری از آب در نیاد. براتون توفیق روزافزون طالبم. نو به نو بجوشید الهی.

پيچک سر به هوا

يک راستی ديگه: اين که حالا که دوباره اين پست تونو می خونم بیش تر حس می کنم انتزاعی شده روایت اون جا. . . . رها کنم که دماغ ش را ندارم و از گفتی که ازش ملال خیزد پرهیز دارم ناجووور... . . . یا علی مددی

عاشق ياس

وبلاگ جالبی داری خوشحالم که اومدم تو هم حتما بيا شادم می کنی

مريم

داستانت را خواندم.مدتها بو دلم برای دیدن این زاویه ها تنگ شده بود.

جوجه اردک خوشگل

سلام . منم اومدم بهتون سر زدم . وبلاگ جالبی دارين.

حضورناپديد

يه پُست اينجا بود کجا رفت؟!

ehsan

خواندم.