آدم‌های خوب شهر

آنفولانزا بود مثلا اما از آن ورژن‌های پرزورش که مصدوم را افقی می‌کند، نصفه‌شب از سر ناچاری زنگ زدم اورژانس و گفتم که آمبولانس بفرستند، خانومه گفت که اورژانس پرکاره امشب و برای آنفولانزا نمی‌تونن آمبولانس بفرستند و اگر بهتر نشد خودمان یک‌جوری برسانیمش بیمارستان. منم که تنها و دست‌پاچه بودم گفتم باشه و فوری رفتم سراغ گزینه آژانس. نیم‌ساعتی گذشت و مصدوم ما یک خرده با دوا و درمان‌های خانگی بهتر شد که موبایلم زنگ خورد،خانومه از اورژانس بود، گفت علائمش بهتر شد؟ الان دقیق بگو چه وضعی داره؟ منم شرح ماوقع دادم و گفت خداروشکر بهتر شده اما همون اول صبح که شد حتما برید دکتر.

کار خانومه و این‌که ما رو یادش نرفت برام قشنگ و ارزشمند بود.

قبل‌ترها یک وبلاگی بود به اسم آدم‌های خوب شهر(+)،می‌شد رفت و این جور تجربه‌ها را توش نوشت،کاش دوباره به روزرسانیش از سر گرفته می شد.

/ 4 نظر / 25 بازدید
هنا

دوباره راه افتاده من رو هم خبر کن! به نظرم این روزها از بس غرغر می کنم-کنیم یادمون میره این آدمهای خوب پر رنگ رو که فقط به خاطر خوبی خوب هستند و نه چیز دیگه ای و این یه لذت خوب و دلنشین داره که طعمش تا مدتها زیر زبون آدم می مونه.

رواق

چقدر آدم دلش گرم می شود با همین محبت ها و رفتارها کارها و رفتارهای کوچکی که هزینه ای ندارند اما خیلیامون بلد نیستیم

مسیر

بلا دور باشه ازتون ! چه خوب بوده جایی برای نوشتن ازین ها؛ با هنا موافقم و این سال ها علی رغم بخشی از فضای دوروبرم که فقط چرکی ها رو می بینه دارم سعی می کنم دیدن و گفتن خوبی های خاص رو و حتا کوچک و ناچیزش را!

مسافر

من خیلی این آدمها رو دوست دارم و همش دوست دارم در حد توانم ازشون تشکر کنم قبل عید سوار آژانس شده بودم ، راننده خانومی بود بغایت مهربان و نجیب و دوست داشتنی مطهره گرسنه بود و خواب آلود از اون وقتهایی که کلا سر بهانه گیری داشت و حضور محمدحسین رو روی پاهام تاب نمیاورد به محض نشستن توی ماشین موضوع رو دریافت پیشنهاد داد که محمدحسین رو بدم به دوستم که جلو نشسته بود و مطهره رو بغل کنم تا آخر مسیر هم هی هوای دل مطهره رو داشت با اون همه ترافیک آخر شب نمی دونستم با این همه مهربانی چه کار کنم که از عهده شکرش دربیام در پناه خدا [گل][قلب]