تحريف كودكانه تاريخ

انشا نوشته در يك صفحه ،

 

نوشته : يعقوب چندتا پسر داشت كه يوسف را از همه آنها بيشتر دوست داشت ، داداش ها حسودي شان شد و يوسف را بردند به بهانه بازي در دشت و صحرا ، بعد انداختندش توي چاه و رفتند پيش بابا به گريه و زاري و با پيراهن خوني يوسف ، يعقوب را سياه كردند كه آره پسر خود شيرينت را گرگ خورد. يعقوب هم گريه كرد و آنقدر ناراحت شد كه چشم هايش ديگر جايي را نديد ،

حالا اينجا را داشته باش:

ولي نقشه برادرها فايده نداشت و كارواني از آنجا مي گذشت و وقتي خواستند آب از چاه بكشند يوسف را پيدا كردند و  نشاني به نشاني بردند دادندش به يعقوب! يعقوب هم خيلي خوشحال شد ، خدا را شكر كرد و از كاروان هم خيلي تشكر كرد و رفت سراغ برادرهاي حسود دروغ گو!

مي گويم :/>محمدرضا ! كي اين طوري شد آخه ! بابا ! كاروان يوسف را مي برد بازار مصر و سال ها طول می کشد تا يوسف ...

مي گويد : او...ه!  ده صفحه مي شد اينا همه .

تاريخ را تحريف كرده ، بيست هم گرفته ...

خدا مي خندد...

 

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
مريم به حقيقت رسيده

شايد نمره بيست کلاسيش بيست واقعی نباشد, ولی مهم اينست که خداوند در حين خنده به محمدرضا در مقام يک کودک دارای روح پاک کودکانه,نمره بيست می دهد

ehsan

خواندم

حضورناپديد

تخليص يا تحريف؟!

شيوا

سلام. دعوت‌ات رو تازه الان ديدم! شرمنده! در اولين فرصت اجابت‌ می‌کنم!

احسان

خب ديگه. وبلاگ هم فاميل بازي شد!

اعظم ايرانشاهي

به احسان خان مطهري : نه كه وبلاگ شما فاميل بازي نشده بود ! من مي نويسم پس حتماً (خاطرات ....در خانه سبز) را !!

z

محمدرضا! آرزوی حضرت يوسف را از کجا می دونستی؟

سبکبال

سلام عليکم .ضمت تبریک عید سعید غدیر بدينوسيله از جنابعالي دعوت ميشود تا در اردوي قم - جمکران که توسط هيئت محبان الرضا ع برگزار ميگردد شرکت نماييد . زمان پنجشنبه ۲۸ ديماه ۸۵ . براي مشاهده اطلاعات بيشتر به آدرس http://www.rasanic.com مراجعه نماييد. التماس دعا /