قربانِ نامه های کاغذی!

اینجا قدری سرد است ، انگار از درز درو دیوار این وبلاگ سرما می آید تو .

دی شب پوشه نامه هایم (inbox واقعی ام ) را باز کردم و یه نگاهکی انداختم . البته این نگاهک یک ساعت و خرده ای طول کشید. کاغذهایی که در دو سال و نیم اخیر به دستم رسیده بود یا این که خودم  نوشته بودم برای این و آن و هیچ وقت  نفرستاده بودم. یک طورهایی خیلی باصفا بودند . کامل بودند و وقتی می خواندم انگار که طرف همه وجودش را خلاصه کرده بود توی چند خط نامه . احساس ها اعم از غم و شادی ، دلتنگی و سرمستی همه و همه روح داشتند ، بو داشتند ، و فرود می آمدند توی قلب آدم ! تاریخ مصرف هم نداشتند هنوز تازه بودند و شاید می شد کتاب شان کرد !هرچی تاریخ به امروز نزدیک تر شده نامه های من هم کمتر شده اند . آخ که دلم لک زده برای صدای موتور پست چی و زنگ زدنش و بدو بدو کردن برای گرفتن نامه . آره هرچی گذشته پست الکترونیک معتبرتر شده  و بازار پوشه نامه های من کساد.

پست الکترونیک که خودم یکی از مشتری هایش هستم در کنار همه محاسنی که دارد ولی به دل آدم نمی نشیند .خوب است برای نامه نگاری با یک ارگان ،یک اداره رسمی ، یک دانشگاه آن ور دنیا ولی نه برای حال و احوال کردن با یک دوست !چرایش شاید این باشد که در این نوع نوشتن هیچ وقت -به قول ارتباطچی ها -فراگرد ارتباط کامل نمی شود . فاصله های مکانی را درمی نوردد ولی از فاصله بین دل ها چیزی کم نمی کند . تازه تاریخ مصرف هم دارد ، خواندن  نامه های مجازی شش ماه قبل  برای من یکی که لطفی ندارد .

اصلاً ایمیل ماهی شونصدتا برایت می آید چون فرستادنش کاری ندارد ، تازه خیلی وقت ها مخاطب اصلاً تو نیستی !یعنی به قول رفیقیfor you only   نیست یا اگر هست از آنهایی ست که روز والنتاین می روند بازار بیست  تا کارت پستال فقط به خاطر تو می خرند !

ولی این طرف نامه های کاغذی تو یقین داری که کسی از جایی چه و دور و چه نزدیک چندخطی به هر دلیلی فقط برای تو نوشته است . به دست خط خودش که گواه پیچ و خم وجودش است ، آغشته به عطر حضورش ،for you onlyخلاصه  خودت است .

رفاقت هم قربان رفاقت های غیر مجازی ! رفاقتی که بشود چشم در چشم مخاطبت انداخت و تمام ناگفته هایش را یک جا خواند .

رفاقتی که بشود گفت :

"با من بیا به خواب هایم

به هذیان های تب تندم

ببین چه هست هایی نیست و چه نیست هایی هست ..."

رفاقتی که در او به داد هم رسیدن معنایی داشته باشد و وقتی که داری از این ور و آن ور بام می افتی کسی باشد که خودش را به حق خرده رابطه دوستانه ای که با هم دارید مسئول بداند و فریادت بزند که : طرف ! خودت نمی فهمی ولی داری می افتی .

به چه درد می خورد با هم بودنی که حتی به هم دلی هم می رسد ولی وقتی که یکی در خانه مجازی اش را قفل می زند و می نویسد : نیستم بعد از این ، تو اینقدر حق نداشته باشی که بپرسی کجا؟ یا چرا ؟ یا اگر مشکلی چیزی هست ما هستیم ها ...یا اگر هم بپرسی آنقدر برای خودت حق قائل نیستی که چشم داشتی به جوابی داشته باشی .

به چه درد می خورد با هم بودنی که ریشه ندواند ؟ شاید به درد بزرگ شدن می خورد و شایدتر این که رشته تعلقات آدمی را به ارزش های دوست داشتنی اش سست تر می کند .

به گمانم هر وبلاگی یک رقیبی دارد به نام "دفترچه یادداشت های شخصی "! و هروقت که می بینم کسی مدتی طولانی وبلاگش را زنده نمی کند مطمئن می شوم که رونق افتاده در بازار دفترچه یادداشتش و رفته سی خودش . و هروقت که کسی پرنویس می شود در وبلاگ نویسی یقین می کنم که کاغذهای سفید ی در حسرت دیدنش بال بال می زنند. احساسم این است که وبلاگ جزو سرمایه های کسی نمی شود ولی آن دفتر کوچک خط دار سرمایه ای گرانبهاست به گرانبهایی انبوه تنهایی یک انسان !

گاهی حسودی می کنم به "احسان محسنی فرد" که برای همه نوشته های من کامنت می گذارد "خواندم " و هرگز هیچ دست نوشته ای از انبوه نوشته هایش را نمی بینم که برایش بنویسم یا ننویسم "خواندم "...

گفتم که اینجا قدری سرد است ، سرما بدجوری از درز درو پنجره  این وبلاگ می آید تو .

                                                                                                      باقی بهارت ...

 

 

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

دوست از کجا پیدا کنیم ؟به هر کی زنگ میزنی میگی بی معرفت نباید یه یادی از ما بکنی ؟این همه تو خوابگاه ودانشگاه باهم یار وغار بودیم واز سروکول هم بالا میرفتیم.میگه به خدا همه گرفتاریم راهها دوره. کار بیرون .بچه. ولی به یادت هستیم .میگم از زهرا لیلی فاطی شاذی الهام...خبر داری ؟میبینم نه بابا خودم بیشتر خبر دارم وآخرین اطلاعات رو به گوش اون هم میرسونم.دریغ از یه تلفن چه برسه به نامه کاغذی !بازم خوبه موبایله هست اقلا smsجوک های روز به دستمون میرسه...

مريم

سلام. يار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

محسن

کی برد که شد عضوی از بدنت٬تايپ کردنت که از کاغذ نوشتنت تندتر شد يک رسالتی پيدا می کند اين وبلاگ که قبلش نداشته! آوينی ميگفت دوربين شده بود عضوی از بدنهايمان از بس کولش گرفته بوديم!...ولی بی شک باید گفت که کاغذ را صفايی ديگر است!

حضورناپديد

آری اينجا در کل سرد است. چون بيرون از خانه است و بيرون از خانه همه هستند و ... داخل خانه گرم تر است. اما قبول کنيد که حس گرمای يک پتو در سرما بسيار مطبوع تر از سرمای کولر در گرماست. اگر پتو پيدا شود. و به چه قيمتی و ... ولی در کل موافقم اينجا بيش از اين ها سرد است.

حضورناپديد

ما که همراهمان پتو می آوريم! ولی به زودی بساط را بر می چينيم که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

ehsan

خواندم

ديگر نيا به خوابهايم به هذيان هاي تب تندم نبين چه هست هايي نيست و چه نيست هايي هست

شيوا

نامه‌های کاغذی بوی خودِ آدم‌ها رو می‌ده. بوی عطر، جای اشک‌ها روی کاغذ، گل‌های خشک شده... با اين همه لازم به ذکر است که ما هر وقت اين‌جا می‌آييم حسابی گرم می‌شويم!

مجید

سلام من مجید خضرایی هستم از سایتت خوشم اومد .اگر اسم منو سرچ کنی با کتابام و شعرام آشنا میشی .خیلی از سبکها و شعراییکه رضا هلالی و سایر مداحا خوندن مال من ناقابله البته ما کاتبیم شاعر اصلی نگاه اوست .سایتت رو لینک میکنم دوست داشتی تو هم پنجره ای از سایت قشنگت برا باغ من وا کن .علی علی

زهرا

بالاخره این وبلاگها جان دارند یا ندارند؟ گرمند یا سردند؟ آدم بهشان دل ببندد یا نبندد؟ما را دو به شک کردی بانو!