هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد...*

پسرها را نمیدانم اما ما دخترها اینطور بودیم.

خردسالی و کودکی مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آنکه معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود.

هرکدام از ما یک "وضعیت سفید"توی خاطرات کودکی خودمان داریم و به خاطر همین بود که وقتی یکی پیدا شد و آن را توی تلویزیون نشان داد آنطور دل دادیم و گل از گل مان شکفت.

"شهید" یکی از پر رمز و رازترین قصه های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می آمد در خانه و کتابهای با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا میکرد و میداد دست برادرمان.عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن هایش فرار می کردیم و سیبیل آتیشی هایی که برایمان میکشید خیلی درد داشت،دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند،موتورساز سرکوچه بود. شهید،یک آدم معمولی آشنا بود که به میل خودش راه می افتاد میرفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش میکردند و پشت سرش اشک و آب میریختند و نذر و نیاز میکردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز میکردیم تا قاطی رزمنده ها ببینیمش و نمیدیدم، بعدتر نامه هایش،بعدتر آمدن هایش، یادگاری آوردن هایش،پوکه فشنگ و پلاک و ...،بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه های مردم شهر مثل قایق میرفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش..

اینها همه برای خیال کودکانه ما میشد ماجراهای عاطفی بزرگ،میشد داستان های عمیق. دل می بستیم حتی به یادگاری هایش، به قاب عکسش. توی آرزوها و خواب و خیال پردازی هایمان راهش می دادیم، توی بازی هایمان هم حتی. روز آمدنش را بازی میکردیم، که مثلا از شلوغی و خطر جبهه ها  این همه راه آمده تا خانه، ریسه میبندیم و برایش شعر می خوانیم و ...مشق استقبال می کردیم.

شما را نمی دانم اما ما وقتی از گلزار شهدا برمی گشتیم هم شهید را توی دلهای خردسالی مان قایم میکردیم و با خودمان می آوردیم. همان آدم آشنای معمولی که در یک مراسم پر رمز و راز از روزهای زندگی مان کم شده بود. او را با خودمان داشتیم تا ... تا خیلی دورها حتی، قد کشیدیم و نوجوان و جوان شدیم، هنوز به یادشان گاهی خطی می نوشتیم، هنوز اسم شان روی تابلوی کوچه را یک جور خوبی دوست داشتیم، عاشق که میشدیم حتی صلوات نذر روحشان میکردیم که حاجت بگیریم، خواب شان را که میدیدم میدانستیم خیر است. گرد و غبار روی قاب عکس شان را یواشکی جوری که کسی نبیند به چشم میکشیدیم برای تبرک. ما با آنها زندگی کردیم و بزرگ شدیم، تا همین حالا که شاید نه زود به زود، اما بالاخره یک جایی با یک عکسی، با فیلم یا خاطره ای یادشان می افتیم، سلام شان میکنیم و آن قصه ها دوباره جان میگیرند، مایی که حالا دیگر مثل کودکی دوتا بال روی دوشمان نیست،به هزار گردوغبار آلوده ایم اما هنوز به بالا رفتن آن صلواتی که نذر آنها باشد ایمان داریم،مثل سبک بالی قاصدک پرسفید آن روزها.

 

پی نوشت:

توی صفحه "شهید کوچه ما"ی گوگل پلاس،عکست را گذاشتم.

گفته بودند چه چهره معصوم قشنگی،یادم افتاد به روز آمدنت، به خرده استخوان هایی که ندیدیم

.

.

*هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد..

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
مسافر

چقدر دلنشین و آشنا و چقدر حالا دورم .... در پناه خدا [گل][قلب]

هشت بهشت

یاد دوتا شهید افتادم این پست روکه خوندم-یکی عمو امیرت و دیگری شهید علی ربیعی نمی دونم چرا؟

بست تیک

با سلام و عرض ادب به جمع کاربران سیستم کسب درآمد از پاپ آپ بست تیک بپیوندید و از تک تک بازدید های سایت خود درآمد عالی داشته باشید ما هر پاپ اپ را برای شما 30 ریال حساب خواهیم کرد www.besttik.com پشتیبانی : 09196928521 02537235974 mr_saeidomidi@yahoo.com

قاصدك بارون

حكايت "ما رفته ايم و شهدا مانده ا ند"... درد دارد. هي بايد قصه گفت و نوشت و آخرش هم اصل حرف گفته نمي شود. ياد شهدا به خير...

ehsan

خواندم.

الهدی

سلام بعضی وقت ها احساس حق ناشناسی گریبانت را می گیرد اگر بعد از خواندن متنی که انگار هر کلمه اش از زبان توست تشکر نکنی! کوچه های خیال مان نشانی هایش فقط نام همان هاست که گفتید...

مسیر

سلامی بلند به قلمت و دغدغه هات و خود عزیزت!

سناء

"به خرده استخوان هایی که ندیدیم" و اشک... چقدر دوستون دارم بانوی عطش... [گل]