نامه

هم کلاسی گرامی

سلام

امیدوارم که حال شما خوب باشد.

امروز قرار است شما از پایان نامه تان دفاع کنید و من خوش حالم. اگر این همه دور نبودید می شد من هم روی یکی از صندلی ها بنشینم و مثل آن وقت ها چند تا سؤال بی سرو ته بپرسم و یک بحث داغ راه بیاندازم .

مشکل من این بود که آن رشته تجربی را با شاخص های انسانی توی ذهنم پردازش می کردم و وقت کلاس را بیخودی می گرفتم . این وسط شما شاید تنها کسی بودید که این را درک می کردید . دکتر سلیمانی هم از بامعرفتی اش بود که میدان می داد. خلاصه خدا به آن رشته رحم کرد که آدمی مثل من قیدش را زد و آدمی مثل شما امروز از پایان نامه ارشدش دفاع می کند و چون شاگرد ممتاز است احتمالاً بی وقفه می رود برای دکترا.

امروز قرار است شما دفاع کنید و من خوش حالم. با آن که حتی نمی دانم می خواهید از چی دفاع کنید!احتمالاً چند گونه جدید فوزاریوم یا فیتوفترا یا پیتیوم از ریشه لوبیای سحر آمیز یا سیب زمینی پشندی استخراج کرده اید! یا شاید ژنوم ویروس های بیچاره را قلقلک داده اید یا شاید در گوش گندم بیچاره چیزی خوانده اید که در کم آبی قدری صبوری کند یا یک چیز دیگری توی این مایه ها!

خوش حالم نه به خاطر این که شما با موفقیت تا این جا آمده اید و امروز روز درخشانی خواهید داشت.

خوش حالم به  این خاطر که کسی بود بالاخره که من به اش حسودی کنم. من طعم حسادت را کم چشیده ام ، همیشه آن قدر غرور بی خود داشته ام که نگذارد در مقابل کسی احساس ضعف کنم و برسم به حسادت ولی در مورد شما این اتفاق افتاد.

گرچه خیلی از هم کلاسی های دیگر ما به خاطر شایستگی های شما و آزاد بودن تان از قید و بندهای معمول آن دوران دل خوشی از شما نداشتند ولی حسادت من از آن مدل نبود.

یقینِ شما همیشه پایه های یقین من را می لرزاند. در ذهن من ، شما مثل یک خط کش آهنی بودید. مسئول راست کشیدن ، مستقیم رفتن بی هیچ گونه اغماض و انعطاف و من خط کشی اگر داشتم کاغذی بود و به بهانه ها و عذرهای مختلف از وظیفه خود یعنی راست بودن طفره می رفت.

خوش حالم که روزگاری به کسی حسادت می کردم که حرف اش حرف بود و وقتی می گفت هستم می دانستی که تا آخر آخر آخرش هست ، حالا این آخر هر جا که باشد .

آدمی که می شد رویش حساب کرد ، آدمی که یقین می دانستی دروغ نمی گوید ، کلک نمی زند ، روشن است .

آدمی که می شد به او اعتماد کرد وقتی که نمی شد به احدی اعتماد کرد.

و برای من که در درون خودم این گونه بودن را آرزو داشتم حسادت ،چندان غریب نبود.

ما می فهمیدیم شما وسط کلاس وقتی یک هو می زنید بیرون یعنی که آن بیرون صدای اذان پیچیده است.

ما می فهمیدیم که شما از همه ی پیرهن روی شلوارهای دانشگاه بسیجی تر بودید بی آن که با کارت عضویتی اردو بروید یا فیلم بیایید و تیریپ شهادت بزنید.

ما این ها را می دانستیم و من به خاطر این ها به شما حسادت می کردم و به خاطر آن حسادت خوش حالم.

من خوش حالم که شما همه ی یادداشت های این جا را بدون استثناء خوانده اید چون روز اول گفتید (همیشه خواهم خواند!).

من خوش حالم که شما به خاطر یک نذر چند سال است که مشهد هستید!

من خوش حالم و نمی شود آن قرآن را ببینم و برای شما و زهرا دعا نکنم .

و خیلی خوش حال تر می شوم اگر روزی مادرتان را ببینم ، احساس می کنم که او باید به من چیزهایی بیاموزد.

من خوش حالم و تصادفاً امروز روز دفاع شماست.

.

.

.

/ 9 نظر / 6 بازدید
پیچکی سر به هوا

گفته بودم هر چن پست یه بار معرکه می کنید... محشره... احساس می کنم داغ م... می جوشم... می جوشد... چیزی این تو هست که این جور وقت ها ضربان ش را تلاطم ش را بی تب و تب داری ش را با اعماق وجودم حس می کنم... ...و حالا می دانم تا چند وقت خوراک م مهیاست... و اصلن من این کافۀ عطش شکن را برای همین چیزهای ش دوست می دارم... خدا خیرتان دهد هماره متبرک باشید الهی[لبخند][گل]

گمشده در تاریکی

سلام. شما حسادت نكردي .غبطه خوردي[لبخند] خب ،آدم جالبی به نظر می رسن

یگانه

سلام.. من قبلن هم اینجا آمده بودم خوشحالم که بازم می نویسید کاش بیشتر توضیح می دادید که چرا رها کردید آن رشته را..

نقطه سرخط

خوب بود کامل بود.. چقدر خوب است ادمهایی از این دست را ادم بشناسد..خوب است.. راستی این رشته شما کمی به رشته ما نزدیک بوده است ها..به گمانم.. یا علی مددی است

ehsan

خواندم.

من یک زن هستم

البته هنوز چند روزی نفس می ککم.تو هم سعی کن تا اون موقع زنده باشی. معلوم شد چرا همش "می خواند"ّّّّ!!!

حضورناپدید

چندی بود نیامده بودیم. حال آمدیم و با پست های متعددی رو برو شدیم که با اینکه زیاد بود..انقدر خواندیم که یک دفعه تمام شد و نفهمیدیم و ...

الکی

همون که رتبه ی یک بیوتکنولوژی آورد و مشهد رو انتخاب کرد.نه؟؟

بهاره

باهات موافقم اعظم