و دوباره آسمان را خواهی دید

"بی وتن" را بالاخره خواندم،

حالا جدا از این که خواندنش به خوردن یک بستنی زعفرانی در این هوای گرم می ماند یا شبیه به زور پایین دادن یک چای تلخ بود، جدا از این که در مقایسه با نوشته های دیگر نویسنده اش چطور بود یا چطور نبود ولی ،

ولی خوبی اش این بود که دست تو را می گرفت و می برد به سویی دیگر ،به یادت می آورد که جز آن چه این چشم ها می بینند و این گوش ها می شنوند هم در عالم رازهای دیگری هست. رازهایی که با عقل ما نمی خوانند و به همین خاطر کم کم در انکارشان حرفه ای شده ایم. بی وتن خوب توانست از این صورت مخاطبش را ببرد به آن سیرت،از ظاهر به باطن ،از هر چیز به معنای آن چیز.توانست به یاد بیاورد سمت معصوم و روشن دیگری نیز در این عالم هست.سمتی که ما نمی بینیم و نادیده می گیریم . و این خودش در دنیایی که ما حتی به معنوی ترین بخش های زندگی روزمره مان هم نگاهی به شدت این جایی داریم فرصت مغتنمی ست.

با این حال فقط کاش"بی وتن" کمتر شبیه  این پازل بود : پازلی که تکه هایش خوب با هم جفت و جور نشده اند ، یعنی گرچه جای درستی قرار دارند ولی در جای خود خوب جا نیفتاده اند.

 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی

به دلجويي و دلداري برآمد يار پنهانك!

نقطه سر خط

خیلی دلم می خواهد بخوانم اش..نشده...پیدا نکردم...

مهدیR

...بعد منزل نبود در سفر روحانی

ehsan

خواندم.

مریم

من هنوز کتاب را نخوانده ام ولی احساس می کنم نویسنده خواسته بر خلاف نوشته های پیشینش عمل کند تا به نحوی تغییرات طرح های ذهنی انسان مهاجر را زمانی که به دنیایی دیگر وارد می شود نشان دهد. نمونه اش هم همین سر هم نوشتن بیوتن(نویسنده در داستانهای قبل تاکید زیادی بر جدا نوشتن کلمات داشت) و همین نکته ای که در مورد پازل گفتید که جمله تان شاید می تواند نمایانگر بخشی از شخصیت انسانهای بیوتن باشد... البته این فقط یک تصور شخصی است. شاید هم درست نباشد. باید داستان را بخوانم تا ببینم چه خبر است.

حضورناپدید

سلام! هرکی از امیرخانی باسه من کتاب بخره.. دو برابر قیمتش رو بهش پرداخت می کنم. نبود؟! [نیشخند]

بهاره

[لبخند]

به بهاره

سرکار خانم مهندس ناصری! من هم جای شما بودم اگر پایان نامه ام را با نوزده و بیست و پنج صدم هفته پیش دفاع کرده بودم حتماَ می آمدم این جاشکلک خندان لپ گلی[لبخند]می کاشتم!!

شادی

من تا همین چند وقت پیش به هیچ عنوان کتابی از امیرخانی نخونده بودم اما تعریف کتابهاشو خیلی شنیده بودم. البته دست ما که کوتاه است و خرما بر نخیل، اما نشت نشاء اش رو که خوندم شیفته قلمش شدم و دوست عزیزی گفته که برام می فرسته بی وتن رو!