روایت

چشم من نمی دید ،

خورشید را ندیده بودم ،ماه را ندیده بودم ؛نور را ندیده بودم ،

آن روز در ِ خانه ی رسول را زدم ،که دستم را دراز کنم به گدایی رحمتش،که رسول باران بود و نمی پرسید این پیاله خالی از آن کیست .

در باز شد ،در روایت ها گفته اند "او"پوشیده بر من حاضر شد ،گفته اند که رسول پرسیده" این مرد نمی بیند ،چرا خودت را از او می پوشانی؟"و او پاسخ داده که "این مرد نمی بیند ،من که می بینم ."

خواستم  این جا اعتراف کنم که من دیدم ،یعنی برای اولین بار در عمرم دیدم ،با همین چشم خاموش و بسته ام ،خورشید را ،ماه را ،نور را .

روایت ها این را نگفته اند ...

/ 6 نظر / 7 بازدید
مسیر

خیلی زیبا بود عطشم[گل]

ضحی

من فکر می کنم که می بینم اما کاش واقعا می دیدم

م.ه.م

"تو مادر همه‌ی قصه‌های خوب خدایی بسا اشاره و تلمیح در نگاه تو پنهان... و چند قرن زمین، مشق اشتباه نوشته تو آسمانی و تصحیح در نگاه تو پنهان..." (برگزیده‌ای از غزل مجتبی احمدی) ................. و من یاد این بیت از شعر مرحوم آقاسی می‌افتم اینجور وقتها " یا امیر المومنین روحی فداک آسمان را دفن کردی زیر خاک؟" موفق باشید سلام

ehsan

خواندم.