که برگردی

هر وقت،هرجا،هرکس یک خورده چشم ام را گرفته است به من مایلش کردی،

از بچه گی،خیلی بچه گی ،آن دختر مو طلایی را یادت هست که زیاد حرف می زد و همه جا رهبر بود و کلی بچه زیر پرچمش خبردار بودند همیشه،یادت هست که هرچی من بی دست و پا و کم حرف بودم او زبل بود و شیرین زبان؟همان شش سالگی چشم ام را گرفته بود نفهمیدم چی شد که آمد طرف ام،بین آن همه سرباز با من دوست شد،با من که سربازش نبودم ،تا خیلی بعدش،تا خیلی خیلی بعدش،تا همین دوسه سال پیش که تمام کردم اش به دلایلی.

 

این اولین تجربه ام بود،بعدش بارها اتفاق افتاد،هرکس را که برمی گزیدم برمی گشت طرفم،حتا اگر خیلی دور بود،حتا اگر غیر ممکن می نمود،بی آن که کاری کرده باشم،تلاشی،حتا قدم از قدمی برداشته باشم سویش،حتا،حتا زیاد نگاهش کرده باشم.

 

تأخیر داشت اما یقین داشتم که می آید ،یک وقتی بالاخره سر می رسد ،یک کسی م می شود،نسبتی پیدا می کند بام،ربطی پیدا می کند به م،ربطی پیدا می کنم به ش.

 

آرزوی هیچ کس هیچ وقت به دلم نماند،طوری می شد حتا که به غلط کردم می افتادم،می گفتم بردار ببرش ...نخواستم.

 

یادت هست که این ها را؟این سر به سر گذاشتن ها را؟

حالا آمده ام پیش تو،با اعتراف به همه ی این ها،همه ی این آوردن ها،

آمده ام که بگویم چشمم ،دلم ،دستم،پایم ،زبانم ،بند بندم تو را گرفته است ،

آمده ام زیاد نگاهت کنم،آمده ام قدم از قدم بردارم،آمده ام تلاش کنم،یک غلطی کنم،

 

که برگردی به من!

 

هر قدر هم که دور باشم،هر قدر هم که زمان از دست رفته باشد،هر قدر که ناممکن بنماید ،خودت کسی م شو،بگذار نسبتی پیدا کنم با ت ،بگذار که ربطی پیدا کنم به تو ، نگذار آرزویت به دلم بماند،نخواه که بماند...

 

پی نوشت:

بگذار پاسخ کامنت های دل نِشین این یادداشت در همان دل بمانَد.

/ 33 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک لیوان انار

الهي اگر تنم درد مند شود تو شفايم دهي ولي اگر" توام" درد بگيرد، چه كنم؟ ... میشه منم مشابه احساس تو را داشته باشم؟ آخر دارم... [گل]

مریم

همیشه کسی نگران است همیشه کسی دست هایش خیس می شود همیشه کسی پوست لبش را می کند تا خون بیفتد همیشه کسی پایش را که روی پایش می اندازد آنقدر تکان می دهد تا همه کلافه شوند همیشه کسی می دود همیشه کسی نمی رسد همیشه همین بوده است/

مریم

آنقدر وابسته اسطوره های خیالیم شده ام که گمان نمی کنم دیگر هیچ وقت هیچ وقت بتوانم عشقی را روی زمین تجربه کنم . برای من که سعی کرده ام آدم ها را با تمام اعتقادات و سلایق و دنیاهای متفاوت هر کدام را به اندازه امتیازشان در ذهنم بپذیرم سخت نیست تحملشان شاید . اما مساله اینجاست که مرزهایی را رد کرده ام در خیال در دنیای عجیبی که ساخته ام در تور ها و نور ها و پاک ترین فضای نا ملموس که گمانم نمی رود هیچوقت بتوانم چشم بپوشم . گاهی خیال می کنم و من و این همه خاطره چرا عشقمان نکشید ؟ چرا نشد ؟ چه قرار بود بر من برود که نرفت ؟ هرچه هست آدم های محترم و شریفی هستند دیده ام دارمشان اما حرفم چیزی دقیقا از جنس عشق است . مجنون وار و بی پروای دنیا و پاکبازانه باختن همه چیز . گاهی حسودی می کنم به آنها که درد می کشند که رنج می برند که اشک می ریزند برای عشق هاشان و من در حالتی از غبطه و غم تمام سعی ام را می کنم که بفهممشان . ترجیح می دادم تجربه می کردم مرید بودن را . ترجیح می دادم می چشیدم یک دوست داشتن عمیق را که برای داشتنش آنقدر همه چیز بی ارزش باشد که از دست برود . سالها گذشته است و گمانم نمی برد که عمری چندان طولانی در انتظار

مریم

در انتظارم باشد . به خاطر کم کاری هایم از آفریدگار من و تمام نعمت هایی که داد و اسراف کردم بی آنکه سود ببرم عذر می خواهم . به شرط آنکه عشق را با هیچ چیز دیگر اشتباه نگیرید تمامتان را مبتلا آرزو می کنم تا به این مرض دوست داشتنی دچار باشید و آنقدر زیبا در آن پاکباز شوید که تعالی را به چشم مشاهده کنید//

مریم

فرصت همیشه کم است ! حتی برای اینکه خودت باشی و خودت بمانی و خودت اقدام کنی .. دیگر چه برسد به تغییرات مدام ! فرصت همیشه کم است .. همیشه کم بوده .. وقتی تصمیم میگیری از راهی که رفته ای بازگردی مطمین باش که فرصت ِ حالایت را داری فدای گذشته می کنی .. گاهی بازگشتن ها قیمتی دارد که می ارزد حتی تمام باقیمانده فرصتهایت را فدای بازگشت و چرخش و تغییری بدهی که برحسب آن آرامشی را که تمام انسانها با وعده اش زندگی می کنند مگر آنها که از فرصت ها خوب استفاده می کنند تصاحب کنی ! به هرحال فرصت آنقدر کم هست که به ازای هر اشتباه اگر بخواهی بازگردی مجبوری از چند فرصت درست چشم بپوشی///

مریم

سلام. اعظم بیا برگرد بنویس دیگه. دلم گرفته ها! این جا حکم دل باز کنه برا من! (چاه...!)

ضحی

دوباره دلم را بردی چسباندی به آن بادبادک سپیدی که تو دل آسمون خدا هی پر می زنه و هی آفتاب میخوره و هی دلش می خواد که بالا بره . کاشکی یه باد رام بیاد بالا ببردش سبک سبک رهای رهای رها

شب مهتابي

سلام عزيز از وجود مهربانتان دعوت ميكنم تا با حضورتان كلبه ي كوچكم را نوري تازه ببخشيد. با معرفي ستاره اي ديگر از آسمان ادب ايران زمين به روزم. چشم به راه شما ... افق نگاهتان بي انتها. يا حق

نجوا

راستی کامنتی که من اینجا گذاشتم نمیدونم چرا یه حرف ازش جا افتاده به اشتباه تایپی، اونم همون حرفی که معنی رو تغییر میده. من خواسته بودم بگم که: ما که حتی از همان اولش هم هر چه میخواستیم "نمی یافتیم"، اینکه دیگر جای خود، مگر به کرم خود نظاره کند.... "ن" اول کلمه مشخص شده جا افتاده، گفتم که گفته باشم. (: