می روی سفر ، برو ، ولی زود برنگرد!

 

نیمه شب از خواب پرید ، صدای گریه اش بقیه را بیدار کرد .

دست هایش یخ بود ، تن اش می لرزید ، همه گفتند کابوس دیده ، یکی گفت " آب قند براش درست کنید "، یکی انگشتری انداخت توی آب و گفت : "بخور ، ترسیدی ، آب طلا خوبه  برات ..."گریه اش چند دقیقه بعد تمام  شد و کم کم همه خوابیدند .

کابوس نه ، او فقط یک خواب دیده بود ، خواب دیده بود با لباس سفید احرام اش دارد یک جای خیلی کثبف نماز می خواند و عین خیالش هم نیست، جایی که چرکابه روی زمین جاریست ، لباس اش دیگر سفیدنبود  ....

حالا چند سالی گذشته ، دیگر از آن خواب ها نمی بیند .

/ 2 نظر / 9 بازدید
ehsan

خواندم

مريم به حقيقت رسيده

"سال ميان دو پلک را ثانيه هايی شبيه راز تولد بدرقه کردند."