بِی بِی چک دیگه چیه؟

 منتظر نشسته بودیم نوبت‌مان شود و با خانوم جوان بغل دستی صحبت سر انداختیم تا زمان کوتاه‌تر شود، دختر هجده نوزده ساله‌ای با چشم‌هایی که هم توش نگرانی بود و هم اشتیاق و سرزنده‌گی، صندلی کناری نشست. گفت که نوبت قبلی نداشته و از شهر بغلی آمده تا آزمایش بارداری‌اش را نشان دهد، فهمیدیم که با همان پسر جوانی که دم در مطب بی‌قرار بال بال می‌زند عقد کرده‌اند و وسط‌های زمستان قرار عروسی دارند. به قول خودش به خاطر اینکه لو نروند آمده بودند اینجا دکتر و آزمایش.خانوم جوانِ این‌وری، ازش پرسید بی‌بی چک استفاده می‌کردی خب. دختر حیران گفت بی بی چک دیگه چیه؟! خنده‌ام ولو شد روی موزاییک‌ها، دختر هی لب می‌گزید و می‌گفت اگه مثبت باشه چی؟چیکار کنم؟گفتم خب الان از جواب آزمایشت معلومه دیگه، کوش؟ از توی جیب شلوار لی‌اش یک برگه‌ی چندبار تاشده را درآورد، یاد برگه‌های امتحانی مدرسه افتادم که هروقت نمره کمی گرفته بودیم همین‌جوری تا می‌زدیمش که کمتر جلوی چشم باشد، جوابش مثبت بود،چه مثبت خوبی هم، گفتم مبارک‌تون باشه، مثبته، خدا بخشیده دیگه. دختر چشم‌هایش را محکم فشار داد روی هم و لبش را عمیق‌تر گزید. خانوم بغل دستی پرسید حالا می‌خواین چیکار کنین؟ زمستون که نمیشه عروسی بگیرین با این وضع، دختر گفت خب الان که فکر کنم خیلی کوچیک باشه، می‌شه سقطش کرد،ها؟ من که خیلی سریع همان اول رفته بودم توی تیم بچه! آمدم بگویم حیفه بابا،خب عروسی را بندازید جلوتر، حالا که خدا خواسته و مامانِ خیلی جوان شدی. اما نگفتم و فقط همان کلمه اولش را گفتم. خانوم بغل دستی هنوز تیم‌اش را معلوم نکرده بود و نگرانی‌های دختر را هم می‌زد. وقتی داشتم می‌رفتم دختر هنوز منتظر نشسته بود، چشم‌ها و لبخند خیلی جوانش خواستنی بود. باهاش بای‌بای کردم و زدم بیرون،

الان فکر می‌کنم که کاش فرصت زندگی‌ را نگرفته باشند از این بچه‌ای که اولین بار خبر بودنش را من به مادرش دادم.

/ 9 نظر / 42 بازدید
مریم

چگونه میتوانند بی تشکر وبی تدبر هدیه خدا را پس دهند؟

عطربرنج

حیف...کاش می تونستم جلوشون رو بگیرم...

عطربرنج

حیف...کاش می تونستم جلوشون رو بگیرم...

طنین

بچه ها خیلی شیرین اند حیفه که از دست بدیمشون

مسافر

خیلی باحال بود اینکه نوشتی رفتی تو تیم بچه ! امان از حساسیت به حرف مردم من که هیچ وقت درست و حسابی نفهمیدم این دوران عقد به چه درد می خوره من هم با اون بندآخر موافقم و دعا می کنم د رپناه خدا [گل][قلب]

سیب کال

امان از دست این سنت های ما...یه بنده خدایی رو می شناختم که سر همین که کسی نفهمه تو دوره ی عقد رابطه ی کاملا شرعی و قانونی داشته با همسرش و باردار شده رفت دنبال سقط کردن بچه و خودش هم جونش رو از دست داد...

59

از شما بعید بود که وظیفه تان را درقبال خدا و اون بچه انجام ندید!

مسیر

می دونستی بعضی وقت ها سقط اولین جنین باعث می شه دیگه زن تا آخر عمر نتونه بچه دار بشه؟ منم عاشق اینم که عروسی زود نی نی دار بشه بس که جوانی است و شور و مادری کردن! اگه من بودم ولش نمی کردم از هر حربه ای برای تغییر دادن نظرش! راستی یکی از بستگان همسر همین طور شد و سریع جشن گرفتن و 6 ماه بعد نی نی بدنیا آمد! همه غرزده بودن ولی اولین کسی که بهشون ذوق کرده بود و تشویقشون کرده بود برای خوشحال بودن من بودم با کمال افتخار![مغرور]

قاصدک بارون

عبارت بچه ناخواسته رو کاش حذف کنیم از کلمات مون. بشه بچه خداخواسته.