دید و بازدید 2

جوانک بیست و سه ساله بعد از تصادف ناجورش یک ماهی کما بوده .حالا با هزارتا نذر و نیاز ،درب و داغون و خُرد و شکسته برگشته به زندگی.

می گفت من هرکسی آمد دیدن ام را دیدم،همه ی شماهایی که از پشت شیشه نگاهم می کردید و اشک می ریختید را می دیدم. حتا دست می گذاشتم روی شانه تان،می گفتم که گریه نکنید ولی شما من را نمی دیدید .

می گفت روزهای اول می ترسیدم،زیر تخت قایم می شدم تا پرستارها بیرونم نکنند ،بعد کم کم فهمیدم کسی نمی بیندم ،همه فقط آن جسم بی حس پر زخم را می بینند .

آدم این حرف ها را که می شنود تازه یادش می افتد که نه،انگار پشت این روزهای تکراری ِ مثلِ هم ِ ما چیزهای دیگری هم هست،دنیای دیگری..زندگی ِ دیگری...فردای دیگری...

/ 2 نظر / 6 بازدید
ehsan

خواندم.

راهی

حسن گلاب! گلییییییی.[چشمک]