ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟

/ 2 نظر / 9 بازدید
خدا

راستی چطور می شود؟ این اثر جنگ بود و شرایط ؟ یا پیش از جنگ هم همین طور بودند و سختی کشیده؟ آدم نازپرورده تنعم هم می تونه به این بزرگی و استواری برسه؟