دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
شباهت من و اصحاب کهف در این بود

همشهری داستان شده شیش هزار تومن؟!

کتاب چقدر شده قیمتش اون‌وقت؟




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یک پارچه اقا

ده سال پیش یک داستان خل و پیلیچی (+)دست‌نویس کردم و فرستادم برای یک جشنواره، بعد که دعوت‌نامه آمد و رفتیم بندرعباس برای برگزاری‌اش یادم هست که رفتم پیش داورها- خدا رحمت کند امیر حسین فردی را- تا ایرادهای کارم را بشنوم، می‌گفتند ما همش فکر می‌کردیم این متن را یک آقا نوشته، حتی دست خطت هم به پسرانه می خورد بیشتر!

توی همان سفر، با مریم دلباری عزیز-که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- دوست شدیم، او هم که خودش استادی بود و قلم داستانی اش را خیلی دوست داشتم اولش می‌گفت قلم محکمی داری بعد وقتی از یک خیابان شلوغ می خواستیم رد شویم و من طبق معمول با ترس و لرز و گرفتن دست او محکم رد شدم گفت نه به آن قلم تیز و تند مردانه و نه به این طرز از خیابان رد شدنت!

امروز هم وقتی توی گوگل پلاس زیر یک پست دخترانه-زنانه رفتم و نظر گذاشتم واکنش‌ها جالب بود، چند نفر از دخترها آمدند کامنت گذاشتند که یعنی شما واقعا آقا نیستید؟ یعنی وبلاگ عطش شکن مال شماست؟ پس چرا ما فکر کردیم شما آقایی؟ و به قول خودشان بنیادهای فضای مجازی شان به هم ریخت و بحث از مسیر اصلی خودش عوض شد.

من آن قلم محکم را - به خاطر تنبلی و کم نویسی خودم- دیگر ندارم اما خب واقعاً اینکه این وبلاگ  لحن پسرانه یا مردانه‌ای داشته باشد را نمی‌توانم قورت بدهم. این‌همه از زن ها نوشتم، از زنانگی و عشق و زندگی و دوستت‌دارم و این جور چیزها نوشتم،کجای اینها مردانه بوده یعنی که مخاطب اینقدر به خطا افتاده!

خلاصه اینکه، من یک زن هستم به قول ملت با کمال افتخار.




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
پسرک به مثابه پروفن

وقتی یک خبر ضد حال شنیده‌اید، وقتی دلتان می‌خواهد خودتان را از سقف حلق آویز کنید، وقتی دنیا به آخر رسیده و قیامت شده ، وقتی با یک من عسل هم خورده نمی‌شوید، یک فروند بچه فسقلی زیر پنج سال را بیاورید پیش خودتان تا با وروجک بازی‌هایش شفایتان بدهد.

+




چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
از نامه‌های منتشر نشده لقمان

فرزندم! از خودت مچکر نباش، از خود مچکران محبت‌شان در دل کسی پایدار نمی‌ماند.

در به دست آوردن چیزهایی که ارزشش را ندارد هول نزن،حواست باشد که تنه زدن و سبقت گرفتن از دیگرانی که دوست‌شان داری با اصل دوستی در تعارض است، نترس، در این دنیا هیچ چیزی نیست که جا ماندن ازش به از دست دادن هم‌دلی‌ها بیرزد، در آن دنیا البته چرا.

داشته‌های مادی  و معنوی‌ات  را وقتی  توی چشم دیگران کردی باید تمام عمر پاورچین راه بروی  که خرده شیشه‌های چیزی که در دلشان می‌شکند به کف پای زندگی‌ات نرود.

پیله نکن، دلها در پیله ها نمی‌مانند و در می‌روند.

حسود نباش، حسودی از قیافه می اندازدت به جان خودم.

فروتن باش، هیچ کس از تواضع نمرده است.

در برابر آنهایی که تکبر دارند و قیافه می‌گیرند محکم باش، فروتنی‌ات را برای آنها ابدا خرج نکن.

نترس، آدمها یک وقتهایی سگ می‌شوند، سکوت کن اما کوتاه نیا و کم نیاور، سگ با کوتاه آمدن وحشی‌تر میشود، تحمل کنی آدم می‌شوند دوباره.

سگ نشو تا حد امکان! مارمولک‌بازی هم اگر بلدی دست‌کم برای عزیزانت کرکره‌اش را بکش پایین. مارمولک‌بازی حتی در خفیف‌ترین حالتش هم بو دارد، قلب‌ها را از اطرافت فراری می‌دهد.

دروغ نگو، کم کم سنگ می‌شوی، سنگ دوست داشتنی نیست.

محبت کن،با محبت بیشتر آدم می‌مانی. اگر ظرفیتش را داری بی‌دریغ محبت کن، اگر نداری، به اندازه محبت کن که بعدش طلبکار نشوی و طرف را بدبخت نکنی.

بخند، قشنگ‌ می‌شوی..

بوسه بزن،به گل،به باران و درخت، به بچه‌ها‌،به قرآن، به آن‌هایی که دوست‌شان داری، بوسه از بهشت آمده است.




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
اعلان حضور:)

یاد بلبل زبانی‌های قدیم به خیر.

ساکت شدیم و سربه گریبان خودمان،بی خستگی و پژمردگی.




شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
22 بهمن

وسط آن شلوغی مهمانها و بحث سیاسی و اقتصادی فلان، مادر از آن طرف پذیرایی با صدای بلند همه شنو! به خاله که این ور پذیرایی نشسته می گوید امسال راه پیمایی بیا قرار بگذاریم با هم باشیم،سکوت برقرار میشود چند ثانیه!




یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
8 دقیقه

ماکارونی ها را که میریزم توی آب جوش همیشه توی گوشم هست که "8 دقیقه!"

خوابگاه بودیم، آن اول اول دانشجویی،معصومه مثلا آشپزی بلد بود و من نبودم،من وردستش می شدم، توی آشپزخانه شلوغ پر از آدمِ پر از اجاق گاز پر از سینک، به فرمایش سرآشپز ساعت رومیزی میبردیم برای اندازه گرفتن ِآن 8 دقیقه!

واقعا که معصومه:)




یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
درحاشیه روز مادر

- بعد احیاناً روز برادر نداریم تو برا ما یه چیزی بخری؟!




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
سوت در گوش سمت راست

می‌گه من از بچگی وبلاگ شما رو می‌خوندم!

حالا فقط سه سال از من کوچیکتره‌ها، واقعاً که! :)




دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
دیالوگ

- گشنمه!

-واقعاً گشنته یا داری بهونه می‌گیری؟

- دارم بهونه می‌گیرم!

- آها!خب پَ هیچی

{ (:}



چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
شما

 به بچه سه‌ساله یاد دادن به همه بگه "شما" و همه‌ی فعل‌هاش رو هم جمع ببنده،به رسم ادب مثلاً.

عصبانی‌ش کردم، برگشت گفت:می‌زنم صورتِ شما رو پرِ خون می‌کنماااا!




جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
دیده نمی‌شوی

یک وقت‌هایی انگار خدا به آدم "و جعلنا..."خوانده باشد!

 




دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
کارکرد جدید کامنت خصوصی

 [نظر خصوصی]

سلام دوست عزیز
بنده مدیر سایت فلان هستم
شما وبلاگ خیلی جالبی دارید در صورتی که مایل به تبادل لینک می باشید لطفا ما رابا نام بهمان لینک کنید و به ما اطلاع دهید تا در کمتر از 24 ساعت شما را لینک کنیم
برای اطلاع با ایمیل و یا در بخش نظرات یا تماس با ما سایت بنویسید.
با تشکر از شما و وبلاگ خوبتون
http://www..........
Email:.................




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
عذر

به یکی می گن چرا دیگه تو وبلاگت نمی نویسی؟

می گه آخه دست زیاد شده!




یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
ایمیل بازی

    همکار ما و یا به عبارت بهتر رئیس ما ،یک آدم سن و سال داری ست که همه ی عمرش را صرف علم و دانش کرده است.آدمی که تخصصش "تاریخ " است ، آثار علمی معتبری در زمینه رشته خودش دارد  و یک پژوهشگر به معنی واقعی اش  به شمار می آید  که  من هم  از  اطلاعاتش زیاد استفاده می کنم و از  بودنش خوش حالم .

 

در عوضِ همه ی اینها در زمینه کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش اپسیلون آگاهی ندارد و قصد هم ندارد داشته باشد.به طوری که بعد از دوسال من تازه موفق شده ام برایش جا بیندازم که سایت و ایمیل با هم یک فرق هایی دارند. یا کلی مشقت کشیدم که دیگر به کسی نگوید "شماره سایت"تان را بدهید ،گرچه هنوز مشاور در امور اینترنت ش خودم هستم و هنوز باید  نشانی ایمیل هایی که ایشان یادداشت کرده را به این سبک بخوانم :

felaniunderlinebahmani1978atsineyahudatcom

 

تا اینجایش را داشته باشید، چند وقت پیش وقتی به هرکسی که می خواست فایلی برایش بفرستد نشانی ایمیل من را می داد و فقط خواجه حافظ شیرازی و مراجع عظام به ایمیل من چیز نفرستاده بودند و ایمیل های جینگیل مستون خودم لابه لای "نهضت ترجمه در اسلام" و "تاریخ اندلس" و "جابر بن حیان و اثار علمی اش" و "ریاضیات در تمدن اسلامی" و "یهود از صدر اسلام تا کنون " گم می شدند تصمیم گرفتم به اسم خودش یک ایمیل باز کنم  و نشانی اش را درشت بنویسم و بگذارم زیر شیشه میز و سفارش کنم که از آن پس این ایمیل را به دیگران بدهد و قول دادم که حواسم به چک کردنش باشد و مثل ایمیل خودم ازش مراقبت و نگهداری کنم.

 

یک روز که برای گرفتن مقاله ای ایمیل جدید را باز کردم دیدم تعداد زیادی ایمیل  نخوانده دارد.بیشتر دانشجوهایش فرستاده بودند.یکی دوتای شان را  پرینت گرفتم  و گفتم که اگر تمایل دارند جوابی بدهد تا من بفرستم.پرینت ها لابه لای شلوغی کارهایش گم شدند .یکی دو بار دیگر هم یادآوری و  سفارش کردم  ولی  کلاً گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و بدتر از خودم آن قدر شلوغ است که تا یکی نیاید  روبه رویش ننشیند و صاف تو چشمش نگاه نکند جواب نمی گیرد.

 

دقیقاً همین جا بود که شیطنت ام گل کرد !یکی یکی ایمیل ها را باز کردم و با صبر و حوصله  به تک تک شان جواب دادم.

 

به یک دانشجوی قدیمی که خیلی دلش برای استاد علم و معرفتش تنگ  شده بود و لحظه هایی که در کلاس استاد گذرانده بود را هیچ وقت فراموش نمی کرد نوشتم که "من هم برق چشم های شما را از یاد نمی برم،برای من هم لحظه های هم صحبتی با جوان هایی مثل شما  قیمت دارند و به دعای خیرتان امید دارم."

 

به یک دختری  که  در مورد ادامه تحصیل مشورت خواسته بود و پرسیده بود ایا در شرایط فعلی که شغل نیست و ...ادامه تحصیل به درد می خورد یا نه نوشتم"دخترم،حداقلش این است که فکرت راکد نمی ماند و نمی پوسی  و از کتاب و یادگرفتن و اینها دور نمی مانی،اگر به زندگی ات لطمه ای نمی خورد ادامه تحصیل را توصیه می کنم"!!

 

به آقایی که دو ترم پیش شیرینی عروسی اش را برای استاد آورده بود و حالا با همسرش که او هم دانشجوی همین استاد بوده خرده مشکلاتی دارد گفتم:"پسرم!نگذارید مسائل کم اهمیت در زندگی تان پررنگ شوند ،حرمت همدیگر را حفظ کنید و ..."خداییش اینها را دیگر از خودش یاد گرفته بودم.

 

به مسئول یکی از رسانه ها که کلی غر و پر کرده بود و غیر مستقیم گفته بود خاک بر سرتان با این اطلاع رسانی تان و آن همایش برگزار کردن تان و ... گفتم که از این که زحمت کشیده و وقت گذاشته و اعلام نظر کرده خیلی ممنونم و نکته سنجی اش را تحسین می کنم و در مورد برنامه های آتی سفارش می کنم این مشکلات حل شود!(خب آدم از حق خودش شاید نتواند به این راحتی ها بگذرد ،ولی از حق دیگران می تواند انگار!)

 

یک دانشجوی پیله یک سؤال نخ نمای تاریخ اسلامی  پرسیده بود که  من هم به کتاب جدیدم در این مورد ارجاعش دادم و گفتم که دانشجوی قند عسل!کتاب های زیادی برای مطالعه هست که انتظار شما را می کشند.(نقل به مضمون!)

 

برای یک آقایی که فامیلش "افتاده"بود نوشتم "سربلند باشید"!

برای یکی که یک سری اطلاعات خواسته بود نوشتم که توی جیبم آمار و اطلاعات سازمانم را ندارم و به جای ایمیل زدن به من باید با "روابط عمومی"مکاتبه کند،

به یکی که اسمش "امین راستگو"بود نوشتم "اسم و فامیل شما من را یاد این ضرب المثل می اندازد که گفتی ،باور کردم،اصرار کردی ،شک کردم،قسم خوردی فهمیدم دروغ می گی !"که البته عقلم رسید واین یکی را  نفرستادم.

به حضرت استاد  گفتم که به بعضی ایمیل ها جواب داده ام و ایشان  مقداری تقدیر و تشکر کرد . خودم  هم کلی دلم باز شد و و خُلق مچاله ام صاف و صوف شد و این طور توجیه کردم که این جواب ها که دادم بهتر از جواب نگرفتن بود که!خیلی هم دل شان بخواهد.

 

فردای آن روز این باکس  داشت می ترکید !ظاهراً جواب ها به دل ملت خیلی نشسته بود  که هرکدام برداشته بودند ریز زندگی شان را به حضرت استاد ایمیل زده بودند،از انتخاب رشته و مشکلات اعتقادی و شبهات و سؤال در مورد فالگیرها و انتخاب اسم بچه شان و .....تازه فهمیدم خودش چرا گوشش به ایمیل ها بدهکار نبود و به جواب دادن شان حتی فکر هم نمی کرد.

 

 




سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
دلبسته ی یاران وبلاگی خویشم*

تقدیمش کردم به زنان ، به زنان ِ بی وبلاگ،آنها که دغدغه ها ی شان را  تنهایی به دوش   می کشند.

این یعنی که به حول وقوه ی الهی،و با همکاری جناب ابر و باد و مه و خورشید و فلک و برف و رفقای وبلاگی و خانواده محترم رجبی (!)و کلانتری منطقه فلان و اهالی محترم دهکده جهانی و ...این پایان نامه ما ختم به خیر شد و دیگه به جون خودم این آخرین باری خواهد بود که در موردش اینجا می نویسم.

به طرز عجیب و غریبی همه چیز خوب پیش رفت! نمی دانم کسی دعایی خوانده بود،وردی فوت کرده بود ،خلاصه یک دخل و تصرفی در کار عالم صورت گرفته بود وگرنه کجا آن آقایان محترم اساتید این همه قبلاً با من مهربان بودند ؟

نکته قابل توجه این که ایراد کارم بیشتر ایراد نگارشی بود! فعل هایی که پس و پیش گذاشته بودم،کاماهایی که باید می بود و نبود،گیومه های بدجا و....خودم از چشم عطش شکن می بینم.از بس که می آیم اینجا و تنداتند هرطوری که همان لحظه به ذهنم می رسد می نویسم و بعد شما هم که قربان تان بروم هیچی نمی گویید.یک دادی هم نمی زنید سر آدم که برق از سرش بپرد و باد کله اش بخوابد و یک کمی دقت وامانده اش را بیشتر کند.(یک چیزی هم بدهکار شدید حالا!:)

باز هم خلاصه این که تمام شد و تا تمام شد  کیفم را گذاشتم روی کولم و از تهران زدم به چاک ،از این تهرانی که با همه امکاناتش،با همه قشنگی هایش،با همه خوش تیپی اش،با همه ی آدم های محترمی که درش زندگی می کنند ؛ هرقدر با خودم جنگیدم که دوستش داشته باشم ؛ نشد. نشد که غریبی نکنم و وقتی درش هستم احساس خوبی داشته باشم .

خلاصه تر این که دم همه شما گرم،خیر از جوانی تان ببینید هم چنان.

لاوتان می دارم.

.

.

.

اینجا هم  متین عزیز گزارشکی نوشته است.

*عنوان هم وامی ست از مریم




یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
فصل آخر

آی من ذوق می کنم به این فصل آخر پایان نامه،

انگار که بند از پای این قلم وا کرده باشن بعد چار فصل،

آی تند تند می نویسم،

نتیجه گیری می کنم توپ!

پیشنهاد می دم باقلوا!

بی این که گدای این دکمه های Ctrl+V و امثالهم باشم،

بی این که ته هر پاراگرافم مجبور باشم قسم بخورم که به جون مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقا اینو من از خودم نگفتم بل که فلانی در فلان جا و فلان سال گفته!

احتمالن روز موعودم آی تند تند ازم ایراد می گیرن!

آی تند تند سرخ و سفید بشم و کم بیارم!

آی تند تند قلم ام برام  زبون و شکلک دربیاره!

آی تند تند مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقاشون -از متقدمین و متأخرین- به ریش نداشته م بخندن!

 




چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
دل شوره،خیلی شور

قاصدک!

رخت های همه عالم شب و روز

در دلم می شورند.

 

{ ):+(:}



شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
آگهی

قابل توجه همه ی خط های به ناچار موازی!

چند باب زمین و چند فقره  زمان در "مثبت بی نهایت" با قیمت و شرایط عالی پیش فروش  می شود.

جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانید با یک معلم ریاضی تماس بگیرید.

به علت محدود بودن آن چندباب و آن چند فقره ، واگذاری بر حسب اولویت ثبت نام است.

ضمناً از ثبت نام ریل های راه آهن معذوریم.

                                                                              باتشکر 




چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
شهید سمانه

از آنجا که کار خبرنگاری حرفه پرخطری ست و خبرنگارها امکانات خوبی برای شهید شدن دارند دی شب همین جوری فکر کردم که اگر یک روزی تو شهید شوی من چه حرف های خوشگل بامزه ای می توانم ازت تعریف کنم!

 

یک دوری زدم بین همه دوست و آشناها دیدم تو از همه شهید باحال تری می شوی و کسی به گردت نمی رسد.

 

مثلاً می توانم بگویم پایه اعتکاف بود،حتا شد که با یک بغل دیکشنری چاق و یک چپه مقاله ترجمه نشده رفت اعتکاف و با یک بغل دیکشنری لاغر و یک چپه مقاله ترجمه شده برگشت.

 

یا این که بگویم: همیشه لباس روشن می پوشید و به ما خرده می گرفت که چیه همش سیاه،سیاه!

 

یا این که : بسیار پایه درس و کلاس بود و مو به مو شرح ماوقع کلاس را ثبت تاریخی می کرد  و هرجا فعالیت فرهنگی و اردو و زیارت و...بود به کله می دوید.آها!زبانش هم خیلی بیست بود در ضمن!

 

یا این که: بسی مهربان بود و من بی جزوه بی خانه بی غذا را در آن زمستان شهر همه جوره میزبانی می کرد.

 

یا این که :آن قدر برای وقتش ارزش قایل بود که وقتی بعد از کلی مدت زنگ می زد می گفت:سلام،خب؟!

 

یا این که بگویم:با این که کلن از  علاقه های من و نوع شخصیت من دل خوشی نداشت و بارها و بارها انتقادات بسیارش را آوار کرده بود سرم  و من هم متقابلاً هیچ جوری از علاقه ها و سبک زندگی اش سر در نیاوردم که نیاوردم ،ولی هم را دوست داشتیم و با هم بودیم و پی گیر حال هم.

 

و این را حتماً اضافه می کنم که جفنگیاتی که من می نویسم را برای خودش در زمره "تولیدات فرهنگی غیر مجاز" محسوب می کرد و ازشان برائت می جست و خودش با این که اهل کار رسانه و خبر بود کلهم رسانه ای ها را آدم های دغلی می دانست و از شرشان به سرویس قرآنی خبرگزاری ها پناه می برد.

 

و این را هم که تمام سعی خودش را می کرد که دل تفلون من را بچسباند به درس و مشق و آن چیزی که او به ش می گفت زندگی.

 

واین را هم که تأکید داشت حتماً صدای قرآن و مناجات بک گراند لحظه هایش باشد ،گرچه من همیشه تأکید داشتم که چه فایده ای داره که من و تو با هم حرف بزنیم و اون آقاهه مناجات شعبانیه بخونه برا خودش،ولی او می گفت در ضمیر ناخودآگاه آدم می رود و می ماند و هیچ کوتاه نمی آمد.

 

و این که تهران را دوست نداشت و دلش می خواست در شهر پاک تری زندگی کند،و این تنها موردی بود که من درکش می کردم.

 

خلاصه سمانه جان این که تو اگر شهید شوی شرح حال نویسی و توصیف خورت حرف ندارد.به هیچ وجه نگران بعد از شهادتت نباش!

دوستت دارم،

روز خبرنگارت مبارک!

 

پی نوشت:

این نامه سرگشاده به جبران همه کامنت های عمومی ای که گذاشتی و تا راه داشت نواختی من را! D:

 




سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
هوس

درحاشیه سریال رستگاران:

دل مان یک عدد "نرگس جون" خواست!!

{ (:}



شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
گزارش زنده مثلاً!

الان که من دارم این جا می نویسم آقای محسن رضایی تو سالن آمفی تأتر که کنار اتاق ماست دارد به سؤالات دانشجویان پاسخ می دهد.

هیأت همراه ش هم که ماشالله طوری  ریخته اند توی اتاق ما و جا خوش کرده اند و بیانیه می نویسند و هماهنگ می کنند و پیام می دهند و پیام می گیرند که انگار اتاق خاله کاندیدای مورد نظرشان است،بچه تهران بازی ست دیگر!

.

.

.

الان یک دانشجویی دارد پشت تریبون داد می زند و می پرسد چرا دم انتخاب یاد جوونا می افتید؟چرا دم انتخاب ما می شیم فرشته نجات؟شما تا الان که فلان مقامو داشتید چی کار برااا جوووناااا کردین؟شما اون دفه گفتین مگه گلوله منو از صحنه خارج کنه،ولی رفتین،بی گلوله هم رفتین...

و بعدش صدای جیغ و هورا و سوت می رود هوا!

.

.

.

یا الان رضایی تو پاسخش دارد می گوید:به من گفتن با گشت ارشاد چه می کنی؟من گفتم من بیکاری رو حل می کنم،گشت ارشاد خود به خود برداشته می شه...

و دوباره صدای جیغ و سوت واینا!

.

.

.

الان یکی پرسید رقیب شما کیه تو انتخابات و ایشون گفت رقیب من بقیه کاندیداها نیستن،رقیب من فقر و بیکاری و این چیزان.

.

.

.

الان صدای اذان ظهر مؤذن زاده داره میاد،غریبانه...

 

پی نوشت:

همین جوری برای خالی نبودن عریضه نوشتم و برای این که بگویم به دنبال پست انتخاباتی قبلی ،این جایی که من هستم هم دارد یک تکانی به خودش می دهد،انگار!

 




شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
از شیر مرغ تا...

دفتر یادداشتتزئینی ست،کیف من به این قشنگی نیست!

خودکار (چندتا)

روان نویس

دستمال کاغذی

مهر نماز

قرآن

کرم ضدآفتاب

اسپری (و مخلفات)

کیف پول

فلش مموری

کارت های  اعتباری(چندتا)

موبایل

شارژر

قرص رانیتیدین

کپسول مفنامیک اسید

عینک

شکلات

دسته کلید(چاق)

چاقو

مسواک و خمیرش

موچین

آینه

فنجان

 

 

فقط روزی که تصادف کردیم و ماشین به سقف آمد روی زمین و همه ی این خرده ریزها از توی کیفم پخش شد کف جاده،آن لحظه که ملت تک تک این ها را از روی زمین جمع می کردند و می دادند دست مان ،تازه آن وقت به این موضوع فکر کردم که انگار نباید این همه چیز میز تو کیف آدم باشد!!

البته به گمانم توی کیف همه خانوم ها چنین خبرهایی هست،امتحانش مجانی ست!

 

 

 پی نوشت:این کیف را هم ببینید.




یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
به سلامتی باران

{ (:}



سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
دریغ مدار!

استاد خوب ما این ترم نمره های درسش را بر خلاف ترم های پیش نگذاشته توی وبلاگش و ارجاع داده به سایت دانشگاه،سایت دانشگاه هم که قربانش بروم هیچ رقمه راه نمی دهد،

این وسط گرد و خاک کامنتی بچه ها برای خودش حکایتی است ،این یکی که دیگر آخرش بود:

 

"حسن! ز نمره ی جانان نظر دریغ مدار /وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است/ ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
حریص درس تو بودم چو ماه نو بودی /کنون که ماه تمامی کرم دریغ مدار"

{ (:}



دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
در باب کامنت نهادن

حکایت کامنت گذاشتن هم مثل حکایت نماز گزاردن است نزد بعضی خواص ملت،که می فرمایند ما که بسی به خدای متعال نزدیکیم و در حرم یاریم ،نیازی به نمازمان نیست که نماز را باری تعالی برای عوام امر فرموده است به جهت قرب و رهایی از غفلت!

کامنت هم همین است ،به هر که نزدیک تریم کمتر برایش کلیک رنجه می کنیم و دیر به دیر تر آفتابی می شویم در کامنت دانی اش ، با همان استدلال که ما با او بسی فابریکیم و کامنت را برای غیر فابریک ها خلق نموده اند و امر فرموده اند به جهت فتح باب ارتباط.

و البته که الله اعلم!

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.