یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
همه یادگاری هایش را دادم رفت

"جمع کوچکی بودیم که به توفیق اجباری رفتیم خانه ی شهید حبیب غنی پور. من برای کنجکاوی رفتم چون دوست داشتم حبیب را بیشتر بشناسم. در گشت و گذارها و پرس و جوها چیز زیادی از او نیافته بودم. رفتم...

مادری بود با سه دختر. حبیب تنها پسرش بود. از حبیب چیز زیادی نگفت. دوست نداشت بگوید. می گفت حبیب را از من نپرسید، از دیگران بپرسید... می گفت دعا می کنم شهادتش پذیرفته شده باشد. می گفت مدتها بود دعا می کردم خداوند بپذیرد که حبیب شفیعم شود در قیامت. به خوابم آمد و گفت: مادر هنوز در صف حساب و کتابم.... می گفت توبه کردم از دعایم. می گفت من وظیفه دارم باعث ترفیع پسرم باشم. نباید کاری کنم که شرمنده دیگران شود. می گفت حاضر نیستم بروم بنیاد.... می گفت او هم در خواب گفت خوب می کنی. می گفت دوست ندارم زیاد مطرح شود، چون ممکن است دل مادر دیگری بگیرد... می گفت همه ی چیزهای حبیب، همه ی یادگارهایش را دادم رفت. دادم به هرکسی که دوست داشت. فکر کردم نگهشان دارم که چه بشود. بدتر اینکه ممکن است چشمم که به آنها بیفتد، حس مادریم گل کند و دلم بریزد. آنوقت اجرم کم میشود، آنوقت ثواب او کم میشود... می گفت....

خیلی چیزها گفت. خیلی متفاوت گفت. خیلی مهرش به دلمان نشست. دانستم حبیب یعنی تربیت مادرش، مادری که شاید سواد خاصی نداشت اما خیلی با معرفت بود. زیبا بود.

فقط اتاق حبیب را نگه داشته بود. آن هم طبقه بالا؛ طبقه ی بالای خانه ی کوچک و قدیمی، در محله سینما جی، نزدیک مسجد جوادالائمه. یک اتاق خالی، با یک قاب عکس و یک لوح تقدیر. همین"

 

از وبلاگ وقتی نیست...




دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
برای قصه‌هایی که ننوشتیم

  دیروز شبکه یک، مستندی به نام "ثریا" پخش کرد که تقریبا درباره شهید "تهرانی مقدم" بود،در واقع سیر اینکه چطوری توی جنگ - درست زمانی که عراق شهرهای ما رو می‌زد و خیالش راحت بود که وقتی کسی حتی فشنگ هم به ما نمی‌فروشه توان مقابله به مثل نداریم-، موشک‌دار شدیم و تونستیم خودمون موشک پرتاب کنیم و بعدترش موشک بسازیم. نقش شهید تهرانی مقدم و همرزم‌هاش رو هم توی این سیر می‌گفت.

جالب بود در کل، می‌گفتن ما هروقت عراق تجهیزاتی می‌خرید خیلی ذوق می‌کردیم چون ممکن بود بتونیم اونها رو غنیمت بگیریم و بالاخره یه چیزی واسه خودمون داشته باشیم، چون هیچ کشور دیگه ای به ما تجهیزات نمی‌فروخت.

می‌گفتن اولین بار "حافظ اسد" قبول کرد که یه تیم از ایران برن سوریه و اونجا با موشک و فناوریش آشنا بشن.همرزم تهرانی مقدم می‌گفت من و حسن و چندنفر دیگه رفتیم توی یه پادگان نظامی سوری، افرادی که اونجا قرار بود به ما یاد بدن وقتی ما رو دیدن زدن زیر خنده، گفتن شماها میخواین یاد بگیرین؟ حداقل باید لیسانس مهندسی داشته باشید و تجربه های قبلی داشته باشید و سه سال هم طول میکشه.

اونجا با کلی تحقیر و بدبختی بالاخره توی سه ماه یه چیزایی یاد گرفتیم، شبها هم که اونا می‌خوابیدن می‌رفتیم سراغ موشکها و توی نحوه عملکردشون کنکاش می‌کردیم تا صبح.

بعدش "قذافی" چهار یا هشت تا موشک برای اولین بار داد به ما، هدفش هم این بود که ما با چندتاشون کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بزنیم، یه تیم هم فرستادن که این موشکها رو پرتاب کنن. میگفتن ما خدمات‌چی این تیم بودیم، براشون چایی می‌بردیم و هرچی می‌گفتن مثل خدمتکار گوش میدادیم تا بتونیم سر از کارشون دربیاریم و یاد بگیریم.

"رفیق‌دوست" هم میگفت همون اول "تهرانی مقدم" با اصرار زیاد و تو اون وضع بی موشکی، یکی از اینها رو گرفت تا بازش کنن و تکنولوژی ساختش رو یاد بگیرن و کپی برداری کنن ازش.

چند روز بعد ظاهرا قذافی پشیمون میشه و تیم لیبی رو از ایران فرا میخونه که برگردن، از موشکها هم قطعاتی بر میدارن تا قابل استفاده نباشه.

تیم "تهرانی مقدم" دست به کار میشن تا به زور موشک‌ها رو راه بندازن. تعریف می‌کردن که اولین موشکی که خودمون پرتاب کردیم از کرمانشاه بود به سمت بغداد. می‌گفتن تهرانی مقدم رو به قبله نشست و (نقل به مضمون)گفت "خدایا! زن و بچه‌های بیگناه ما دارن تو دزفول و جاهای دیگه کشته میشن و ما می‌دونیم کشتن غیرنظامی یعنی چی، ما نمی‌خوایم مردم عراق صدمه ببینن، این موشک رو خودت ببر تا  باشگاه افسران عراق." چند دقیقه بعدش بی بی سی اعلام میکنه که ایران باشگاه افسران عراق رو زده و خیال راحت عراق ازینکه ایران هیچ حمله هوایی نمی تونه داشته باشه تموم میشه.

فیلم‌های پرتاب این موشک رو هم نشون میدادن، همه‌شون چسبیده بودن به موشکی که داشت پرتاب میشد و مدام عکس می‌گرفتن تا درباره نحوه تأمین سوخت و فلانش برای بعدها مطالعه کنن، یکی‌شون هنوز گوشش از صدای موشک و رعایت نکردن فاصله ایمنی کَر بود.

کلا مظلومیت‌ و بی‌امکاناتی بچه‌های ایران توی جنگ و مشکلات و ابتکارات و راه‌های در رویی که پیدا می‌کردن هم جالبه و هم سوزناک.

بهار هم که رفته بودیم خوزستان، کنار اروند یکی از آشناها که توی جنگ بوده می‌گفت ما حتی نمی‌تونستیم لباس غواصی بخریم برای بچه‌ها، چون تعداد زیاد بود و کشورها می‌فهمیدن برای عملیات می‌خوایم. می‌گفت ایران مجبور بود از هر کشوری 5 الی 6 دست لباس بخره! می‌گفت حتی برای تمرین بچه‌ها از استخرهای سرپوشیده استفاده می‌کردیم توی شهرهای مرکزی تا عملیات لو نره.

طولانی شد، اما دلم خواست اینا رو یه جا بنویسم تا خودم یادم بمونه حداقل.

 




پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
اربعین رفتن ها...

پدر بزرگ زهرا هم رفت.

همین اربعین که اقامجتبای تهرانی رفت. پدر شهید سید احمد برقعی عزیز هم رفت...من آقاجواد را خیلی دیده بودم، ان سال های همدان که مهمان همیشگی خانه شان بودم، پارسال هم که رفتم همدان باز با اینکه زهرا دیگر آنجا نبود مهمان شان شدم. اولین بار بود که اقاجواد را به حرف زدن دیدم. زمان دانشجویی ما مثل فشفشه بودیم،سرمان با زهرا به کار خودمان گرم بود،هیچ کس را نمی دیدیم،برو و بیای خودمان را داشتیم و توی اتاق زهرا تمام زندگی مان می گذشت،حتا غذا خوردن مان هم آنجا بود. آن روز اولین بار آقا جواد داشت سر میزغذا تعریف میکرد. از علمای همدان، از اقای انصاریان، از سید احمد شهیدشان. هرجا هم که حافظه اش یاری نمی کرد، مولود می دوید کمکش. مولودی که خودش برای خودش یک پدیده است، بین همه زن هایی که تا حالا در عمرم دیده ام.

زهرا جان، خدا پدربزرگ عزیزت را با شهدا ،با سید احمدش همنشین کند...

 

مرتبط:

خیابان مهدیه




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/نه

از خرمشهر نوشتن سخت است.

نمی‌شود در چندخط مختصرش کرد. اتفاق بزرگ‌تر از آن چیزی‌ست که در قالبِ تنگِ جمله‌های ما یا حتا صفحاتِ تاریخ جا شود.

قصه‌ی خرمشهر پر است از حماسه‌ی نام‌هایی غریب و آشنا. نام‌هایی که در این نوشتار فقط به تعدادی کم از ایشان اشاره شد.

خرمشهر را باید خودِ بچه‌های خرمشهر روایت کنند. همان طور که سیده‌زهرا حسینی در «دا» روایت کرده، یا سیدمرتضا آوینی در «شهری در آسمان»ش .

اما نه...

بگذار ما هم هرچند در قالبِ تنگِ واژه‌هایی شکسته‌بسته‌، اما بنویسیم. بنویسیم که این ذکر، از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. که این خاطره‌ها و این ستاره‌ها غبارِ تکرار نمی‌گیرند. چرا که ما به شنیدن‌ و شناختن‌شان محتاجیم. وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد.

بگذار بنویسیم که «ممد!تو بودی و دیدی...»

مگر نه این‌که شهدا زنده‌اند و نزدِ خدای‌شان مرزوق؟

که شما زنده‌اید و این ماییم که باید هوای خودمان را داشته باشیم...

که شما از پسِ آزمونِ پُربلای آن روزها سر به سلامت برآوردید و یا با شهادت و یا تا سرحدِ شهادت از این کویرِ وحشت گذشتید. اینک ماییم و آزمون‌های روزگارِ خودمان...

 

پی‌نوشت:

زحمت ویرایش این متن‌ها را آقای محمدمهدوی اشرف کشیده‌اند و به صورت مجموعه‌ای کوچک درخرداد 90 توسط فرهنگسرای خانواده گلستان منتشر شده است.




سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
ممد، تو بودی و دیدی/چهار

دانشجوی هنر بود. دانشگاه اصفهان نتوانسته بود با آن همه نقش و فیروزه و کاشی، این جوانکِ سبزه‌روی خرمشهری را پای‌بند خودش کند. یک شانه‌اش دوربین بود و شانه‌ی دیگرش اسلحه، تمام روزهای مقاومت خرمشهر.

همان روز اولی که عراقی‌ها پای‌شان رسیده بود به خرمشهر، روی یکی از دیوارهای شهر بزرگ نوشتند: «جئنا لنبقی» (آمده ایم که بمانیم!)

جوانک به رفقایش سپرده بود هیچ‌کس این شعار را پاک نکند، یا رویش خط دیگری ننویسد. کلی هم عکس ازش گرفت. می‌گفت این‌ یک سند تاریخی است، تا روزی که از این‌جا بیرون‌شان می‌کنیم باید بماند.

جایی از خاطراتش نوشته:

«ما داخلِ سوپرمارکتی در کوی بندر پناه گرفته بودیم. با شدیدتر شدن آتشِ دشمن، مجبور شدیم پنجاه‌متر عقب‌نشینی کنیم. در این گیر و دار، تعدادی کبوتر را دیدیم که از گرسنگی در حال مردن بودند. مقداری آب و نان خُرد کرده، مخلوط کرده و جلوی کبوترها پاشیدم. بعد قمقمه‌ام را درآوردم و مقداری آب در ظرف‌شان ریختم. در همین حین فریاد حمود بالا رفت: بیایید برگردیم، عجله کنید.»

 

یک‌بار هم می‌خواست از کبوتری که دم غروب روی نخلِ سربریده‌ای از نخل‌های خرمشهر نشسته بود عکس بگیرد. خودش گفته بود: موقعِ فشار دادن شاترِ دوربین، کبوتر رویش کمی آن طرف‌تر بود، گفتم یک خرده برگرد، کبوتر سرش را برگرداند و من دکمه را فشردم و این عکس ثبت شد.

اسمش بهروز مرادی بود، حالا به‌ش می‌گویند شهید بهروز مرادی.

خانه‌ی شهید بهروز مرادی هنوز در خرمشهر هست. در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌ها. خانه‌ای که در آن سه شهید زیسته‌اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش.




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
بهارانه

    

 

 

 

 

 

 

 

 

....بهار مبارک،برکت باشد و سلامتی و رویش...

 




شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
خداحافظ خانم سیمین دانشور

  این یکی نوشته بود: “آخ که تو چقدر خوب می‌نویسی، چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث) از تو عقب‌ترم… بی‌خود نیست که روزبه‌روز لاغرتر و نحیف‌تر می‌شوی. این هنر نمی‌گذارد تو جان بگیری؛ مثل عشقه پیچیده دورت… شده‌ای مثل گلادیاتورهای قدیم…”

آن یکی جواب داده بود: :”از کاغذهایت -گرچه چیزی نمی‏‌نویسی- پیداست که تو هم حال مرا داری، ولی این هم هست که برای غصه‏‌های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که توجهت را جلب می‏‌کند و نمی‏‌گذارد زیاد ناراحت باشی و این‌قدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می‏‌برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی‏ که حالت «بهتر از آن است که متوقع بودی». بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستانِ بی‏‌بو و بی‌خاصیت من می‏‌افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می‏‌نویسی و همین انصراف‌خاطر اجباری، ‏خودش بزرگترین کمک‏‌ها را به تو می‏‌تواند بکند…”

و باز نوشته بود: “هیچ می‏‌دانی که یک هم‌چه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

این یکی نوشته بود: “دلتنگی تو همیشه با من بوده و هست و از همین حالا برای دیدنت شمارش معکوس را شروع کرده‌ام…”

یکی دوسال پیش، شبی که خواندن کتابِ نامه‌های سیمین و جلال تمام شد، رفتم سراغ جستجوی عکس‌های امروزِ سیمین دانشور. ته کتابِ نامه‌ها پر بود از عکس‌های سیمین دانشورِ جوان که از چشم‌هایش هم مثل کلمه‌هایش شور زندگی می‌بارید؛ شور زندگی یا شاید شوق ِ داشتن همراهی مثل جلال.

می‌خواستم عکس‌های امروز خانم دانشور را هم ببینم. دیدم و شاید کودکانه باشد گفتن اینکه تا صبح آن شب، به جای خواب از چشمم قطره جاری بود.

توی چشم‌های سیمین دانشور دنبال آن شور می‌گشتم، و غصه‌دار شدم برای این همه سال تنهایی و بی‌جلال سر کردن. آدمی که طعم چنان دوست‌داشتنی را چشیده باشد، قلبی که یک‌بار از تجربه‌ی یافتن همراهی آن‌چنان به شوق آمده باشد، چطور می‌تواند از سال ۴۸ تا الان بی این شوق سر کند؟

 

حس می‌کردم که چه سخت باید باشد. رفتم و گزارش‌هایی را که دیگران در جشن سالگرد تولدش نوشته بودند، خواندم. دلم می‌خواست کسی در این گزارش‌ها و خاطره‌ها، چیزی نوشته باشد که این حرف من را رد کند؛ که بگوید نه این‌طور هم نیست، دانشور دارد زندگی‌اش را می‌کند، توی سرش هنوز «سو و شون»های نانوشته دارد و شور زندگی هنوز از چشم‌هایش می‌بارد، اما کسی این‌طور که من دلم می‌خواست روایت نکرده بود.

هم‌ذات‌پنداری عجیب و غریبم با خانمِ سیمین، که از سر صمیمی‌شدن و از نزدیک دیدن رابطه قشنگ دونفره‌شان در آن نامه‌ها بود، آن شب را یک شب بارانی کرد.

تا دیشب که خبر رسید “سیمین دانشور هم رفت”… . اولش، دلم گرفت و بعد یاد آن شمارش معکوس افتادم که بالاخره به صفر رسید و وقت دیدار شد. یاد آن همه سال بی‌جلالی‌اش که بالاخره تمام شد.

یاد جلال که گرچه نوشته بود «من اینجا ماندنی شدم»، ولی چه زود رفتنی شده بود. یاد سیمینی که جلال به او گفته بود: “بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

یاد خودش، در همان عکس‌هایی که از چشم‌هاش شور زندگی می‌بارید، یاد “سو و شون” که نوشته بود:
«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رساند و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

خداحافظ خانم سیمین دانشورِ عاشقِ عزیز… پایان بی‌جلالی‌ات مبارک.

 

 پی‌نوشت: این یادداشت اول بار در چارقد منتشر شده است.




چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
من سخت کند و کودن‌م

 معلم سوم ابتدایی اهل زدن بود.خیلی که کفری می‌شد خط کش چوبی پنجاه سانتی را می گرفت و به درس نخوان‌ها می گفت :دستت را بیار جلو! بچه دست لرزانش را با اکراه می آورد جلو و شتلق !

من شاگرد تنبل ها را دوست نداشتم،با بدجنسی تمام وقتی بعد از صدای شتلق، دست سرخ شده شان را پس می‌کشیدند و فریاد می زدند می‌خندیدم.

نمی دانستم بعدها ،بارها و بارها روزگار کودن بودن خودم را به رخم خواهد کشید و دستم سرخ خواهد شد از چوب اشتباه های خرد و ریز...گیریم هیچ کس نبیند و نباشد که هر هر بخندد...




شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
ح س ی ن

  نشسته بودیم گوشه ای از مسجد پیامبر،شیش هفت تا دختر سربه هوای شوخ و شنگ،زیارت مان را کرده بودیم،اشک ها را لابد ریخته بودیم و برگشته بودیم سر پله‌ی ‌خل و چل‌بازی!

دوتا خانم تقریباً میان‌سالِ عرب با فاصله‌ی کمی کنارمان نشسته بودند،فهمیدیم به کارهای‌ما می خندند،سر صحبت را که باز کردیم دیدیم فارسی حرف زدن برایشان جالب است،ادای فارسی حرف زدن ما را به شکل کلمه های نامفهومی در می آوردند و غش غش می خندیدند.

رفیق‌تر که شدند به نجوا ازمان سراغ زیارت عاشورا را گرفتند،حالی‌مان کردند که اگر بلدیم برای‌شان بخوانیم.شروع کردم به خواندن،عجیب بود برای‌‌شان عربی بلد بودن ما،همین طور که می خواندم و جلو می رفتم چشم های آن ها هم خیس شد،شد اشک و بعدش هق هق،دیگر از آن خنده های غش غش خبری نبود.سواد خواندن نداشتند ولی یک‌جاهاییش را  از بر بودند،با مشت می کوبیدند به سینه و زمزمه می کردند.از شیعه های مدینه بودند احتمالاً.

 برایم عجیب بود،آن‌وقت ها فکر می کردم گریه‌بر مصایب امام حسین(ع)را ما ایرانی‌ها درآوردیم...




چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
به هوای تو می‌گردم

خدایا شکرت به خاطر این باران

به خاطر این پاییز

به خاطر این بندی که از پای کبود روحم باز کردی

به خاطر این حجم اندوه پوسیده که از روی قلبم برداشتی

به خاطر این برگی که از درختم بالاخره افتاد

و مگر نگفتی که "وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا..."

به خاطر این رضایی که به روح سرکش و لجوجم دادی

به خاطرهمه چیز...




دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
همدان

  فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی توی جاده تابلوی "همدان فلان قدر کیلومتر"را می بینم نفسم بند می آید و قلبم گروپ گروپ می زند.

حالا فهمیدم تو هم همین طوری هستی،نه فقط من و تو که خیلی از آدم هایی که آن روزها آن جا بودند همین مدلی هستند،نمی دانم همدان این شهر خیلی قدیمی، همیشه همین طور خاطره خیز و شورخیز بوده یا به چشم ما این طور آمده .

 

البته از جناب بابا طاهرش و همین طور اسم خیابان ها و کوچه هایش بر می آمد که تا بوده همین بوده:"غبار همدانی"،"مفتون همدانی"،"میرزاده عشقی"،"بهاری همدانی"،"گنبد علویان"

 

و برای من:"....."،"....."،"...."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..." و کلی چیزهای دیگر ،اسم های دیگر،آدم های دیگر ،مکان های دیگر ...فضاهای خوشبو،آدم های ماندگار ،خاطره های زنده و جان دار که مثل ماهی کف دستم وول می خورند تا به آبی برسانمشان.

 

همدان را فارغ از آدم ها و خاطره هایش هم دوست دارم.حتا یادم هست که وقت رفتن یک "خداحافظ همدان"ِ پر آب و تاب برای  هگمتانه اش نوشتم.

 

امروز مجموعه شعر یکی از بچه های آن روزها که تازه منتشر شده را ورق می زدم ،جالب بود برایم  تکرار نام همدان در شعرهای او هم :

"جاده امروز

تو را به همدان برد

و من دلتنگ نشسته ام"

                                                  (مرثیه ای برای گم گشتگی-علیرضا لبش)

"از همدان تا حالا کبریت روشن کرده ام

از همدان تا حالا غمگینم

از همدان تا حالا کمی نقطه و حرف

لای عطسه هایم گیر کرده است

تا زنی  که در من نشسته را دوست بدارم "

                                                                 (همون کتاب)

 

مرتبط: خیابان مهدیه




یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 




شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
گفتی به ناز "بیش مرنجان مرا برو"

  اون وختا،بچه بودیم،اول دبیرستان و اون طورا،نه موبایلی به کار بود ،نه ایمیلی نه هیچی،فقط یه تلفن همگانی(!) تو خونه بود که گه گاه صدای زنگ بی قواره ش می پیچید تو خلوت خونه و مثل تیر می رفت تو خیال آدم،تازه شماره هم نمی افتاد اقلکن بفهمیم کی پشت خطه!

 بعضی ازین زنگا که می خورد خب مزاحم بودن!یادمه مامان می گفت تا می تونی بهتره تو گوشی رو برنداری،حالا اگه برداشتی و دیدی مزاحمه هی نمون بگو "آقا اشتباه گرفتید،یا چرا مزاحم می شید ،یا مثلاً من از اونایی که شما فکرشو می کنید نیستم!" و ازین حرفا ،اونی که پشت خطه ،شنیدن همین ها هم براش غنیمته،همین رو می خاد اصلاً ...

حالا می فهمم که چه خوب می گفته...که چه روزگار معصوم تری بوده انگار...

 




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
گربگویم که مرا با تو سر و کاری نیست...

ایجاز نویسی را از تو دارم،ایجاز نویسی که هیچی اصلاً مختصرگویی را هم از تو دارم،

تویی که  انگار "کنتور  کلمه" نصب بود روت،از یه حدی که تعداد کلمه های آدم بیشتر می شد آلارم می دادی،

با نگاهت،با حرکت دست هات،با روی این پا و اون پا جابه جا شدنت.

ویادم هست که یک بار گفتی توی کلمه ها صرفه جویی کن،الکی هرکلمه ای را شهید نکن،به جای خودش به کارش ببر و اگر بود و نبودش فرق چندانی ندارد حرامش نکن،بگذار برای وقت خودش،جای خودش.

نه فقط این که خیلی چیزهای دیگری را هم از تو دارم،خیلی بیش تر از خیلی.

روزی هم نیست که یکی از آن حرف های اختصاصی خودت،همان حرف هایی که محال ممکن بود بتوان از دهان غیر تویی شنیدشان،از همان حرف هایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد از ذهنم نگذرد و بعدش لبخند نیاورد روی لبم.

حاضرم اینجا و هرجای دیگری که لازم باشد با افتخار این اعتراف را بکنم.این که تو برای من آدم خیلی تأثیرگذاری بودی ،و خیلی چیزها یادم دادی که هیچ جای دیگری نمی توانستم به این خوبی بیاموزم شان.

و این را هم که برایم حرمت داری و محترمی،

و این را هم که در صمیمانه ترین آرزوهایم هستی،

حتا اگر سال ها بگذرد،

سال هایی  که نه از تو خبری باشد و نه از من... 




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
عشق است

این طور شروع کردم.

همین هفتم بهار بود ،بهار چهارسال پیش،

نمی دانم چقدر به عهد آن روزم وفادار بوده ام ،برآوردش سخت است،فراز و فرود زیاد داشته ،بالا و پایین زیاد داشته .

ولی یک چیزی روشن است آن هم این که وبلاگ چهارساله ،خیری که به من رسانده بیش از زحمت ش بوده،خیلی بیشتر ...

نگاهش که می کنم خودم را می بینم ،تغییرات خودم را ،پس رفت و پیش رفتم را ،

 دلم به این خوش است که دست کم با او رو راست بودم ،صریح بودم ،خودم بودم همیشه ،با همه ی ضعف هایم ،با همه اعتراف هایم ،با همه ی ...

وبلاگ چهار ساله ام ،واسطه آشنایی با دوستانی بوده که بیرون از این جا نمی شد پیدا کردشان،نمی شد طعم خوب دوستی با آنها را چشید.

و عشق است این ها را ...

عشق است اینجا را که دوستش دارم ،

که اگر حتا عطش شکستن ازش برنمی آید ولی دست کم ذکر است برای من ،

ذکر و تذکر این که گلویی داری هنوز که از تشنگی می سوزد ،

که "عطش" شاید همان امانتی باشد که بر شانه های کوه سنگین می نمود.

که راه هنوز زیادی داری فلانی ،

که نخواب لطفاً،

که نمان لطفاً،

که انگار دوست دارد یار این آشفتگی،

که صدایم کن ،صدای تو ترانه ست

.

.

.

                                                                          باقی بهارت ...

     




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
علی

می دیدیم که پشت کامیون ها نوشته :

منمشتعلعشقعلیمچهکنم

مسابقه می گذاشتیم برای خواندنش و فسفر می سوزاندیم.ذوق می کردیم که کشف کردیم و توانستیم بخوانیم،ولی نه می فهمیدیم "من"یعنی کی ،نه "مشتعل"یعنی چی،نه"چه کنم"یعنی چی،فقط "علی"اش برای مان آشنا بود.

حالا چه زود بلدیم بخوانیمش،چه خوب می فهمیم "من" را ، "مشتعل"بودن را ،"چه کنم"را ،

فقط "علی"را نمی دانیم یعنی کی...




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود
خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید
می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود
یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را
عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود
اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود
آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»
می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی
با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

                                                        رضا جعفری




یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
بزرگ بود و ...

"what is your feeling going to iran after 15 years" ask a reportager,

khomeini says "NOTHING"...

 




یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
گمشده

دونفر را اینجا گم کردم.

اولی اسمش "یونس"است،قدمتش توی عطش شکن در حد "حضور ناپدید" و "ehsan"  بود.

یک وقتی غیب شد،بی خبر،هیچ وقت هم نه ایمیلی می گذاشت و نه نشانی وبی.یک وقت هایی نگرانش می شوم ،می گویم نکند اتفاق بدی برایش افتاده باشد،نکند رفته باشد توی دهن ماهی بعد ذکرش یادش رفته باشد...

یکی هم همین "رها"ی خودمان.

که چندی ست خبری ازش هیچ جا نیست،همه مان (مسیر،نجوا،من و...)افتادیم به دلشوره،همان خیلی شور...

کسی اگر خبری یا نشانی ازین ها دارد بی خبر نگذارد،

مژدگانی ش قرار دل ما...




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
...

خواهرزاده امام خمینی بود.یک پیرزن تنها که بچه نداشت و همسرش هم خیلی سال پیش از دنیا رفته بود.توی یکی از روستاهای اطراف  خمین زندگی می کرد.تقریباً تنها ،من از روزهایی که توی ایرنا کار می کردم اسمش را شنیدم که خبرنگارها لابه لای گزارش هایی که از خاطرات کودکی و نوجوانی امام می زدند نامی هم از او می بردند و اشاره ای می کردند.

 

بعدها خانه یکی از اقوام  دیدمش،هی خیره می شدم توی چشم و ابرو و لب و دهنش،  می خواستم شباهتش را با دایی اش  کشف کنم لابد!

نمی شد باش گرم گرفت،خوش زبان و اهل تعریف نبود ،یک غرور خاصی داشت که حتا تنهایی و بی کسی هم این غرور را ازش نگرفته بود.

تقریباً تنها کسی که داشت همین قوم و خویش ما بود.کسی که به یادش باشد،دیدنش برود،پی گیر دوا و دکتر و بیماری هایش باشد،مهمانش کند،پیرزن فقط او را محرم می دانست،فقط با او درددل می کرد ،شکایت می کرد و  راز می گفت.

این قوم و خویش ما هم لابد به خاطر امام این همه برای پیرزن فرزندی می کرد،آخه به ش   می آید این کارها،

سه روز پیش پیرزن به رحمت خدا رفت .همان طور تنها و غریب،وصیت کرده بود این قوم و خویش ما ببردش قم خاکش کند.وصیت های دیگری هم لابد کرده بود...

بردش قم ،همان طور تنها ،مجلس ختمی هم در مسجد همان روستایی که خانه داشت.

و تمام شد...

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.