دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
دیر است گالیا

صفحه مدیریت اینجا پر شده از پیش نویس، هر روز آمده ام یکی دوخط نوشته‌ام و رهایش کرده‌ام، همین حال باعث شده اینجا دیگر مثل قبل نباشد و بعد ازین هم دیگر مثل قبل نشود.مثل آن قبلی که دخترک تاب‌سوار معصوم من می‌آمد اینجا و اگر آب خورده بود و طعم زنده‌گی چشیده بود گزارش می‌داد و اگر تشنه مانده بود و از عطش سوخته بود اشکش را اینجا می‌ریخت.

راحت نیستم،نه به خاطر مخاطب هایش -که دوست شان دارم-به خاطر خودم که انگار عوض شده ام.من به وبلاگ پناه آورده بودم  وقتی که فکر می‌کردم اوضاعم قمر در عقرب است،وقتی که تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسباند و من از آن دماغ و لپ‌های چسبیده به پنجره می‌ترسیدم.

حالا دیگر فهمیده ام تنهایی رزق مقسوم است و ترس ندارد ، تو هم باید بروی  از این طرف پنجره مثل خودش صورتت را بچسبانی و شکلک در بیاوری. فهمیده ام قمر در عقرب‌تر روزهایی هم هستند که آدمی را از سرگردانی لال می‌کنند.

هرچیزی،هر کاری،هر مدل نوشتنی،هر طور دوستی کردنی،وقتی دارد،زمانی دارد، از آن که بگذرد دیگر تکرار نمی‌شود. گرچه از معنی نمی‌افتد، گرچه زیبایی و ارزش خودش را دارد اما دیگر از نو و به آن شکل آغاز نمی شود یا ادامه نمی‌یابد. 

فکر نمی کنم این چندان بد باشد،شاید قدمی رو به جلو باشد.بعد هم اینکه شده‌ایم مثل این سربازهایی که توی میدان می‌جنگند، این سربازها وقت کمی برای نوشتن دارند،قبل‌ترها اینقدر لازم نبود آدم با همه چی جنگد، برای همه چی بجنگد،شاید هم بود و ما بچه بودیم و دیگرانی بودند که جور مان را بکشند و به جای فکر کنند،برای ما غصه بخورند، هول مان را بزنند، دعای مان کنند، اوضاع مان را به سامان کنند.حالا خودمانیم و خودمان، با بارهای سنگین تری بر دوش که چاره ای جز "کج دار و مریز" سر کردن نداریم، و دغدغه‌های جدی تری. با حق‌هایی که به گردن داریم و باید یک‌جایی بالاخره  ادای‌شان کنیم. با محبت‌هایی که بدهکاریم، با عهدهایی که پایش مانده ایم.

این یک متن وبلاگی نبود، یک درد دل ساده بود که گرچه مثل برادرهای پیش نویس‌ش ناقص ماند، اما گفته شد به احترام نگاه عزیز تو که می‌پرسی کجایی و چرا و فلان...

"افشین علاء" یک جایی می‌گفت در مجله کودک و نوجوانی هر شماره یک ستون شعر برای بچه ها داشتم،یکی از شعرهایم آخرش این بود" بچه‌ها دلم کمی گرفته است، بچه‌ها برای من دعا کنید." بعد از انتشار انبوه نامه‌ و تلفن بچه‌ها بود که به تحریریه سرازیر شد، که چرا دل شما گرفته، و ما دعا کردیم و نگرانیم و ...

من چشم به انبوه نامه و تلفن ندارم اما به "دعا"یش چرا. آن‌هم چقدر.پس بگذار آخر این پست هم این‌طوری تمام شود:

بچه‌ها کمی دلم گرفته است،بچه‌ها برای من دعا کنید.




دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
گپ با طعم رمضان

      "هم‌نام"ِ جومپا لاهیری را گرفتم دستم که بخوانم،از بهمن تا حالا جلوی دست است که خوانده شود،حالا هم که صفحه 65 هستم دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم،آشیمای هندی و همسرش آشوک دور از خانواده و ولایت‌شان در آمریکا منتظر به دنیا آمدن پسرشان هستند، پسرک با ذکر تمام جزئیات به دنیا می‌آید، الان من 65 صفحه خوانده ام و تازه بچه شده یک‌سالش.اووه! تا آخر داستان که 360 صفحه است،ماجرای بزرگ شدن این بچه و آینده ی این خانواده است،حوصله‌ی همراه شدن ندارم. شاید "مترجم دردها"یش دندان‌گیر تر ازین باشد،ندیدمش هنوز.

  این روزها آدم حوصله زندگی خودش را هم ندارد چه برسد به زندگی دیگران، چه خوب بود اگر این بی ذوقی و بی حوصلگیِ این سالها یک جوری از من کنده می‌شد. خوب بود اگر به قول تو به یک‌جایی گیر می‌کردم بالاخره و ازین مواجی و بی‌قراری درمی‌آمدم. دیروز فکر کردم بلند شوم بروم پیش این مشاوری که در خیابان روبه‌رویی تازه کلینیکش افتتاح شده و اس ام اس تبلیغاتی اش برایم آمد. بعد دیدم که این همان آقای دکتری ست که همکار خودمان است و میانه مان نیمه شکرآب است، از بس که ...

  گفتم حالا گیرم که همان آقای دکتر نباشد و دیگری باشد،مثلا می خواهی بگویی چی؟بگویی من خیلی آدم تک رویی هستم و این خوب نیست؟بگویی که از الان عزا گرفتم که این فامیل‌مان می خواهد جمع کند از شهر دیگری بیاید اینجا که کنار ما باشد و تنها نباشد، و نمی داند که من به درد از تنهایی درآوردن کسی نمی خورم،برای یک روز و دو روز خوبم،ولی بیشترش را نه. عادت من تنهایی ست،تک قدم زدن،تک فکر کردن،تک خرید کردن،تک غصه خوردن، تک ذوق کردن. بلدم که مردم‌دار باشم،که وقتی مهمان می آید با روی باز میزبانی کنم،که وقتی با کسی هستم برج زهرمار نباشم و دوستی کنم،ولی زمان دارد.از یک حدی که بگذرد دلم می خواهد برگردم به خودم، حوصله‌ی همراه بودن ندارم.

    حالا این فامیل‌مان اگر بیاید خیلی توی ذوقش خواهد خورد،چون از ظاهرم همچین چیزی پیدا نیست،از آن خنده ها و پرحرفی ها نمی‌شود این تعلق به تلخی و تنهایی را دریافت. فقط چندبار پرسیده تو چرا زنگ نمی زنی؟گفتم وقت نمی کنم،ولی راستش این است که حوصله ندارم.حوصله ی آدم هایی که خوبند،ماهند،گل اند،با عشق اند اما...

  گفتم واقعا من بروم به مشاور این‌ها را بگویم که چی بشود؟ آن هم به این آقا! باز زهره اگر بود،اگر کمک کردن بلد نبود حداقل صاف بود، انگار داشتی به آب روان حرفت را می‌زدی،راستی و صافی‌اش غصه‌ی آدم را صیقل می داد و از آن تیزی و نخراشیدگی در می‌آورد.

زهره هم مشاور بود، وسط مشکلات محرمانه‌ی مردم بود،لای رشته های درد و غم‌شان یک‌جایی آن وسط مسط‌ها سعی می‌کرد مرهم باشد، گوش خوبی بود برای همه آدم‌های تنها و خسته‌ای که دنبال شنیده شدن هستند فقط!

من گوش زهره بودم، از دردهای خودش می‌گفت، از مراجعه کننده هایش بی‌اسم و رسم برایم حرف می زد و من قصه ازشان می‌چیدم، از دردهای ساده‌ی خنده دار داشتند تا دردهایی که استخوان آدم را می‌سوزاند و لالت می‌کرد.

گوش زهره بودنم هم خیلی طول نکشید،چون این شهر هم انگار دوست دارد تنها ببیندم، هروقت یک خرده با کسی صمیمی می‌شوم و از این که هست آرام می‌گیرم ،یک‌جوری می‌شود که از پیشم می رود. جای بدی هم نمی رودها،ولی از دست من می رود.

مرض شاید باشد اصلا، چه معلوم.

شاید خیلی شعاری تمام شود این پست اگر بنویسم آدم بهتر است این شکایت ها از خودش را نزد کسی ببرد که کاری از دستش بربیاید.شاید شعاری تر هم بشود اگر بنویسم این دعاهای این شب ها،همین دعای پریشانی که مال شب های رمضان است خودش خلاصه ی این حرف‌هاست،با مخاطبی که برای آدم به جز گوش بودن می‌تواند همه چیز باشد.

حالا شعاری یا غیر شعاری واقعیتش همین است، هر مرضی و شیشه خرده و دردی که داریم، با او گفتنش بهتر از با دیگران گفتن است. زودتر درمان می شود، آدم بی آبرو هم نمی شود، دردش هم سرایت نمی‌کند به دیگران .

این دعای ابوحمزه خیلی آشناست،انگار وصف آدم‌هایی ست که از خودشان خسته اند، که دنبال طبیب اند و از آقای مشاور خیابان بالایی امید بریده اند، از خودشان هم ...

روشنفکر بازی به ما نیامده، شب‌های رمضان باشد برای همین سوته‌دلی ها و ننه من غریبم‌بازی ها با خدا، خوب هم می‌خرند اتفاقاً، خانم آشیما و شوهر یخچال‌ش هم بروند گوگول بزرگ کنند و خوش باشند.

برمی دارید کامنت می گذارید که بنویس،زودتر بنویس،بیش‌تر بنویس، خب زودتر و بیش‌ترش می شود این ...




چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
پرنده ی بی معرفت

  پرنده ها را نمی دانم از کجا می فهمند  وقت رفتن  و کوچ کردن شده.

  شاید به آسمان نگاه می کنند ،به  جهت تابش خورشید شاید  ،شاید اندازه گرما و سرما را رصد می کنند ،شاید هم یک ساعت زیستی خودکار توی دل شان دارند ؛خلاصه یک وقتی یک جوری می فهمند که باید الان بروند و  یک وقتی بازگردند.

  من ولی از روی خودم می فهمم ،از رنگ و روی زرد  کلمه هایم ،از نگاه ساکت بی رمق شان،از سرفه های روحم،لنگ زدن های قلبم،از این که باز کردن پنجره ی اینجا برایم به اندازه همیشه ذوق ندارد،این جور وقت ها باید بروم،یک نفسی تازه کنم ،یک جای خلوت خوش آب و هوایی پیدا کنم،رفرش کنم دل و دین و عقل و هوشم.

با خودم حرف بزنم ،بنویسم  ،بخوانم ،فرصت داشته باشم فکر کنم و شاد باشم که این فکرها پیش خودم می مانند.توپ که شدم ،نیاز به نوشتن و خوانده شدن که باز آمد سراغم،برمی گردم ،آن وقت می شود بهتر نوشت ،شایسته تر،قابل تر،نزدیک تر،روشن تر.

این مقدمه طولانی یعنی که تا مدتی نیستم کلیک رنجه نفرمائید و از سوت و کوری اینجا چهره در هم نکشید .

عید فطر که شد تمیز و آراسته و شاد برمی گردم  اگر عمری بود.

 

پی نوشت:

 

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آن ها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد

من او را بیشتر دوست دارم."

                                           گروس عبدالملکیان




شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
گریز از میان مایگی

در درون من دو نفر هر روزِ خدا با هم در حال رقابت و کشمکش اند.

اولی سرش به کار خودش است،آرام است،حرف حساب سرش می شود،ادب دارد،صبوری بلد است،مرتب است،متین حرف می زند ،احساسات ش را زود به زود بروز نمی دهد ،خلاصه که مردم دار است.

دومی بازیگوش است،پر از شیطنت،صبح ها از دنده چپ بلند می شود و مرغش یک پا دارد ،کبکش که خروس بخواند اطرافیانش را به وجد می آورد و غافلگیر می کند،اما وقتی سازش ناکوک باشد بدفرم می ریزد به هم و می ریزاند به هم،خلاصه از آن بچه های کر و کثیفی ست که پدر و مادرها تا بشود پشت بچه های دیگر قایم شان می کنند. 

اینجا هم بستگی دارد کدام شان بنویسد،نوشته های اولی آدمیزادی هستند،به خاطرشان لازم نیست آدم سرخ و سفید شود،می شود جاهای دیگر هم ازشان استفاده کرد.

ولی امان از وقتی که دومی بنویسد،خودم هم حریفش نمی شوم،گستاخ و تند،بی پرده و جسور،قلمش را دوست دارم ولی بعضی وقت ها آن قدر تند می رود که از مرزهای من می گذرد،حجاب هایی که باید باشد را پاره می کند ،فاصله هایی که باید باشد را در می نوردد.نوشته هایش به جز خودم به درد کسی و جایی نمی خورد .

خیلی سعی کردم به اولی میدان و قدرت بیشتری بدهم و این دومی را یک جایی گم و گور کنم،حتا چند بار فرستادمش تبعید ،برایش جای دیگری ردیف کردم و فرستادم برود هر جفنگی که دلش می خواهد آن جا سر هم کند!می رود ولی بعد از مدتی باز بر می گردد .حالا دیگر فهمیده ام که او هم بخشی از من است و نمی شود که نباشد.همان قدر در روزهای من سهم دارد که آن آدم تر و تمیز ِ اولی دارد.

یک روزهایی هست که دور ،دورِ اولی ست،یک روزهایی هم می افتد دست این دومی ،با همه ی این تفاوت ها همدیگر را دوست دارند انگار!ته ِ ته ش هوای هم را دارند .

.

.

.

.

یک وقت هایی از خودم می پرسم که "اینجا چه غلطی می کنم؟"تردید می کنم در این نوشتن ها،حسودی می کنم به آن هایی که از آرمان ها و باورهای شان می نویسند،از بچه هایی که در وبلاگ شان مثل رزمنده هایی که توی خط مقدم یک جبهه می جنگند ،رفتار می کنند،عقایدشان را فریاد می زنند و در مسیری که فکر می کنند درست است از قلم و اعتبار و جوانی شان مایه می گذارند.

من دوست دارم که این طور باشم،ولی نیستم.ممکن است محافظه کاری یا بی خیالی یا تردید دلیلش باشد،ممکن است هزار جور دلیل روان شناختی و شخصیتی و موقعیتی و... داشته باشد،گرچه برایم راضی کننده نیست ولی من اینم،با این دوتا آدمی که تعریف کردم و دوست ندارم ادای کسی را در بیاورم،دوست دارم لباس سایز خودم را بپوشم ،گیریم که سایزم چندان رشید هم نباشد.

این رویه آدم های متوسط است ،آدم های به قول شاعر "میان مایه"،همان هایی که نه چندان بزرگ اند که کوچک شمارند خودشان را،نه آن قدر کوچک ،که خود را بزرگ ،همان هایی که آرزوی گریز از میان مایگی برای شان آرزوی کمی نیست ... 

.

.

.

.

این ماه را دوست دارم

و دلم خوش است به "یا من ارجوه"ش،

دلم خوش است به کسی که "یعطی الکثیر بالقلیل"،

به هم او که حتا "یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً منه و رحمه"

امید دارم ،آن هم امیدِ زیاد،

که قدری سایزم را بزرگ تر کند،

که از دل این دوتا آدمی که سال هاست در من به جان هم افتادند یک آدم درست و حسابی تری بیاورد بیرون،

که از این رنج میان مایگی رهایم کند یک روز ،گیرم که آن روز کمی دور و دیر باشد...

 

 

 




شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
گپ با طعم اردیبهشت

یک)سلام

 

دو)این بچه ها که توی کالسکه می آورند بیرون دیدی؟دقت کردی تا حالا توی صورت شان؟مثل امپراطورها می نشینندیا لم می دهند،یک اخمی می اندازند توی صورت شان،نگاه عاقل اندر سفیه آرامی به اطراف می اندازند،حتا زحمت به خودشان نمی دهند  که گردن مبارک را بچرخانند،کله را این ور اون ور کنند،همین طوری مستقیم که دارند بُرده می شوند نگاه می کنند و می گذرند ...

 

سه)اتاق طبقه بالا صاحاب پیدا کرده است.این جا اتاق من بود.روزگاری داشتیم با هم،هنوز هم وقتی می روم توش دلم هری می ریزد پایین،هنوز هم توی کشوهای کمدش چیزهایی دارم،دفتر یادداشت های آن سال ها،نامه های کاغذی ،نوشته ها،گل های خشک،عکس ها.بعد از این همه سال هنوز جای مناسبی برای این ها پیدا نکرده ام،خانه ی نو،جای یدک کشیدن خاطره ها و یادها نبود،دل من هم دلِ گذاشتن  و وانهادن نبود ،ماندند توی همین کشوها،توی همان اتاق،سالی به ماهی پا توی آن اتاق نمی گذاشتم ولی دلم خوش بود که هست!یک وقتی هم که به هوای پیدا کردن چیزی مجبور می شدم بروم ،مثل آدم های فراری،مثل کسی که قدم به خانه ای می گذارد که روح دارد سریع برمی داشتم و می زدم به چاک!

اتاقم روح داشت خب!هنوز روح داشت ...از شخم زدن گذشته ی خودم در می رفتم،از مرور قصه های نخ نما،از طنین صدای آن روزهای خودم که جامانده توی فضای این اتاق.

حالا محمدرضا برای خودش آدم شده و نوبت اوست که در آن اتاق از این فیلم ها بیاید،نوبت صدای اوست،نوبت دنیای اوست ،نوبت جوانی کردن او ،روح من باید بساطش را جمع کند برود،پسرک امشب را وقت داده که کشوها را خالی کنم ،که وسایلم را بردارم ببرم...کجا ببرم؟

 

چهار )به روزِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری/بسا کسا که به روز ِ تو آرزومند است

 

پنج)شیطان رفته توی جلدم،پچ پچ می کند درِ گوشم،وعده می دهد،وعید می دهد،نقشه می کشد،بهانه می گیرد،داشته هایم را خوار و کوچک جلوه می دهد،نداشته ها را  بزرگ نمایی می کند،عطر گل های باغ م را قاچاق می کند برای فک و فامیل های خودش ،از آب گل آلود ِ این حزن ِ مدام ،ماهی می گیرد به چه درشتی ...کباب می کند توی دلم،دودش هم می رود به چشم خودم ،چشمم خیس است،گنجشک ها لب حوض چشم هام پر می شویند،صلوات می فرستم ...

 

                                                                        باقی بهارت




شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
گپ با طعم شیشه خورده

اول :سلام

 

دوم:روزهای شلوغ و تند و تیزی می گذرد.روزهایی که من را هم کرده اند مثل خودشان،به تکه ای از یک لیوان شکسته می مانم. هر که دست بیارد سمتم خراش می بیند،بی آن که خودم بخواهم.این روزها خب البته نوشتن ندارند...

 

سوم:بره گفت بگذار من آخرین آواز زندگی ام را بخوانم.گرگ قبول کرد.بره شروع کرد به آواز خواندن،به بع بع کردن،مادرش صدایش را شنید،فهمید که تک افتاده،جدا افتاده،به دام افتاده.دوید طرف صدا،به سمت آواز بره...بره نجات پیدا کرد.

 

 

چهارم: خیلی وقت است که حرف ِ خوب خوب زدن از یادم رفته،جوری نوشتن که مثلاً  پیام اخلاقی ای چیزی درش باشد و یک نون و پنیری دست کسی بدهد .قبل ترها بلد بودم،ولی حالا برایم  بی مزه است.فکر می کنم قدّ آن جور حرف ها نیستم. احساس می کنم من که سال ها رطب خورده ام همان بهتر که از رطب حرف بزنم تا منع رطب کنم.بالاخره کسی هم هست در تار و پود دنیا که بلد باشد در ازای صداقت و یک رنگی ای که خرج می کنم رطب نویسی هایم  را کیمیا کند.

 

پنجم :...ندارد دیگر.




شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
گپ با طعم باران

یک-وقتی چند روزی کتابی ،داستانی چیزی دستم باشد و بخوانم مخصوصاً اگر سبک نوشتن اش به دلم نشسته باشد کتاب را که می گذارم زمین تا چند روز بعد قلم نویسنده اش می آید توی کله ی من !توی ذهنم زندگی خودم را به سبک او روایت می کنم،تند تند،بی اختیار.جوری که اگر قلم و کاغذ دم دستم باشد و بخواهم که بنویسم بی ترمز یه ده بیست صفحه ای می شود. انگار که دنباله ی آن کتاب یا بخشی از وسط هاش باشد با این فرق که شخصیت هاش نه مال آن داستان که مال داستان من اند. تو هستی و مامان و بابا و دوست و همسایه و آشنا ! یک مدت که می گذرد و مخم هوا می خورد دوباره برمی گردم به خودم،آن یارو نویسنده ی کتاب، قلمش گم و گور می شود از ذهنم...

 

دو-آدم ها وقتی زیاد حرف می زنند،یعنی وقتی تنداتند پشت سر هم هی کلمه ردیف می کنند پشت سر هم،از چیزهایی که ربط چندانی هم به هم ندارند،اغلب سعی می کنند چیزی را پنهان کنند،یا از یاد ببرند.مخصوصاً آدم های کم حرف که یه دفعه پرحرف و وراج می شوند بیشتر این طوری اند.

 

سه-این جا باران زیاد می آید این روزها.

 

چهار-گاهی کلافه می شوم از این -به قول آوینی - حدیث نفس ها که می نویسم و می نویسیم ،از این مَن مَن کردن ها،از این "به نظر من" ها،از این "زندگی من این طور" ها،آن اول اولش که تازه عطش شکن نویس شده بودم،با خودم طی کردم که ببین!تو تا حالا یک دفترچه یادداشت فسقلی داشتی و داری و حالا هم یک وبلاگ - از دار دنیا!- همین جا تکلیفت را با خودت معلوم کن که بعضی حرفها جای شان توی آن دفتر است فقط  و فقط و بعضی ها جای شان در این وبلاگ.این "مَن مَن"ها را بگذار بمانند توی همان دفتر،وبلاگ را بگذار برای حرف هایی که سرشان به ته شان بیرزد قدری.

این دو البته تا یک جاهایی هم حوزه های شان از هم جدا بود ولی حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی دیگر به هم شبیه شده اند،با هم مبادلات دارند،نان به هم قرض می دهند،دور از چشم من خاطره بازی می کنند،رفیق بازی می کنند.

زنگ خطرم به صدا درآمده حالا،مثل پدر و مادرها که همیشه دیر خبر می شوند بچه هاشان کجاها چرخیده اند.ولی شاید باز دیر نباشد که این انبوه حدیث نفس ها دوباره برگردند به خانه خودشان اقلکن!

 

پنج- گفت جالبه که دو حرف اول "زندگی"،"زن"ِ!نه؟

 

شش- رفتیم جشن بانوان پرشین بلاگ، که زهرا گفته بود برویم و من گفته بودم ولش کن زهرا،یه مشت زن ِالکی خوشِ مرفه ِبی درد ...رفتیم ولی ، یک جوری بود .بقیه از بی برنامگی و بی محتواییش زیاد نوشتند،ولی یک چیزهای دیگرش از نگاه من جالب نبود،شاید به قول انفرادی جان،به راه رفتن با کفش روی گل های قالی می ماند.همه هم دوست داشتند هی حرف بزنند ،این همه توی وبلاگ ها فرصت حرف زدن دارند بس نیست یعنی؟قشنگش برایم "دختر دست فروش مترو"بود که نجیب مثل یک سیب در دم دمه های رسیدن و سربه زیر مثل خودش رفت روی سن و لوحش را گرفت و گفت من از طرفش آمده ام ولی دلم همان جا گفت که این خودش است.

خلاصه اگر فرداش سمانه نبرده بودم زیارت باران می نوشتم که "به خیابان شلوغی که نباید رفتیم!"

 

هفت- دلم خوش است،به چی نمی دانم،ولی غصه راه ندارد به آرشیوم...

ببخشید،این بند هفتم از دفتریادداشتم پابرهنه داشت می پرید این جا (؛

به قول آن وقت ها "باقی بهارت!"

 




یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
گپ با طعم خدانگهدار

اول سلام

 

دوم  این که کامنت های پست قبل را دوست داشتم،آن قدر که دلم نیامد جوابی برای شان بنویسم،حرف حساب بود و حرف حساب هم که از این لحاظ تکلیفش معلوم است!

 

سوم این که خانم نجفی همزمان با هفته مساجد گزارشی از مسجدهای دوست داشتنی  در روزنامه شان زده اند،اسم روزنامه "وطن امروز" است،و گزارش ایشان در شماره روز دوشنبه 26مرداد،صفحه 7منتشر می شود،جهت اطلاع!

 

چهارم این که این جا تا آخر ماه مبارک پرنده پر نمی زند،دیدار دوباره ما باشد تا بعد از عید فطر،بل که قدری خودمان را جمع و جور کنیم،دوست تان دارم و لحظه های خوب رمضان در خاطرم هستید،دوستم دارید یا نه ولی کاش در لحظه ای از لحظه های خوب رمضان در خاطرتان باشم.

 

پنجم این که پس فعلاً چند روزی این "خدانگهدار" از من نزد تو به امانت...




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
گپ عصرانه

سلام

عرضم به حضور که ،جواب کامنت دادن یک سری  ملزومات دارد:

 

یکی "وقت خوب" و تپل و مناسب،حتماً انتظار ندارید که وسط جاده دراز تهران به فلان جا و فلان جا به تهران یا وسط جلسه امتحان فرت و فرت جواب کامنت بنویسیم که؟!

 

دوم "اینترنت خوب" و متوسط سرعت،که این روزها می دانید بدجور گیر می آید.

 

سوم و مهم تر : یک خرده چاشنی "شوخ و شنگی" و یک خرده تر "دل خوش" است که خب نداشتیم!شوخ و شنگی از این رو که جوابی که می دهیم اگر عرضه برداشتن غمی از دلی را ندارد دست کم غم اضافه نکند به کلکسیون غم ملت!

 

تازه آمار جدیدتر این که رفیق شفیق سرکار ستاره بانو مکرراً امر فرموده اند که عطش شکن شبیه نوشته های دخترکان هفده (یا شاید هجده)ساله است و در شأن خانومی مثل تو نیست و روی اعصاب آدم راه می رود.

 

حالا پیرو این تذکر دارم فکر می کنم انگار باید برای "دوستت دارم ها" و "از عشق" و "هذیان ها" و "درد" و "برای نگفتن" و ...یک جای دیگری پیدا کنم و آن جا ببرمشان.

 

ولی دیدیم این ها را ببرم جای دیگر پس دیگر چی می ماند برای این جا نوشتن،

بعدتر دیدم خب من همین هام،

 دست خودم نیست که نمی توانم تریپ علمی پژوهشی بگیرم ،یا نقد استخوان دار فرهنگی اجتماعی بزنم ،یا مقاله سیاسی ردیف کنم و کلاً "شیک " وبلاگ بنویسم.

 

شاید چهل سالم هم که بشود دوباره همه زندگی ام همین "دوستت دارم ها " و همین "از عشق ها "و "همین "هذیان ها" و کلن همین "عطش نشکن"ها باشد.

 

این ها جزئی از من اند و دوست شان دارم و کسی را از خودش گریزی نیست.

 

راستی ،ماه نو مبارک،میان دعاهایت بی قراری های من را هم نفراموش!








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.