پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
...

یادت هست؟ یکی از بازی‌های بچگی‌مان هم این بود  که یک کلمه را آن‌قدر تکرار کنیم تا برای‌مان از معنی بیفتد..




پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
خواب ناز

دلش درد دارد و طبق معمول این شب‌ها مدام ناله می‌کند، باز خدا خیرش بدهد که از آن گریه‌های ممتدِ یک نفسِ دهن سرویس کن ندارد وگرنه با دست و پایی که گم می‌کنیم چه می شد.

وسط ناله‌ها یک ذره هم -پیام بازرگانی طور- چشم‌ روی هم می‌گذارد و می‌خوابد، مثل ابر بهار توی همان خواب کوتاه هم می‌خندد و هم با بغض تا مرز گریه می‌رود.

با درماندگی و خستگی سرم را می‌آورم نزدیکش و یک گوشه‌ای از بالش کوچکش جا می‌دهم. خواب او من را هم با خودش می‌برد. اول می رویم یک‌جا که پر از کبوتر است، کبوترخانه یا به قول ما کفترخان دیده‌اید؟ همان شکلی‌ها. کبوترها می‌آیند روی شانه‌اش می‌نشینند و با پرشان لپِ تازه روییده‌اش را ناز می‌کنند، یک وری می‌خندد، صدایی می‌آید و کبوترها همگی با هم بال می‌زنند و پر می‌کشند، بغض می‌کند و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود.

آن‌ور تر چند تا درخت دارند با هم حرف می‌زنند، یکی‌شان سیب سرخی از لای موهای سبزش در می‌آورد و به صورت او نزدیک می‌کند، از خودش صدا درمی‌آورد که او بخندد، درخت چندبار این کار را می‌کند و بعد نازش می‌کند و می‌گوید باید با دوست‌هاش بروند لب چشمه آب بخورند. لبخند می‌رود و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود باز.

چند تا پری دارند از آسمان بالای سرش رد می‌شوند، یکی‌شان می‌گوید: ئه، این همون بچه‌هه س! یادتونه؟ بقیه می‌گویند که یادشان نیست. اولی می‌گوید که مأمور بازی کردن و خنداندنش بوده قبل از این‌که به دنیا بیاید. جلو می‌آید و انگشتش را می‌گذارد روی چانه اش، بعد شکلک‌های بامزه در می‌آورد، بچه ذوق می‌کند و طولانی می‌خندد،صورتش چه با خنده قشنگ‌تر می‌شود، پری‌ها باید برای کاری برگردند بالا، پری پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخند خداحافظی می‌کند، او بلند می‌زند زیر گریه، بیدار می‌شویم..




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
دنده عقب

     معمولاً فقط چیزهایی خوب به یادم می‌مانند که روی آنها تمرکز کرده باشم و خیلی برایم مهم شده باشند و گرنه بقیه خود به خود از ذهنم می‌روند و جای خود را به اتفاق‌های جدید می‌دهند.

برادرم برعکس، حافظه خیلی خوبی دارد، از دوران خردسالی اش یک خاطراتی دارد که منی که چهار سال از او بزرگتر بوده‌ام به زور یادم می‌آید. یک وقت‌هایی حتی از قبل از دو سه سالگی‌اش هم صحنه‌هایی را یادش هست!

این روزها اما برخلاف همیشه یکی دستم را گرفته و برگردانده به روزهای کودکی، یک چیزهایی یادم می‌افتد که تمام این سال‌ها حتی یک‌بار هم به شان فکر نکرده بودم یا به نظرم جالب و قابل توجه نیامده بودند. همه چیز با جزئیات می‌آید جلوی چشم‌ام. فکر می‌کنم هفتاد هشتاد سال پشت سرم  دارم! خودم و آدم‌ها و رویدادها و مکان‌ها و حرف‌ها و حس‌ها مثل یک فیلم از ذهنم می‌گذرند. مثل همان وقت‌های بچگی که سکوت برایم یک صدای مخصوص سوت مانندی داشت حالا هم باز همان صدای سکوت را می‌شنوم.

از کودکی که در می‌آیم می‌رسم به نوجوانی و جوانی و...، اشتباه‌ها و خنگ‌بازی‌هایم برجسته می‌شوند، یک جاهایی تآسف می‌خورم و با خودم دست به یقه می‌شوم، خودم شاکی می‌شود که ای بابا! گذشته دیگه حالا! مال اون موقع بود اون! یک جاهایی هم دلم تنگ می‌شود و ابری می‌شوم، خودم یکی می‌زند پس گردنم و بلندم می‌کند از بست نشینی در گذشته.

شاید طبیعت این دوران است، شاید هم چون وقت‌های زیادی را تنهایی می‌گذارنم این شکلی شده‌ام. ولی سخت است چقدر، غوطه خوردن در تلخ و شیرین گذشته یک جور حزن می‌آورد، چه رنجی می‌کشند آن‌هایی که خاطره‌های زیادی دارند و همه چیز در ذهن‌شان طولانی مدت ثبت و ضبط می‌شود..




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
مِمُل

ایشان را به جا آوردید؟

توی کودکی پر از تخیلم همیشه آرزوی داشتن دوستی مثل او را داشتم:)




سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
"شهیدبازی" کودکان غزه

 

عکس از اینجا




چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
برعکس

توی عکس،مژگان عینک آفتابی زده و کلاه لبه‌دار روی مقنعه‌اش گذاشته و مثل همیشه شیک ایستاده،من هم با لب پر خنده دست انداخته‌ام دور گردنش و او دستم را توی دستش گرفته،یک‌جوری خوشحالی از توی چشمهایم می‌تابد،خوشحالی داشتن لحظه‌ای که دوربین دارد ثبتش می‌کند.

توی عکس، به جز ما دوتا،آن عقب‌تر،تصویر محو دختری هست که با بهت و غم دارد به دوربین نگاه می‌کند،انگار دوست دارد به جای ما نقش اول عکس باشد. قرار نبوده توی قاب تصویر باشد،شاید هم‌کلاسی کلاس پنجمی ما وقت گرفتن عکس ناشی‌گری کرده. شاید اتوبوس دخترهای ابتدایی وقتی از اردوی اصفهان برمی‌گردند خیلی تلق تولوق می‌کرده و نمی‌شده در حال حرکت عکس بهتری گرفت.

  

 

دختری که تصویر ماتش پشت سر ماست آن روزها دوست ما نبود، دخترخاله یکی از هم کلاسی‌هایمان بود از یک مدرسه دیگر. اصلا آن روزها ما نیاز به دوست شدن با کسی نداشتیم، خودمان دوتایی زلزله‌های مشهوری بودیم برای خودمان،هم‌دل و بلبل‌زبان و پرشیطنت،با اعتماد به نفس فراوان. او،توی عکس شاید با حسرت همین چیزها دارد نگاه‌مان میکند.

حالا اما، بعد nسال روزگار جوری چرخیده که آن دختر، از آن عقب‌های عکس آمده جلو،خیلی جلو،جلوتر از من،من روی تخت دراز کشیده‌ام و او در خانه خودش پرستارم شده است، پرستار مهربانی که چشم و دل لرزان من، توی شهر غریب به بودن او قوت می‌گیرد.دستم دیگر دور گردن مژگان نیست و از من تا مژگان هزار فرسنگ فاصله است.

دختر را روزگار قوی کرده و روی پای خودش سفت و محکم نگه داشته، خیلی محکم‌تر از ما.حالا نوبت من است که از آن عقب‌های عکس،با تصویری مات به این آمیخته محبت و استواری با حسرت نگاه کنم و او آن جلو توی دوربین به زندگی لبخند بزند. 

روزگار آدمها را می‌چرخاند،جاها را عوض می‌کند و قشنگی‌اش به  همین است..

 

پی نوشت:

- ممنون فاطمه عزیز به خاطر همه چیز.

-عکس پر کشید رفت:) 




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
پسرک به مثابه پروفن

وقتی یک خبر ضد حال شنیده‌اید، وقتی دلتان می‌خواهد خودتان را از سقف حلق آویز کنید، وقتی دنیا به آخر رسیده و قیامت شده ، وقتی با یک من عسل هم خورده نمی‌شوید، یک فروند بچه فسقلی زیر پنج سال را بیاورید پیش خودتان تا با وروجک بازی‌هایش شفایتان بدهد.

+




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

جایی که دیدمش یک شب شعر بود، از آن دختر چادری‌های باوقار دوست داشتنی صدا قشنگ، من کلاس پنجمی بودم و او دبیرستانی، من را برده بودند که مرحله نهایی مسابقه کتابخوانی شرکت کنم و او را آورده بودند که برود فینال شعر. شب که توی سالن رفت روی سن و شعرش خواند و به به و چه چه همه بلند شد مثل"آن شرلی" توی خیالم فکر کردم که ای خدا، یعنی می‌شود من هم یک روز مثل او بشوم؟ چیزی را که خودم  نوشته‌ام برای دیگران بخوانم و به وجد بیایند؟من هم می‌توانم مثل او این‌طور با وقار و خواستنی بشوم؟ اوج غبطه خوردنم وقتی بود که یک استادی بعدش رفت بالای سن و گفت این خانوم جوان،می‌تواند "پروین ثانی" بشود. الان یادم نیست شعرش چی بود ولی یادم هست که خوب گفته بود و اسم و فامیلش مثل یک حس خوب ته ذهنم ماند تا همیشه.

 


دیروز گفتند مجری را هماهنگ کردیم و الان می‌رسد، وقت داشت می‌گذشت و مجری نیامده بود، با کلی زنگ و پیگیری نفس‌نفس زنان از راه رسید و روی هوا زدمش که بگویم الان برود این را بگوید و آن را بگوید و ...حرف زدنش را که دیدم، شناختم.همان پروین ثانی محبوب من بود. کارمند یک اداره‌ای شده بود و مامان دو تا بچه 12 و 9 ساله و پرمشغله، صورتش اما همان وقار خواستنی را داشت هنوز، گفتم هنوز هم شعر می‌گین؟ گفت تقریبا نه، خیلی کم... آن روز من تازه این شعر برقعی را دیده بودم، خواستم بگویم این قشنگ است،شنیدین؟ اما او شروع کرد به گفتن که همان آخر دبیرستان ازدواج کرده و افتاده توی زندگی و دور شده از شعر، برق چشم‌هایش میان رضایت و نارضایتی شناور بود،دغدغه بچه‌هایش را داشت و دلش پیش شعر بود و محافل ادبی‌ای که دیگر نمی‌رفت.

پروین ثانی دوباره رفت روی سن و با آن صدای خوبش یک شعر اربعینی خواند، شعری که این‌بار مال خودش نبود.

دست دادیم و خداحافظی کردیم، دست‌هایش بوی شعر می‌داد.

 

* عنوان و تصویر از رضا احسان‌پور




شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
برای پاییز و زمستان

مهمانی تمام شده و نخود نخود هرکه به خانه خود.

ما اما دوباره برگشتیم که آن خانه‌ای که شده بود مثل شهر جنگ زده‎ را مرتب کنیم و آثار مهمانی را پاک کنیم.راستش من بیشتر رفته بودم که وسایل پسرک را از گوشه کنار اتاق‌ها جمع کنم و برایش بگذارم کنار.دیشب که بچه‌ها لاک‌پشت سبزش را مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می‌کردند، فکر کردم که اگر بود مگر می‌گذاشت؟

پسرک،دو ماه پیش رفت به قول خودش آن "جای دور"، پیش بابایش بالاخره،به میل و انتخاب خودش هم رفت، بعد از این چند ماه دوری و بهانه گرفتن یک روز با کیف کوچولویی که توش مسواک و برس و چند دست بلوز شلوار و دوسه تا اسباب بازی بود رفت که یک هفته بعد برگردد اما اعلام کرد که دلش می‌خواهد بماند و ماند.

دیشب هم مادرش رفت تا زندگی تازه‌ای شروع کند، شاید این بی‌خیالی پسرک مادرش را هل داد به سمت زندگی تازه.

لباسهایش را یکی یکی تا زدم،بعضی‌ها مال نوزادی‌اش بودند، به قول خودش آن وقت که نی‌نی بود! به من نگفته بود اما به پدربزرگش گفته بود که وقتی من نی‌نی بودم، بابا و مامانم دعوا می‌کردند، بعد ادای دعوا کردنشان را در آورده بود و خندیده بود.

نوزادی‌ها را جدا گذاشتم توی یک کیسه، لباس‌های بزرگتر را یکی یکی درمی آوردم می گرفتم بالا، می‌گفتم این الان به‌ش میخوره یعنی؟سایزش یادم رفته..حالا لابد توی این مدت بزرگتر هم شده، بچه 4 ساله رو به رشد است دیگر.

لباس محرمش را هم دیدم، مشکی آستین‌دار با سربند قرمز.اینها را جدا بسته‌بندی کردم.

اسباب بازی ‌را هم توی سه تا کارتن بزرگ جا دادم، اتوبوسهایی که عکس خودش را چسبانده بود به جای راننده، خرسی و خرگوش‌ها و خانه سازی‌ها و توپ‌ها و ماشین‌ها و ...

دوچرخه را هم، یاد وقتهایی افتادم که هال و آشپزخانه و راهروها را با این دوچرخه می گشت، با چه سرعتی هم. کلا این خانه را به خاطر دراندشتی‌اش دوست داشت، خانه ای که میشود حتی توی آشپزخانه اش با دوچرخه راحت دور زد...

پسرک با سه وجب قد و دوتا چشم آبی از وسط تصادف روح دو تا آدم پرت شده بود توی زندگی ما.مادرش هنوز تکه پاره‌های دلش را از آن حادثه جمع و جور نکرده بود.پدرش هم که لابد فکر می‌کرد نمی‌ارزد که هر هفته،یا دوهفته یکبار زحمت چهار ساعت راه را برای دیدن بچه‌اش تقبل کند. خلاصه او بود و ما، او بود و من که انس گرفته بودیم با هم و یک جورهایی شده بودم رفیق گرمابه و گلستانش. وقتهایی که پیش من بود گاهی یک جور خوشگلی از ته دل بی‌دلیل می خندید،میگفتم به چی میخندی؟ میگفت خوشحالم که اینجام.

غذا و خواب و گردش و سفر و مهمانی و شب احیاء و مریضی و دوا و دکتر و همه چیز را با هم تجربه کردیم. اینجا به پسرک بد نمی‌گذشت اما همیشه غصه نبودن بابایش را داشت.یک وقت‌هایی به من میگفت، چندبار هم برای بچه‌های همسن خودش درد دل کرده بود. دلهره تنها ماندن داشت،شبها وقت خواب به مادرش میگفت میترسم تو گم شی مامان! به خاطر همه اینها من دوست داشتم کامل برود یک طرفی تا شاید قرار بگیرد بالاخره،دیگر اینجوری ته دلش غصه‌دار این طرف و آن طرف نباشد.

شاید هم یک روز دوست کوچولوی با درک و فهم چشم آبی من برگشت،شاید باز هم یک روز تابستانی دیگر،وقتی تو داری از پشت تلفن غر میزنی و ایراد میگیری و من فقط دارم به صدای داد ممتد تو گوش میدهم او باشد و از مات شدن چشمهایم بفهمد که دارم حرفهای ناراحت کننده ای می شنوم و به جبران،صورتم را پشت سر هم غرق بوسه کند. آن هم به قول خودش بوس خیس!

رسیدم به جورابها و کفش‌ها، به لباس‌های زمستانی، به چتر کوچک رنگی که بعید میدانم هیچ‌وقت استفاده کرده باشد، روی کارتن اینها مینویسم:برای پاییز و زمستان.

صندلی کوچک صورتی‌اش را هم میگذارم، سی دی عکسهایش را هم که رایت کرده‌ام میگذارم، فقط عکسهایی را گذاشتم که خودش تکی باشد، گفتم شاید وقتی بزرگ شد دلش بخواهد عکس سه سالگی‌اش کنار آبشار آب سفید و کوه بوجه و سد و درحال آتش روشن کردن و دنبال بره ها دویدن و پیتزا درست کردن و ... را ببیند. خودمان را حذف کردم که بار خاطره و سوال اضافی برای طفلک درست نکنم، که یادش برود چرا اینجا بود و ما کی بودیم و چرا دلتنگ بود و چرا رفت و چرا و چرا و چرا...که یادش برود تنها بچه‌ای بوده که من خیلی خیلی دوستش داشتم. پسری که به برف بگوید "فَ" و به تخم مرغ بگوید "اون تون تون" و به خداحافظ بگوید "آسسه" و به گاو بگوید "وا" ،که یادش داده باشی و از سر بازیگوشی مدام گفته باشد "من بیشتر ازین بلد نیستم دیده" و اما آخرش تلاشت به سرانجام برسد و وقت رفتن آن زبان شکسته شیرینش را یادگاری بگذارد توی خیال تو. 

پاییز است و در سکوت خانه،صدای گریه نماز مغرب  پدربزرگ از اتاقش می‌آید،عکس پسرک چشم آبی از روی دیوار میخندد،همان خنده مهربان پرشیطنت آشنا.

 




چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد...*

پسرها را نمیدانم اما ما دخترها اینطور بودیم.

خردسالی و کودکی مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آنکه معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود.

هرکدام از ما یک "وضعیت سفید"توی خاطرات کودکی خودمان داریم و به خاطر همین بود که وقتی یکی پیدا شد و آن را توی تلویزیون نشان داد آنطور دل دادیم و گل از گل مان شکفت.

"شهید" یکی از پر رمز و رازترین قصه های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می آمد در خانه و کتابهای با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا میکرد و میداد دست برادرمان.عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن هایش فرار می کردیم و سیبیل آتیشی هایی که برایمان میکشید خیلی درد داشت،دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند،موتورساز سرکوچه بود. شهید،یک آدم معمولی آشنا بود که به میل خودش راه می افتاد میرفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش میکردند و پشت سرش اشک و آب میریختند و نذر و نیاز میکردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز میکردیم تا قاطی رزمنده ها ببینیمش و نمیدیدم، بعدتر نامه هایش،بعدتر آمدن هایش، یادگاری آوردن هایش،پوکه فشنگ و پلاک و ...،بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه های مردم شهر مثل قایق میرفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش..

اینها همه برای خیال کودکانه ما میشد ماجراهای عاطفی بزرگ،میشد داستان های عمیق. دل می بستیم حتی به یادگاری هایش، به قاب عکسش. توی آرزوها و خواب و خیال پردازی هایمان راهش می دادیم، توی بازی هایمان هم حتی. روز آمدنش را بازی میکردیم، که مثلا از شلوغی و خطر جبهه ها  این همه راه آمده تا خانه، ریسه میبندیم و برایش شعر می خوانیم و ...مشق استقبال می کردیم.

شما را نمی دانم اما ما وقتی از گلزار شهدا برمی گشتیم هم شهید را توی دلهای خردسالی مان قایم میکردیم و با خودمان می آوردیم. همان آدم آشنای معمولی که در یک مراسم پر رمز و راز از روزهای زندگی مان کم شده بود. او را با خودمان داشتیم تا ... تا خیلی دورها حتی، قد کشیدیم و نوجوان و جوان شدیم، هنوز به یادشان گاهی خطی می نوشتیم، هنوز اسم شان روی تابلوی کوچه را یک جور خوبی دوست داشتیم، عاشق که میشدیم حتی صلوات نذر روحشان میکردیم که حاجت بگیریم، خواب شان را که میدیدم میدانستیم خیر است. گرد و غبار روی قاب عکس شان را یواشکی جوری که کسی نبیند به چشم میکشیدیم برای تبرک. ما با آنها زندگی کردیم و بزرگ شدیم، تا همین حالا که شاید نه زود به زود، اما بالاخره یک جایی با یک عکسی، با فیلم یا خاطره ای یادشان می افتیم، سلام شان میکنیم و آن قصه ها دوباره جان میگیرند، مایی که حالا دیگر مثل کودکی دوتا بال روی دوشمان نیست،به هزار گردوغبار آلوده ایم اما هنوز به بالا رفتن آن صلواتی که نذر آنها باشد ایمان داریم،مثل سبک بالی قاصدک پرسفید آن روزها.

 

پی نوشت:

توی صفحه "شهید کوچه ما"ی گوگل پلاس،عکست را گذاشتم.

گفته بودند چه چهره معصوم قشنگی،یادم افتاد به روز آمدنت، به خرده استخوان هایی که ندیدیم

.

.

*هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد..

 

 




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
مخاطب خاص مثلا:)

شده‌ام آدم محبوبش، شده آدم محبوبم! با آن زبان کودکانه شکسته‌اش اسمم را اشتباه صدا می‌کند،از آن اشتباه صداکردن‌های دوست داشتنی. به زور و زحمت بعد از کلی تمرین درستش را یادش داده‌اند، دیروز درستش را گفت و بعدش اضافه کرد:"ولی این سوب* نیست، همون سوبه!"و همچنان به آن اشتباه صدا کردن دوست داشتنی خودش ادامه داد.

 

* خوب




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نقل تر میبارد دامن دامن

قندان نقل روی میز بود، دستم خورد بهش،برگشت،همه نقل ها پخش شدند روی فرش آشپزخانه،انگار که عروسی باشد،زیر میز و صندلی ها پر از نقل شد،خم شدم جمع شان کنم،یاد بچگی افتادم که وقتی روی سر عروس و داماد نقل می پاشیدند بچه ها حمله میکردند برای نقل جمع کردن و کار خوبی نبود و میگفتند ما نکنیم. دانه دانه نقل جمع کردم از زمین و چشمم خیس بود. دلت که گرفته باشد همین ریزه میزه ها هم حریفش می شوند.




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
بزن باران

چتر دوست ندارم، هیچ وقت چتر نداشتم، یک بار یک چتر سیاه هدیه گرفتم، از فرط دوست نداشتن، بیچاره خودش گم شد. می‌ترسم از یک وقتی که دلم چتر بخواهد، که بروم برای خودم چتر بخرم و همیشه از ترس باران همراهم داشته باشمش. می‌ترسم از روزی که وقتی یک قطره بازیگوش یک هو خودش را می‌رساند به گونه ام، گل از گلم نشکفد،دهانم را باز نکنم برای سرکشیدنش...




سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
که عروسک نباشی

«شادی را روبه‌رویم می‌نشانم و سخنرانی کوچکی برایش می‌کنم؛ همان کاری که باید مامان با من می‌کرد و هیچ‌وقت نکرد. اگر حرفی با او داشتم، هفت هشت بار طول اتاق را رژه می‌رفتم. جانم بالا می‌آمد و حرف، انگار که ته چاهی گیر کرده باشد، بالا نمی‌آمد.

باید به شادی یاد بدهم که مواظب باشد. ممکن است کسی به او مهربانی کند. توی دنیا صدجور مهربانی است که او باید فرق بین آن‌ها را بداند. می‌خواهم بگویم حواسش به پسرهای بزرگی که دائم به ساختمان می‌آیند و می‌روند، باشد. نمی‌دانم چه جور با ظرافت به او بفهمانم که ممکن است کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند، او باید داد بزند. شاهین می‌پرسد:
- چرا مامان؟
- برای این‌که مهم است.
بچه‌ها نگاهم می‌کنند.

عروسک شادی را از دستش می‌گیرم و شکمش را فشار می‌دهم. عروسک گریه می‌کند. می‌گویم:
- مثل این.
باتری را از دلش درمی‌آورم و دوباره عروسک را فشار می‌دهم. می‌گویم:
- می‌بینی؟ اگر صدایت درنیاید، حتی بدتر از عروسکِ بدون باتری هستی؛ بدون قلب. آن وقت می‌شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی‌فهمد…»



این بخشی از داستان "پرنده من" است ونرگس حیدری در چارقد با این مقدمه یادداشت خوبی نوشته، اصلاً من و ما این مجله را به خاطر همین زاویه دیدهای لازم و مهجورش می‌پسندیم.




سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
دعای محبت

 دعا‌نویس بود. سیدی بسیار پیر، با گوش‌هایی سنگین و زبانی کم حرف. ساده و عجیب و ترسناک برای کودکی‌های آن روز ما.

دعا نویسی شغلش نبود، دعا هم می‌نوشت، ازش می‌خواستند که بنویسد، رفت و آمدی اگر به خانه دونفره شان بود، از همین رو بود.

زنش اما با خودش فرق داشت، "اجتماعی" می‌آمد به چشم آن روزهای ما، با روسری سفید سنجاق زده، با انگشترهای نقره قدیمی که همیشه توی انگشت‌های گرمش چشمک می‌زدند به روح دخترانه زیور دوستِ آن وقت‌های من. از سر تنهایی می‌نشست جلوی در خانه و رفت و آمدهای کوچه را رصد می‌کرد، برای اینهایی که سلام نمی دادند همان جا محکمه تشکیل می داد و حال‌شان را می‌گرفت. با ما خوب بود، شاید چون سلام زیاد می‌دادیم، یا شاید چون تابستان ها از سبزی تازه باغچه برایش می بردیم یا شاید به خاطر خوبیِ مادر.

هرکسی محبتش را یک جوری ابراز می کند، یکی از محبت‌های او این بود که هر روز عصر که  از مدرسه برمی گشتم، تا می‌آمدم سلامکی بدهم و در بروم، گیرم می‌انداخت، صدا می زد که "بیا تا برات فال بگیرم، نیت کن." نیت های آن روزهای ما هم مثل حالا نبود، "کنکور"بود فوق آخرش! خر بودیم. از آرنج تا نوک انگشت دستش را با تمرکز وجب می کرد و می گفت: خوبه! قبول میشی. فالش به نظرم من درآوردی بود، همیشه خوب می‌آمد.

فالش گرفت و من رفتم، بعدتر یکی از همان روزهایی که نبودم به مادر گفته بود به سید گفته‌ام برایش دعا بنویسد. چند وقت بعد، یک کاغذ کوچک ِ چند ده بار تا شده ای رسید دستم که با نخ مشکی گویا پلمپ شده بود، گفته بود دعای محبت است.

دعای محبت را گرفتم و دور از چشم مادر، با کنجکاوی تمام کاری که می گفتند نباید را انجام دادم، بازش کردم تا ببینم چی نوشته. اصلش خط این پیرمردی که از وقتی چشم باز کرده بودم همین شکلی دیده بودمش را دوست داشتم ببینم.

آیه ای از قرآن بود، بعد هم اسم‌های خدا را دایره وار نوشته بود،بی‌هیچ آداب و ترتیبی، آخرش هم لای همان کلمه‌هایی که به زور می‌شد خواند، اسم خودم را دیدم، که هرجا می‌روم محبتم در دل انس و جن بیفتد، یا یک چیزی در همین مایه‌ها.

دعای خفنش را چندماه بعد، با کارت دانشجویی و دوهزار تومن پول و عکس‌های سه در چار یادگاری، زدند. با زدن چنین کیف پولی به کاهدان زده بودند واقعاً.

یکی دوسال بعد، پیرمرد رفت، خانه شان هم از کوچه پاک شد و به جایش آپارتمان رویید، چندسال بعدتر هم خبر رسید که زنش رفته است.

هنوز دلم دعا که می‌خواهد، یاد این دوتا می‌افتم، دلم فال خوب که می‌خواهد یاد انگشت‌های نقره نشانِ زن می‌افتم. اللهم ادخل علی اهل القبور السرور ...





سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تشکر از آقای مُرجی!

یعنی پربیننده‌تر از "کلاه قرمزی"، هم برنامه‌ای بود تو عید؟ تماشاش به ما که خیلی می‌چسبید.

 

پی‌نوشت: این وی ویو که تعطیل شده، خرده ریزه‌هایی که مال آنجا بود، اجاره نشین اینجا شده‌اند.

 




چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
درست پای پرتگاه

تو با نگاه کوچکی

به من امید می‌دهی

به چشم‌های خسته‌ام

تو نور و دید می‌دهی

 

 

لیاقتی به من بده

که جز تو را رها کنم

اگر چه جز تو هم تویی

اگر که چشم وا کنم  

 

همیشه دست غیبی‌ات

رسیده در شب سیاه

نجات می‌دهی مرا

درست پای پرتگاه

 

چه کم می آورم از این

محبت زیاد تو

مگر کی‌ام که لحظه‌ای  

نمی‌روم ز یاد تو !

 

                                   ناصر کشاورز

 




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
قابیل

کتاب "هدیه‌های آسمان" یکی از دخترهای کلاس پنجم گم شده.بعد از یک هفته جنازه کتاب گوشه کلاس پیدا می‌شود، جلد و تمام صفحه‌هایش از جهت‌های مختلف قیچی خورده.

روی کتاب با دست‌خط کودکانه‌ی خشنی نوشته شده: "اگه یه بار دیگه درس‌ت از من جلو بزنه، همه کتابات این شکلی میشن!"




سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
الف یا

بچه دفتر مشق را باز می‌کند، اولین کسی که از آمدنش با خبر می‌شود آی با کلاه است، سوت می‌زند و بقیه را خبر می‌کند، همه حروف به ترتیب صف می‌کشند پشت سرش . آ به احترام کلاهش را برمی‌دارد و از طرف همه به بچه سلام می‌دهد. بچه کلاه آ را برمی‌دارد و فکر می‌کند "این دیگه چه کلاه بزرگیه برا آدمی به این لاغری"، کلاه را کوچک تر میکند. از ته صف صدای گریه می‌آید، "ی" است، بچه می پرسد: چته؟ اما ی فقط گریه می کند، ه به جایش حرف می‌زند و می گوید ی از همیشه آخر صف بودن غصه می‌خورد، دلش می خواهد برای یک‌بار هم که شده اول باشد، بچه برش می دارد می‌آورد کنار آ. توی صف همهمه می افتد. بچه انگشت می‌گذارد کنار دماغش که‌ هیس! صدا از طرف های ع ، غ ، ق و ف است، می گویند: "حالا که هرکی به هرکیه جای ما هم عوض کن، به چشم نمیایم اصلا اون وسط مسطا". بچه فکر می‌کند که بد هم نیست هرکس هرجا دوست دارد بایستد، حکم می‌دهد: اصلا صفی نیست،هرکی هرجا دوست داره،کنار هرکی دوست داره وایسته.

صف به هم می‌ریزد و همه ذوق‌زده ،جا به جا می‌شوند، "د" یک جایی تنها برای خودش نشسته، بچه می رود بالای سرش و می پرسد: کمرت درد میکنه؟ اگه نه پس چرا این قدر خمی؟ بعد دست "د" را میگیرد و بلندش می کند، او نمی‌تواند صاف بایستد که، پس یک الف می آورد کنارش تا تکیه گاهش بشود.

یک ماهیگیر نشسته لبه ی "ن"،قلاب انداخته برای تک ماهی ای که توی این حرف شنا میکند. بچه برای ماهیگیر دست تکان میدهد، به "م" که می‌رسد صدای داد و فریاد می شنود، یک نفر توی دایره میم گیر افتاده، کمک می خواهد،بچه فوری پاک‌کن برمی دارد و حلقه ی میم را باز می‌کند، یک نقطه کوچولو می‌افتد روی خط پایین، به زور تعادلش را حفظ می‌کند،بعد از چند تا سرفه می دود طرف "پ"، پ دونقطه از بی معنایی درمی آید.

بچه می‌نویسد "آب" ، بعد چند مشت ازش برمی‌دارد و می‌ریزد توی برکه ی "ب"، نقطه های "چ" را هم صدا می‌کند که بیایند آب‌تنی، دفترش خیس می‌شود. نقطه ها که نیستند "چ" هم قیافه اش شده مثل "ح"،دعوا دارند با هم، بچه یک "ه"بر می دارد می گذارد توی قوس "چ"، به زور جا می شود.

دندان‌های "س" و "ش" خیلی زرد شده، بچه اخم می‌کند که چرا مسواک نزدید پس؟ تازه دندان وسطی "ش" لب‌پر هم شده، آبنبات زیاد خوردی حتماً، بچه فکر میکند که فردا باید خودش دندانپزشک شود، یک شین شکسته به درد دفتر هیچ دفتر مشقی نمی خورد.

حالا می خواهد مشق بنویسد، توی صفحه ی خیس و شلوغی که همه حروف ریخته اند به هم، هیچ کس سر جای خودش نیست، به آفتاب نگاه می‌کند و فکر می‌کند که زنگ تفریح بس است، به الف چشمکی می زند که یعنی سوتت را بزن،سوت تیز الف می پیچد توی صفحه ، هرکس هرجا هست تیکه های خودش را جمع و جور می‌کند و برمی گردد توی صف، الف گزارش می‌دهد که دو نفر نیستند ،یکی "ط" که دارد کف صفحه را جارو می کشد، یکی هم" ژ" که طبق معمول رفته صفحه‌های قبل دنبال نقطه‌ی بازیگوش گم‌شده اش بگردد.




شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تو آفتاب نیمه‌ی مردادی*

جلوی خانه یک پله‌ی کوچک است، این روزهای تابستان چندتا دختر بچه، دنجی و کم رفت و آمدی‌اش را کشف کرده‌اند،می‌آیند می‌نشینند به بازی. ازین دخترهای نازک نارنجیِ با ادب که از مامانشان اجازه می‌گیرند بروند با دخترهای همسایه بازی کنند یا نه. وقت‌هایی که خیلی خانه سکوت است صدای‌شان می‌آید. یکی شده معلم، بقیه شاگرد . زبان یاد می‌دهد:

- خب بچه‌ها،امروز می‌خوام رنگ‌ها رو به‌تون یاد بدم.

-مهسا!وات کالر ایز یور  اسکارف؟

- (احتمالاً مهسا در حالی‌که ریز ریز می‌خندد) اسکارف ندارم که!

- ئه! خب فکر کن داری، فکر کن صورتی هم داری.

- ...

دم غروب چراغ جلوی در را روشن می‌کنیم تا خانم معلم و شاگردهایش چشم‌های درخشان و خنده‌های راست همدیگر را ببینند و کیف دنیا را بکنند.

 شما هم کوچه داشتید؟شما هم توی کوچه بازی می‌کردید؟ ما داشتیم، یک کوچه بن‌بست که جان می‌داد برای صبح تا غروب با همبازی‌ها وول خوردن و وروجک بازی درآوردن. کوچه مال ما دخترها بود، پسرها یک زمین افتاده‌ ای داشتند برای فوتبال. گاهی فقط با تن‌های عرق کرده و سر و صورت خاکی می‌آمدند می رفتند توی حیاط ها، شلنگ آب را می‌گرفتند روی سرشان، بعد از همان آب گرم قورت قورت می‌خوردند و دوباره می‌رفتند بازی. بعضی وقت‌ها هم دروازه بانی دست‌کش های سوراخش را می‌آورد می‌داد خواهرش بدوزد، یا یکی از دخترها که خطش خوب بود شماره های کم‌رنگ شده‌ی پشت لباس‌های هزار رنگ را از نو ماژیک کاری کند. یک بار هم یک عکاس آمده بود ازشان در حین بازی عکس بگیرد، اینها هم به‌شان برخورده بود، دعوا کرده بودند.

خلاصه این‌که کوچه دست دخترها بود، ما فوتبال نداشتیم، از همین بازی های ساکت دخترانه داشتیم،عکس بازی خفن‌ترین بازی‌مان بود. کاغذهای پاره پوره آدامس آیدین، که عکس پریشان یک فوتبالیستی درش محو شده بود، با ده تا عکس نو عوضش می‌کردند و نمی‌دادیم.

چقدر با هم صمیمی می‌شدیم ،چه ندار بودیم، چقدر دوستی‌مان بی ضمانت و غیر رسمی بود. ما هیچ وقت با لباس پلوخوری با هم نبودیم، هیچ وقت با هم مهمانی نمی‌رفتیم، حتا از خانه ی همدیگر خبر نداشتیم. حرفی هم نمی زدیم. شب‌‌ها صدای دوست‌مان را از خانه دیوار به دیوار می شنیدیم که دارد با خواهرش گیس و گیس کشی میکند و جیغ و هوار می‌زند اما فرداش می‌دانستیم که نباید به روی هم بیاوریم.

وقتی دوست‌مان مهمان داشت ، ما توی کوچه تنها می‌شدیم و دلمان می‌خواست کاش او مهمان نداشت و الان با ما بود. از دل دوست‌مان خبر نداشتیم ، هنوز مُد نبود که کسی از دلش خبری بدهد، دوست داشتیم بچه های مهمان‌شان را ببینیم ولی خب می‌دانستیم که اینقدر سهم نداریم.

 نمی پرسیدیم از اینکه آیا بابای تو مهربان است یا نه! یا شما غذا چی دارید؟ عوضش خودمان الکی غذا می‌پختیم برای هم، بابای هم می شدیم، مامان هم می شدیم. دروغ می‌بافتیم برای هم، بعد ته دروغ‌ها زود درمی‌آمد، دعوا می‌شد،عمر دعوا از نیم‌روز بیشتر نبود.

 بابا مامان‌ها دل خوشی از این دست دوستی‌ها نداشتند، فکر می کردند اینها توی کوچه این همه با هم هستند از هم حرف بد یاد می گیرند، تجربه های بد می شنوند، حق هم داشتند، خب یاد می‌گرفتیم و می‌شنیدیم، که بعداً فهمیدیم این هم بخشی از زندگی‌ست.

هر آن هم ممکن بود این دوستی بی شیله پیله تمام شود. به همین سادگی که یک روز صبح بزنی بیرون و ذوق کنی که الان دوستت را می بینی بعد ببینی دوستت کیف و عروسک و چادر سفید گل‌گلی اش را دست گرفته و دارد می نشیند توی وانتی که بارش تمام وسایل خانه‌شان است. دوستت می‌رود به یک کوچه جدید و تو حتا اگر بدانی کدام کوچه ،دیگر هیچ وقت نمی توانی بروی آنجا باش دوستی کنی. بغض داری، برای اولین بار داری صندلی و کمد و چوب لباسی و ساعت دیواری خانه‌ی دوستت را می بینی ، آن هم وقتی که دوستی تان دارد تمام می‌شود. بعد هیچ کس هم اینقدر برای تو حق قائل نیست که بروی و یک مراسم خداحافظی اشک و آهی راه بیندازی، حتا خود دوستت. او هم جلوی چشم‌های پرعجله‌ی پدرش می‌داند که الان وقت این کارها نیست، یا شاید او هم مثل تو می داند که سهم یک دوستی این مدلی فقط بای‌بای کردن از پشت پنجره‌ی کثیف وانت است و بس.دو روز که بگذرد تو هم بغضت را فراموش می‌کنی، فرفره های کاغذی رنگارنگی که با هم درست کرده بودید را فوت میکنی و می‌خندی و از دوری او ملالی نیست...

 

* تیتر، آغاز شعری از فاطمه حق‌وردیان است.




چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
شما

 به بچه سه‌ساله یاد دادن به همه بگه "شما" و همه‌ی فعل‌هاش رو هم جمع ببنده،به رسم ادب مثلاً.

عصبانی‌ش کردم، برگشت گفت:می‌زنم صورتِ شما رو پرِ خون می‌کنماااا!




پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
کودک و فرشته

  روز آخر تابستان 59 است و خرمشهر را زده اند.مردم دارند شهر را خالی می‌‌کنند، خانواده فرشته و سلیم هم  باید بروند،پدر سراسیمه می‌آید، می‌گوید که فقط وسایل خیلی لازم را جمع کنند و راهی شوند.فرشته، دختر دبیرستانی خانواده، رفته مادربزرگش را بیاورد،برادرش سلیم هم که دوازده -سیزده ساله است رفته مسجد شناسنامه اش را بدهد تا تفنگ بگیرد.در همین گیر و دار خانه‌ بمباران می‌شود و به جز این دو نفر همه‌ی اهل خانه شهید می‌شوند.

 حالا دختر هم باید مثل بقیه مردم شهر را ترک کند اما نمی‌خواهد بدون برادرش برود.گفته‌اند برادرش برای گروه رضا دشتی خشاب می‌برد،مصمم است که او را پیدا کند،در مسیر این گشتن‌ها ،آن‌چه در روزهای مقاومت بر خرمشهر گذشته به زیبایی به تصویر کشیده می‌شود.

شهیدها شناسنامه ندارند،معلوم نیست کی به کی است،شناسنامه ندارند چون برای گرفتن تفنگ شناسنامه تحویل داده اند.فرشته که نه جنگ بلد است و نه پرستاری،وقتی به انبار مهمات می‌رسد شناسنامه ها را بر می دارد،می‌گذارد توی کیفش تا به دست بچه‌ها برساند،تا بی‌نام نروند در سینه‌ی خاک.

بعد در جایی که زیر آتش شدید عراقی‌ها،با پسرک 12ساله‌ای که برای گروه محسن نورانی مهمات می‌برده در مدرسه‌ای مخروبه پناه می‌گیرند. فرشته شناسنامه‌ها را در می‌آورد و مصطفا روی تخته سیاه جدول می‌کشد.

 جدولی با ستون‌های "شهید"، "زخمی"،"زنده" و "نمی‌شناسم".وقتی یکی یکی اسم شناسنامه‌ها را توی جدول جا می‌دهند،وقتی ستون شهیدها ،فراوانی‌اش از همه بیشتر است،فرشته می‌گوید:حالا می‌فهمم چرا باید شهر را ترک کنیم،کسی نمونده که بجنگه ....

 

 شب است،و دختر تنها و سرگردان توی شهری خالی که یک خانه‌ی سالم ندارد،پناه می‌برد به خانه‌ی خودشان که نیمه ویران است.خانه‌ای که تا دیروز "خانه"بوده،اسباب بازی خواهرش هنوز توی حیاط است،گلدان شمعدانی که خودش کاشته ،شکسته افتاده زمین،ماه از شکاف دیوارهای زخمی پیداست،در کیف مدرسه اش مهمات هست،و یک دفتر که باید برساند به بهروز مرادی.گلدان شمعدانی را هم برمی‌دارد،می چپاند توی کیفش...

 

  لحظه‌های آخر مقاومت است،بچه ها همه عقب نشینی کرده اند،صالح در ساختمان گمرک باید با خمپاره عراقی‌ها را معطل کند تا بچه ها از شط رد شوند،مصطفای دوازده ساله می‌خواهد به او مهمات برساند،فرشته هم که هرجایی که فکرش را بشود کرد دنبال برادرش می‌گردد با او همراه است، بی‌سیم‌چی می‌شود برای صالح و مصطفایی که ساعتی بعد شهید می‌شوند ...

  فیلم "کودک و فرشته"یکی از کارهای خوب و کمتر دیده شده با موضوع خرمشهر است. تلفیقی از روح کودکانه و جنگ، آمیزه ای از ترس و شهامت، اندوه و امید، دل بستن و دل‌کندن ... ، کاری که ارزش دیدن دارد.

 




یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
pregnant barbie

 دخترک پنج ساله ،از درآمده با ذوق و شوق و شلوغی و سر و صدا که"ببین!عروسکم تو دلش بچه داره!چشاتو ببند...حالا واز کن!"

جعبه ای که پشتش قایم کرده را میگیرد جلوی صورتم درحالی که ذوق از چشم هایش می بارد.توی جعبه سرکار خانم باربی و لابد خانواده محترم (همسر محترم که ایشان هم در نوع خودشان باربی هستند+دختربچه شان+کالسکه بچه و شیشه شیر و کیف دستی و کفش پاشنه بلند و لوازم آرایش و ...)تشریف دارند.

شکم خانم باربی ورقلمبیده است و دخترک از همین دارد بال درمیاورد.فوری لباس بلندش را بالا می‌زند و وقتی کشف می‌کند که شکم عروسک باز می‌شود و یک بچه کوچک آن تو هست از شگفت زده‌گی جیغ می کشد.

عمل زایمان جلوی چشم اهل خانه انجام می‌شود و یک نوزاد از باربی باردار به دنیا می‌آید.

 

شنیده بودم ولی ندیده بودم،مخم سوت کشید ...




چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
من سخت کند و کودن‌م

 معلم سوم ابتدایی اهل زدن بود.خیلی که کفری می‌شد خط کش چوبی پنجاه سانتی را می گرفت و به درس نخوان‌ها می گفت :دستت را بیار جلو! بچه دست لرزانش را با اکراه می آورد جلو و شتلق !

من شاگرد تنبل ها را دوست نداشتم،با بدجنسی تمام وقتی بعد از صدای شتلق، دست سرخ شده شان را پس می‌کشیدند و فریاد می زدند می‌خندیدم.

نمی دانستم بعدها ،بارها و بارها روزگار کودن بودن خودم را به رخم خواهد کشید و دستم سرخ خواهد شد از چوب اشتباه های خرد و ریز...گیریم هیچ کس نبیند و نباشد که هر هر بخندد...




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
از خواب تو بیدار شدم

مثل بچه‌ها که خواب‌زده می‌شوند،از خواب می‌پرند ،بهانه می‌گیرند،گریه می‌کنند،نمی‌دانند باید با کی دعوا کنند،کاسه کوزه را سر کی بشکنند،بد تا می کنند،حرف نمی ‌زنند،نق می‌زنند...ساعتی باید بگذرد تا آرام بگیرند،آن کولی‌بازی‌ها تمام شود،بشوند همان بچه‌ی قبل از خواب ...




شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
روزت مبارک دختر!

 این دوست منه،پنج سالشه،فکر می کنه منم همین حدودام،حالا شایدم یکی دوسال بزرگتر !تست کردم چندبار،واقعاً اینجوری فکر می کنه.

برا تولدش هم من کادو خریدم هم مامان،دیروز  تلفنی با بزرگترش کار داشتم گوشی رو برداشته میگه "راستی!به مامانت بگو دستش درد نکنه ،مبارکش باشه (!)که برام کادو خریده،دوستش داشتم! "

خودم و هدیه م رو هم که اصلاً آدم حساب نمیکنه،ازش که می پرسم پس خودم چی؟می فرماید تو که دوستمی !باید برام کادو بیاری،مامانت ولی میتونست نیاره!

میخوام بگم این جوری راست می گن بچه ها،ما هم همین بودیم یه وقتی.

 

پی نوشت:

روز این دخترک و روز همه ی دخترهای شاتوتی ِ دنیا مبارک!




یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 




شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
گفتی به ناز "بیش مرنجان مرا برو"

  اون وختا،بچه بودیم،اول دبیرستان و اون طورا،نه موبایلی به کار بود ،نه ایمیلی نه هیچی،فقط یه تلفن همگانی(!) تو خونه بود که گه گاه صدای زنگ بی قواره ش می پیچید تو خلوت خونه و مثل تیر می رفت تو خیال آدم،تازه شماره هم نمی افتاد اقلکن بفهمیم کی پشت خطه!

 بعضی ازین زنگا که می خورد خب مزاحم بودن!یادمه مامان می گفت تا می تونی بهتره تو گوشی رو برنداری،حالا اگه برداشتی و دیدی مزاحمه هی نمون بگو "آقا اشتباه گرفتید،یا چرا مزاحم می شید ،یا مثلاً من از اونایی که شما فکرشو می کنید نیستم!" و ازین حرفا ،اونی که پشت خطه ،شنیدن همین ها هم براش غنیمته،همین رو می خاد اصلاً ...

حالا می فهمم که چه خوب می گفته...که چه روزگار معصوم تری بوده انگار...

 




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 3

یک دفتر و یک بسته مداد رنگی خانه داریم مخصوص مهمان های کوچولو .

هربار که بچه ای می آید دفتر و مدادها را می دهیم دستش تا سرش گرم نقاشی شود.دفتر شده کلکسیون آثار هنری بچه های فامیل و دوست و آشنا.جالب اینجاست که هربار بچه ای پیله شود و بخواهد  آنها را با خودش ببرد  اجازه می دهیم ولی همه ی بچه ها وقت ِ رفتن یادشان می رود که چیزی را هم قرار بوده با خودشان ببرند.

اصلاً شاید فرق ما و آنها در همین باشد ،چشم شان را شاید چیزی بگیرد ولی دل شان را نه.

چند شب پیش چند گروه مهمان داشتیم و تعداد بچه ها کم نبود . مثل گارسون ها چای می ریختیم و خدمات می دادیم ،این وسط "صبا " از قبل یادش بود و بهانه دفتر و مدادرنگی را می گرفت.توی گوشش گفتم الان شلوغه ،با بچه ها دعواتون می شه ،بذار بقیه برن ،میارم برات .با لب و لوچه آویزان گفت "خب اینا دیر می رن آخه".راضی ش کردم یک جوری بالاخره و رفتم سراغ کارم.

آخر شب  همه ی مهمان ها با هم بلند شدند ،من یادم نبود فقط دیدم دخترک اشک می ریزد که ما یه کم دیرتر بریم،که چند دقیقه دیگه بمونیم !

گوش کسی بدهکار نبود و رفتند.صبح یادم افتاد که دخترک به خاطر حرف من می خواست بماند،به خاطر مدادرنگی و دفتر نقاشی .

دلم گرفت ،امروز برایش دفتر و مداد نو گرفتیم ،یک جوری رساندیم به دستش،مگر جبران شود .

بالقوه اهل اطمینان و اعتمادند،به مرور یادشان می دهیم که عزیزم ،ازین خبرها نیست ...

 

پی نوشت:

خانوم بزرگه انگاری رفته عید دیدنی،دیدار فک و فامیلش!دور از چشمش می نویسم تا نرم شوم :)








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.