دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

 آدم از یک کتاب داستان چه می خواهد جز یک قصه جمع و جور بی حرف اضافه ، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
شباهت من و اصحاب کهف در این بود

همشهری داستان شده شیش هزار تومن؟!

کتاب چقدر شده قیمتش اون‌وقت؟




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
وقت و بی‌وقت

کتاب‌ها هم زمان و سن و سال دارند انگار واقعا!

اول بار وقتی برای مصاحبه با یک آدم جاافتاده ای رفته بودیم و وسط حرف‌هاش تکّه ای از شعر سهراب سپهری خواند با شوق جوانی  پرسیدم پس سهراب هم می‌خوانید؟ جواب داد "می‌خواندم!" تا چند وقت بعدش فکر می‌کردم که این می‌خواندم یعنی چی؟ یعنی الان دیگر وقت نمی‌کند که بخواند؟ دوست ندارد که بخواند یا چی؟

بعدترش یک همکاری داشتیم که تشنه‌ی کتاب و جرعه‌ای آب گوارا بود برای کوزه‌های خالی‌اش، من آن‌وقت‌ها هنوز توی داستان‌های مصطفی مستور و امیرخانی و اینها می‌گشتم. یکی از مختصر مفیدهایش را معرفی کردم که تحویل نگرفت و گذاشتش کنار و گفت گم شده اش اینها نیستند دیگر! تا چند روز درگیر این "دیگر"ش بودم، یعنی قبلا گم شده‌اش بودند؟ الان چرا نیستند؟

عید پارسال بود که درگیر و دار به هم دوختن زندگی از هم گسیخته‌ات بودی، فکر کردم عیدی برایت "چهل‌نامه" نادر ابراهیمی را بخرم کمکت می‌کند، فکر کردم چیزی نیست که کهنه شود، بعدترش اما همیشه دیدم کتاب را گذاشتی یک جای خوب  محترمی اما هیچ‌وقت ندیدم بخوانی‌اش یا ازش صحبت کنی. حس کردم انگار واقعاً این را باید خیلی قبل‌ترها یکی به دستت می‌رساند و الان گم‌شده ات از این جنس نیست.

تعطیلات نوروز امسال، وقتی "رؤیای تبت" را دست گرفتم که بخوانم هنوز یادم بود که "پرنده‌ی من"ش را دوست داشتم و فضاها و قلم این نویسنده برایم جذاب بوده، اما وقتی وسط‌هایش دیدم دیگر آدمِ رفتن توی آن فضاها و خواندن آن دیالوگ‌ها و سهیم شدن در آن دغدغه‌های زنانه نیستم و کتاب به آن تر تمیزی را دقیقاً انداختم کنار، فهمیدم نه، انگار واقعاً کتاب‌ها هم زمان دارند...به وقت و بی‌وقت دارند، مثل همه‌ی چیزهای این عالم...




شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
کتاب آه

 

این کتاب ترجمه و بازنویسی کتاب «نَفَسُ المهموم»، مقتل شیخ عبّاس قمی است که یاسین حجازی زحمتش را کشیده و درباره این بازخوانی در مقدمه اینطور گفته:

"در این باز‌خوانی، خط حادثه را پر رنگ کردم و به ترتیب و توالی وقوع حادثه‌‌ها دقت کردم و گشتم آدمهایی را که اسمشان در اول حادثه یک چیز بود و در اثنای حادثه یک چیز و در انتها یک چیز دیگر،‌یکی کردم و نقلهای پراکنده در جای‌جای کتاب را – بی ‌آن‌ که از جزئیات هیچ کدامشان بزنم- تجمیع کردم و رد نقلهایی را که با هم نمی‌‌خواند، در کتابهای دیگر گرفتم تا نقل معقول‌‌تر و مشهورتر را بیاورم و تاریخها را - تا آنجا که می‌شد- همخوان کردم و جایها و منزلها و شهر‌ها را روی نقشه آوردم تا کروکی حادثه معلوم شود و رجزهایی را که ترجمه نشده بود یا ترجمه ‌اش واضح نبود،‌ دوباره ترجمه کردم و رسم‌الخط را یک‌دست کردم و پاراگراف‌ بندی کردم و نقطه ‌گذاری کردم و اعراب گذاشتم و توضیحها و تحشیه‌ها و پاورقی‌ها را کنار گذاشتم و مکررات و عبارات عربی‌ای را که حذفشان به ساختار متن لطمه نمی‌زد،‌ حذف کردم و بعد،‌ تازه کار اصلی‌ام شروع شد که نشستن پشت "میز مونتاژ" بود؛ پاراگرافها را "نگاتیو"هایی فرض کردم که با حفظ تربیت و ضرباهنگ و تعلیق بایست به هم می‌چسباندم و همه‌ فکر و ذکرم این بود که صفحات برای خواننده راحت و بی‌وقفه ورق بخورند و یک‌بار برای همیشه معلوم شود "اتفاق" چگونه افتاد.."

کتاب که به صفحه سرخش می‌رسد تازه آدم قدری می‌فهمد که بانوی صبوری‌ها باید هم می‌گفت که جز زیبایی چیزی ندیدم..




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
سطر اول

کتابی هست با نام "سطر اول" که در آن خاندان،رجال و حوادث تأثیرگذار بر بیست سال نخست زندگی امام خمینی(ره) بررسی شده است. کتاب را محمد جواد مرادی‌نیا نوشته و نشر عروج در سال 83 چاپ کرده است.

برای برگزاری کنگره بزرگداشت پدر امام توفیق شد و کتاب را خواندم، بعدترش اتفاق بهتری افتاد و یک عصر بهاری، خود نویسنده کتاب مهمان ما شد و برای‌مان از کتاب و پشت صحنه‌اش حرف زد.نکته‌های قشنگی از لابه لای حرفهایش درآوردم که شاید بعدترها خود ایشان به صورت کتابی دیگر دربیاوردشان، شاید هم اجازه گرفتیم و خودمان یک کاریش کردیم.

آخر این کتاب هم یک سری اسناد آورده شده که دلنشین‌ترش برای من یکی دست‌خط قشنگ و مهر شهید سید مصطفی (پدر امام) بود و دیگری مشق خط امام در نوجوانی که پیش آقای پسندیده تمرین خوشنویسی می‌کرده و سرمشقی که انتخاب کرده نه "ادب آداب دارد" و اینها که شعری از محمدتقی بهار در مبارزه با استعمار انگلیس است.




سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
کمی تا قسمتی پارتی بازی

حالا افطاری نمی دهید هیچ، اما این دو کتابِ لطیف قرآنی، "برای خاطر آیه‌ها"ی مریم و "نامه های یواشکی" زهرا ( هردو از نشر معارف و قابل تهیه از اینجا)را هدیه بدهید، مخصوصاً به نوجوان‌ها و جوان‌ها،بازخورد قشنگ می گیرید.

 

نکته:

نگاه نو به قرآن،متن خواندنی و دلنشین، کوتاه نویسی، حجم کم، قیمت مناسب و صفحه‌آرایی خوب، قبل و علاوه بر پارتی بازی در این معرفی نقش داشتند.




چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

"پرنده من"، فریبا وفی، نشر مرکز.

قلم خوب و روایتی آشنا از زندگی زنانه، آن هم نه هر زنی، راوی داستان یکی از همین زن‌های یه جوری است که جنس غم‌ها و شادی‌هایش از بقیه متفاوت است وتخصصش زهرمار کردن لحظه لحظه زندگی به خودش است.{دیدم که میگم:)}

شباهت این داستان با "چراغ‌ها..."ی زویا پیرزاد زیاد بود، که البته دومی را داستانی‌تر و خواستنی‌تر دیدم.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

یادم نیست کی بود که می‌گفت داستانِ خوب، داستانی است که شعری نباشد، تشبیه و استعاره و فلان نداشته باشد، حسی نباشد. حالا دیشب که "یوزپلنگانی که با من دویده‌اند" تمام شد، دیدم که بیژن نجدی، در تمام این داستان‌های کوتاهش، شعر گفته است، چه شعر قشنگی هم ...

"چشم‌های دکمه‌ای من" چقدر به دلم نشست.





پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

آدم‌هایی مثل ما که با کلمه‌ها مأنوس و آشنا هستند، باید هم وقتی داستان "چهل سالگی" ناهید طباطبایی را می‌خوانند، به این فکر کنند که فیلم سینمایی‌ای که با اقتباس ازش ساختند چقدر ناقص از آب در آمده بود، و چقدر داستان خواندن لذت بخش‌تر و پر ظرفیت‌تر از فیلم دیدن است.




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
قابیل

کتاب "هدیه‌های آسمان" یکی از دخترهای کلاس پنجم گم شده.بعد از یک هفته جنازه کتاب گوشه کلاس پیدا می‌شود، جلد و تمام صفحه‌هایش از جهت‌های مختلف قیچی خورده.

روی کتاب با دست‌خط کودکانه‌ی خشنی نوشته شده: "اگه یه بار دیگه درس‌ت از من جلو بزنه، همه کتابات این شکلی میشن!"




دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
گپ با طعم رمضان

      "هم‌نام"ِ جومپا لاهیری را گرفتم دستم که بخوانم،از بهمن تا حالا جلوی دست است که خوانده شود،حالا هم که صفحه 65 هستم دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم،آشیمای هندی و همسرش آشوک دور از خانواده و ولایت‌شان در آمریکا منتظر به دنیا آمدن پسرشان هستند، پسرک با ذکر تمام جزئیات به دنیا می‌آید، الان من 65 صفحه خوانده ام و تازه بچه شده یک‌سالش.اووه! تا آخر داستان که 360 صفحه است،ماجرای بزرگ شدن این بچه و آینده ی این خانواده است،حوصله‌ی همراه شدن ندارم. شاید "مترجم دردها"یش دندان‌گیر تر ازین باشد،ندیدمش هنوز.

  این روزها آدم حوصله زندگی خودش را هم ندارد چه برسد به زندگی دیگران، چه خوب بود اگر این بی ذوقی و بی حوصلگیِ این سالها یک جوری از من کنده می‌شد. خوب بود اگر به قول تو به یک‌جایی گیر می‌کردم بالاخره و ازین مواجی و بی‌قراری درمی‌آمدم. دیروز فکر کردم بلند شوم بروم پیش این مشاوری که در خیابان روبه‌رویی تازه کلینیکش افتتاح شده و اس ام اس تبلیغاتی اش برایم آمد. بعد دیدم که این همان آقای دکتری ست که همکار خودمان است و میانه مان نیمه شکرآب است، از بس که ...

  گفتم حالا گیرم که همان آقای دکتر نباشد و دیگری باشد،مثلا می خواهی بگویی چی؟بگویی من خیلی آدم تک رویی هستم و این خوب نیست؟بگویی که از الان عزا گرفتم که این فامیل‌مان می خواهد جمع کند از شهر دیگری بیاید اینجا که کنار ما باشد و تنها نباشد، و نمی داند که من به درد از تنهایی درآوردن کسی نمی خورم،برای یک روز و دو روز خوبم،ولی بیشترش را نه. عادت من تنهایی ست،تک قدم زدن،تک فکر کردن،تک خرید کردن،تک غصه خوردن، تک ذوق کردن. بلدم که مردم‌دار باشم،که وقتی مهمان می آید با روی باز میزبانی کنم،که وقتی با کسی هستم برج زهرمار نباشم و دوستی کنم،ولی زمان دارد.از یک حدی که بگذرد دلم می خواهد برگردم به خودم، حوصله‌ی همراه بودن ندارم.

    حالا این فامیل‌مان اگر بیاید خیلی توی ذوقش خواهد خورد،چون از ظاهرم همچین چیزی پیدا نیست،از آن خنده ها و پرحرفی ها نمی‌شود این تعلق به تلخی و تنهایی را دریافت. فقط چندبار پرسیده تو چرا زنگ نمی زنی؟گفتم وقت نمی کنم،ولی راستش این است که حوصله ندارم.حوصله ی آدم هایی که خوبند،ماهند،گل اند،با عشق اند اما...

  گفتم واقعا من بروم به مشاور این‌ها را بگویم که چی بشود؟ آن هم به این آقا! باز زهره اگر بود،اگر کمک کردن بلد نبود حداقل صاف بود، انگار داشتی به آب روان حرفت را می‌زدی،راستی و صافی‌اش غصه‌ی آدم را صیقل می داد و از آن تیزی و نخراشیدگی در می‌آورد.

زهره هم مشاور بود، وسط مشکلات محرمانه‌ی مردم بود،لای رشته های درد و غم‌شان یک‌جایی آن وسط مسط‌ها سعی می‌کرد مرهم باشد، گوش خوبی بود برای همه آدم‌های تنها و خسته‌ای که دنبال شنیده شدن هستند فقط!

من گوش زهره بودم، از دردهای خودش می‌گفت، از مراجعه کننده هایش بی‌اسم و رسم برایم حرف می زد و من قصه ازشان می‌چیدم، از دردهای ساده‌ی خنده دار داشتند تا دردهایی که استخوان آدم را می‌سوزاند و لالت می‌کرد.

گوش زهره بودنم هم خیلی طول نکشید،چون این شهر هم انگار دوست دارد تنها ببیندم، هروقت یک خرده با کسی صمیمی می‌شوم و از این که هست آرام می‌گیرم ،یک‌جوری می‌شود که از پیشم می رود. جای بدی هم نمی رودها،ولی از دست من می رود.

مرض شاید باشد اصلا، چه معلوم.

شاید خیلی شعاری تمام شود این پست اگر بنویسم آدم بهتر است این شکایت ها از خودش را نزد کسی ببرد که کاری از دستش بربیاید.شاید شعاری تر هم بشود اگر بنویسم این دعاهای این شب ها،همین دعای پریشانی که مال شب های رمضان است خودش خلاصه ی این حرف‌هاست،با مخاطبی که برای آدم به جز گوش بودن می‌تواند همه چیز باشد.

حالا شعاری یا غیر شعاری واقعیتش همین است، هر مرضی و شیشه خرده و دردی که داریم، با او گفتنش بهتر از با دیگران گفتن است. زودتر درمان می شود، آدم بی آبرو هم نمی شود، دردش هم سرایت نمی‌کند به دیگران .

این دعای ابوحمزه خیلی آشناست،انگار وصف آدم‌هایی ست که از خودشان خسته اند، که دنبال طبیب اند و از آقای مشاور خیابان بالایی امید بریده اند، از خودشان هم ...

روشنفکر بازی به ما نیامده، شب‌های رمضان باشد برای همین سوته‌دلی ها و ننه من غریبم‌بازی ها با خدا، خوب هم می‌خرند اتفاقاً، خانم آشیما و شوهر یخچال‌ش هم بروند گوگول بزرگ کنند و خوش باشند.

برمی دارید کامنت می گذارید که بنویس،زودتر بنویس،بیش‌تر بنویس، خب زودتر و بیش‌ترش می شود این ...




چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
آخ که تو چه خوب می نویسی

"آخ که تو چقدر خوب می نویسی،چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث)از تو عقب ترم...بی خود نیست که روزبه روز لاغرتر و نحیف تر می شوی،این هنر نمی گذارد تو جان بگیری،مثل عشقه پیچیده دورت...شده ای مثل گلادیاتورهای قدیم..."

این ها را سیمین دانشور برای جلال نوشته ،آن روزهایی که خیلی جوان بودند.

کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"رسید از دست محبوبی به دستم!چاپ اول ش مال سال 83 است ولی من اولین بار بود که از وجود چنین کتابی خبردار می شدم.(نه که حالا مثلاً از وجود همه ی کتاب های دیگر باخبرم!)

جلد اول کتاب شامل نامه های خصوصی دانشور  است که در طول سفر آمریکادر سال های 1331 و 1332 به آل احمد که در ایران است نوشته شده.

ظاهرا این نامه نگاری ها دو طرفه بوده و اگر تدوین گر محترم نامه ها را مقابل هم قرار می داد خیلی خواندنی تر می شد،این طوری باید از روی نوشته های دانشور حدس بزنی که آل احمد در نامه اش چی نوشته بوده که جوابش شده این!

در مجموع خواندن جزئیات نامه ها تصویر جلال آل احمد و همسرش را در ذهن کامل تر می کند.بخش های گوناگون زندگی مشترک این دونفر در نامه ها جریان دارد،از نوشتن بگیر تا بی پولی و وضع معیشت،مصدق و اوضاع سیاسی ایران،فک و فامیل،حزب توده،کنار کشیدن جلال از حزب،خانه،غذا،بچه،هدیه،دعوا و....عشق.

آل احمد در نامه ها از با عجله نوشتن های دانشور گلایه دارد و در عوض دانشور در سرتاسر نامه هایش اعلام می کند که از قلم محکم و دلنشین جلال حتا در نامه نگاری ها سرمست است.

خبر ندارم که جلد دوم کتاب که نامه های آل احمد را در بر دارد چاپ شده یا نه،ولی من به توصیه خود خانم دانشور به خواندن آن مشتاق ترم.

از این دوتا یاد گرفتم که آدم باید حرف بزند،از جزئی ترین مسائل حتا،از کوچک ترین گره ها و دل خوری ها و ناراضایتی ها،حرف بزند و به آن دیگری هم فرصت حرف زدن بدهد،گیریم دعوای لفظی هم دربگیرد این وسط،ولی می گذرد و تمام می شود،حرف نزدن همیشه فاصله می آورد ...

دلم هم البته گرفت خب!

ممنون مریم جان




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
غلام آن کلماتم که آتش افروزد

"خدای من،تو می دانی از فلانی چیزهایی به من رسیده که تو نهی کرده ای و بی حرمتی هایی که تو ممنوع داشته ای...خدایا او را به کار دیگری سرگرم کن و در دشمنی با هرکه می ورزد ناتوان گردان.

 مرا از انجام کردارهایی چون کارهای او باز دار و حال مرا چون حال او نگردان!و چنان که ستمکشی را از من نمی پسندی مرا از ستمباره گی نیز باز دار."

ترجمه "علی موسوی گرمارودی" از صحیفه سجادیه ،ترجمه قشنگی است.قطع کتاب و ظاهرش هم در مقایسه با چاپ های دیگر صحیفه ،ساده ،متفاوت و جالب است.

در این ترجمه علاوه بر وفاداری به متن ،زیبایی ادبی و فارسی نویسی هم رعایت شده است.این کتاب را نشر "هرمس"زده و مقدمه جالبی هم از مترجم در ابتدایش آمده است.فقط ایرادش شاید غریب بودن بعضی کلمه ها و سخت خوان بودن برخی بندها باشد.ولی در مجموع دیدن و خواندنش برای من یکی اتفاق خوبی بود.چاپ اول آن در سال 87 زده شده و نسخه ای که من دارم مال سال 88 و چاپ چهارم آن است.

عنوان این یادداشت هم از شعری از حافظ است که مترجم در مقدمه کتاب در کنار ابیات زیبا و مرتبط دیگری آورده است.

عذر اگر که تکراری ست و خودتان خیلی پیش تر دیده اید و حظ برده اید:)




پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تازه از تنور درآمده

.ویژه نامه داستان همشهری




دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم

  از وقتی دستم رسید  دیشب بالاخره مجالی شد که با حوصله بنشینم و "ویژه نامه داستان همشهری "را دست بگیرم ،ساعت یازده بود که برگ اولش را شروع کردم،قرار بود یکی دوتا یادداشتش را بخوانم و بخوابم ،سرم را که بلند کردم دیدم ساعت شده یک و نیم دو!

 

 بعد گفتم مجله ای که آدم تنبل خوش خوابی را بتواند این طوری ناغافل بیدار و هوشیار نگه دارد و پی خودش بکشاند حتماً ارزش دارد که درباره ش چیزکی بنویسم.نه نقد است نه معرفی ست، فقط سهیم کردن شماست در لذتی که از خواندنش بردم.

 

  

 

 

* داستان اول،نویسنده:حضرت حق

 

صفحه آغاز و بسم ا... مجله ای که رویش عنوان "داستان"باشد  بهتر از این نمی شود،تکه ای از داستان ایوب به روایت قرآن،

لحن داستانی ،مینی مال ،تصویرگری ،شخصیت پردازی و ... با پررویی تمام برداشتم بالای صفحه نوشتم "20".و توی دلم گفتم این از آن کارهایی ست که جز از نفیسه مرشدزاده برنمی آید!

 

 

*"با حضور...."

 در این بخش که بعد از فهرست آمده،نویسندگان داخلی و خارجی صاحب نامی که از آثار آن ها در این شماره استفاده شده خیلی کوتاه معرفی شده اند و در مورد پیشینه ادبی شان اطلاعات تلگرافی ای به مخاطب داده شده است.این بخش برای غیر حرفه ای ها-مثل خودم- لازم و جالب است.

 

 

*"برشی از یک زندگی"

 

 در یادداشت سردبیر در تعریف این بخش این طوری آمده است که "برشی از زندگی نویسنده به روایت اول شخص"خودمانی اش این می شود که چند یادداشت از چند نویسنده درست و حسابی به قلم خودشان کار شده ،موضوع یادداشت ها چطوری نویسنده شدن آن هاست تقریباً،و چطوری با نویسندگی سر کردن شان.

من این ها را دوست داشتم و به شکلی که الان می نویسم بالای هر کدام چیزهایی برای خودم نوشته ام :

 

-سقف بالای سرت را نگه دار،روایت خانم دوریس لسینگ ِنویسنده از زندگی ادبی خودش( ترجمه ی زیبا و روان+دلهره ها و دغدغه های یک زن ِنویسنده +سندرم خانه داری+بی پولی +بچه داری)

 

-نقش ناگریز،روایت محمدرضا بایرامی از خودش( انتقادی+گزنده+کمی تلخ)

 

-اینک شلم شوربا،یاسر مالی (طنز ملایم دوست داشتنی+جلوی خیلی پاراگراف ها ":دی")

 

 

 *روایت های مستند:

 این بخش خودش دوقسمت است :یک شغل-یک نفر

"یک شغل" را این بار خانم زویا طاووسیان پزشک زنان و زایمان نوشته است،خاطرات دوره رزیدنتی در یک بیمارستان زنان و زایمان،خب برای من خیلی دلچسب و دوست داشتنی بود. نویسنده حس خودش را به آدم ها،به محیط بیمارستان،به مادرها،به نوزادها،به اتفاق های بد،به اتفاق های خوب خیلی عمیق به مخاطب منتقل کرده است،تصورم این است که خاطرات  در همان زمان  نوشته شده اند که این قدر حس و حال آن لحظه درش ثبت و ماندگار شده است. زیر تمام سطرهای  "نذر کردم گریه کنی"ش خط کشیده ام .

 

 

 *داستان روز

 

یعنی من شاخ درآرودم وقتی دیدم از "چهل حدیث"امام خمینی هم نگاه داستانی و روایی و زاویه دید و اینا کشیده اند بیرون!

جالبش این بود که اسم این ستون "داستان ِ روز"است. توی یکی دو صفحه امام ارتباط بین شیطان و آدم های مختلفی که توی صف نماز جماعت ایستاده اند را از زاویه دیدهای مختلف ترسیم می کند،زاویه دید امام جماعت،زاویه دید آدم های صف اول نماز،آدم های صف های بعدی،آن هایی که شرکت نکرده اند حتا.

بهتر است خودم را این طور لو بدهم که شیرین غافلگیر شدم  و توی دلم باز  گفتم این هم از آن کارهایی ست که جز از ....

 

 

 

*بخش های دیگر مجله شامل داستان ها(معمایی ،علمی تخیلی ،وطنی ،ترجمه و...)داستانک ها،برشی از یک فیلمنامه ،داستان کهن ،درباره داستان که شامل نقد و نظر،مصاحبه ،عادت های نوشتن یک نویسنده  و... است که خواندن آن ها هم خالی از لطف نیست و توصیه می شود به شرطی که ساعت دو شب نباشد!

 

 

 

 

* نکته ی آخر این که راستش  من از عکس خوش تیپ پیرزن های نویسنده (دوریس لسینگ،آلیس مونرو و کمی پیرمردی های استفن کینگ )خیلی حظ بردم  و هی با جوانی شان مقایسه کردم و از آن روز هر پیرمرد و پیرزنی که می بینم طبق یک سیستم نرم افزاری خودکار ذهنی ،چین و چروک صورت و دستاهاشان توی ذهنم صاف و صوف می شود ،قدشان کمی راست می شود،رنگ پوست شان روشن می شود،چشم ها درشت تر و درخشان تر می شوند و خلاصه جوانی شان تمام قد جلوی چشمم حی و حاضر می شود.از صفحه آرا و دست اندرکاران به خاطر این عکس ها هم تشکر می کنم!(تو این بند آخر عمق داغون بودن م رو رسوندم)

   خلاصه این که ما هم به احترام کلمه از جا بلند شدیم و "تا باد چنین بادا" !

 

 




جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
با دلی آرام و قلبی شاد رفت

١) از مکتب خانه که بیرون می زدیم ،لباس ها را می کندیم می ریختیم روی هم کنار دیوار ،می رفتیم سراغ بازی و بازیگوشی.چند وقتی بود از جیب لباس ها چیزهایی کم می شد.پول ،خوردنی و ...از جیب "او"ولی هیچ وقت چیزی کم نمی شد.گفتم چرا از همه ی جیب ها می دزدند و لی جیب تو را کاری ندارند؟با همان زکاوت همیشگی لبخند زد و گفت :من دزد را پیدا کردم،لباسم را می سپارم به خودش امانت!

 

٢)زن را قسم داده بودند که بی وضو به این بچه شیر ندهد،قسمش داده بودند که تا به این بچه شیر می دهد سر هیچ سفره ای ننشیند و از هیچ غذای دیگری نخورد ،وعده به وعده توی طبق های بزرگ غذای پاک می بردند در خانه اش.اینها را دختر آن زن تعریف می کرد ،می گفت مادرم  همیشه افتخار می کرد که به کودکی چون او شیر نوشانده است.

 

٣)کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد"نوشته ی نادر ابراهیمی را دوست دارم ،روایت داستان گونه ای از کودکی،جوانی و پیری امام ،ابتدای کتاب تأکید می کند که "من تاریخ ننوشته ام و تاریخ نویسی بماند برای مورخان ، داستان نوشته ام بر پایه ای از حقیقت"؛با این حال کتاب خواندنی ای از آب درآمده ،گرچه قهرمان اصلی کتاب آن قدر بزرگ و شگرف است که پر و بالش از چارچوب داستان نادر به وضوح بیرون زده است.

.

.

.

پی نوشت١: شماره یک از خاطرات شفاهی همبازی های کودکی امام در خمین است.

 

پی نوشت٢:این پست ،گرچه بی دعوت ولی برای موج وبلاگی ١۴ خرداد نوشته شده است و این دوستان را دعوت به نوشتن می کند.

زهرا /مسیر/سعی/برای خاطر آیه ها/جایی برای بودن/برداشت های روزانه

 

پی نوشت ٣:قبول دعوت کرده اند این شکلی:

-برای مردی که رفت.../مریم روستای عزیز

-روح خدا،روح ما/مسیر عزیز

 - خمینی روح خدا در کالبد زمان بود  /سعی

 -من و هیچ و امامم/جایی برای بودن

 




پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
راست می گی این جوری کتاب بنویس!

یکی از چیزهای عجیب دنیا برای من کتاب قرآن است.

وقتی خوب نیستی،وقتی  یک بند انگشت و بلکه بیشتر غبار ،چشم و چالت را گرفته ،راه نمی دهد!

هرچی سعی کنی بخوانی ش و حتا بروی طرفش بی فایده است.

وقتی خالی بستی،گناه شویی راه انداختی پشت سر این و اون،وقتی عصبانی شدی و هرچی دلت خواسته بار یکی کردی ،وقتی مارمولکیشن ات فعال شده و چاپلوسی کردی جایی ، یک صفحه اش را هم نمی توانی بخوانی، ممکن است باز کنی و شروع کنی ولی بات راه نمی آید ،دوسه آیه بیشتر جلو نمی روی،آن هم با دلخوری،با نگاه چپ!با "برو دیگه حوصله ات را ندارم"!

بعد روزی که به "غلط کردم"افتادی و خسته شدی از این همه گرد و خاک ، ورق برمی گردد،راه می دهد.

می خوانی و می روی جلو ،به خودت می آیی می بینی چند صفحه خواندی و گذشت زمان را هیچ نفهمیدی.

می گفت قرآن که نمی خوانی نه این که بد می شوی! یعنی بد هستی که نمی توانی بخوانی...

 




پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
کتاب خوب

اسمش:  امام حسین،شهیدِ فرهنگِ پیشرو انسانیت

مالِ: علامه محمدتقی جعفری

کتاب در دو بخش تنظیم شده،بخش اول که نوشته ها و یادداشت های خود علامه جعفری برای این کتاب است که به خاطر فوت ایشان ناتمام مانده ،و بخش دوم شامل سخنرانی های محرم علامه است که پیاده شده بل که شاید تکمیل کننده بحث نیمه تمام باشد.

در مقدمه کتاب می نویسند که از آرزوهای دیرین شان نوشتن کتابی درباره حسین بن علی (ع) بوده است .

مباحثی که در این کتاب درباره شخصیت امام حسین(ع) و چگونگی شکل گیری حادثه عاشورا و زمینه های آن مطرح کردند بسیار عمیق است ضمن این که سختی و پیچیدگی سخنرانی ها و دیگر آثار  ایشان را ندارد ، به نظر می رسد سعی کردند طوری بنویسند که برای همه قابل درک باشد.

نوع نگاه نویسنده به موضوع ،برای یکی مثل من خیلی تازه و خواندنی است.

خلاصه کلام این که آقا من بلد نیستم رسمی و اتوکشیده کتاب معرفی کنم ولی اگر دنبال کتاب خوبی با موضوع امام حسین (ع) و قیامشون می گردید اینو از دست ندید!








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.