دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
آری، این چنین است خواهر!

گفتند 47 هزار زن وقتی از مرخصی زایمان برگشتند، اخراج شدند. حالا معلوم نیست این عدد مال یک سال است یا بیشتر. n نفر دیگر هم هستند که وقتی برگشتند گرچه اخراج نشدند ولی یک بلایی سر شغل‌شان آمده. در حالی‌ که قانون  می‌گوید "دستگاه‌ها موظف اند مادران کارمندی را که از مرخصی زایمان استفاده می‌کنند پس از بازگشت به محل کار با حفظ سمت و موقعیت به کار بازگردانند."

نمونه موردی‌اش الان پشت مانیتور نشسته و دارد برای شما می‌نویسد. وسط‌های مرخصی بود که توی محل کار ما کودتا شد و خیلی چیزها تغییر کرد، یک روز هم یکی از دوستان آمد در خانه و یک کارتن بزرگ از وسایل شخصی‌ای که توی اتاقم داشتم برایم آورد تا در جریان تخلیه اتاق گم و گور نشوند. مدیر بودم و خیر سرم پای ثابت همه کارهای فرهنگی و پژوهشی. از مرخصی که برگشتم اما تبعید شدم به یک جای بی‌پنجره و شغلم شد دسته بندی و منظم کردن کاغذها، به همین سادگی.

وقیح‌تر اینجاست که رئیس یک دانشگاه توی روز روشن می‌گوید می‌خواهم کاری کنم که همه‌ی زن‌ها از اینجا بروند. زن نباید کار کند و من از اول با شاغل بودن زن‌ها مخالف بودم.

الان اگرچه وقت بیشتری و ذهن و قلب آرام‌تری دارم، اگر چه خدا خواسته و عدو سبب خیر شده، اما خواستم بگویم آن " 47 هزار زن" تازه روی پیدای ماجراست، روی پنهانش هزار هزار قصه‌ی این مدلی است. قانون هم بنشیند هی برای خودش حرف بزند.




یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای3

دخترک غریبه و آشنا سرش شده، غریبی کردن یاد گرفته، از کجا؟ نمی‌دانم. بغض کردن و لب جمع کردن و بعد گریه، آن هم گریه‌ی با اشک. گریه‌اش قشنگ است، توی دفترکوچکی که  روزها تند تند اتفاق‌های خرد و ریز باهم بودن‌مان را یادداشت می‌کنم، برایش نوشتم: دختری هستی که گریه‌هایت به اندازه خنده‌هایت قشنگ است، حتی قشنگ‌تر.

خودم؟ خوبم. خوب اما شلوغ، از خواب‌هایم می‌فهمم که چقدر شلوغم. یک شب دونفر از داعش آمده‌اند توی خوابم و اعضاء بدن آدم می‌فروشند، فرداش توی دفتر فلان خبرگزاری گروگانم گرفته‌اند و هرچه تقلا می‌کنم با گوشی داغانم شماره‌ی زهره را بگیرم تا بیاید و نجاتم دهد نمی‌شود، شب بعدش رفته‌ام توی یک جلسه کاری اما هرچه حرف می زنم هیچ‌کس محل به‌م نمی‌گذارد و ندیده و نشنیده گرفته می‌شوم، شب بعدش طلبکارها آمده‌اند در خانه چاقو فرو کنند توی سینه‌ام، شب دیگری، برگشته‌ام سرکار اما با لباس توی خانه، اضطراب دنیا ریخته توی قلبم که چه خاکی توی سرم بریزم حالا، فردا شبش دخترک را برده‌ام دانشگاه و نمی‌دانم به کی بسپارمش و بروم کلاس، شب بعد توی صحن حضرت معصومه معجزه‌ای دیده‌ام و دربه در توی حجره‌ها دنبال اهل دلی می‌گردم که برایش بگویم و پیدا نمی‌کنم، شب بعدترش ...

هنوز هم "خواب‌ها، از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند"؟




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
از درددل‌ها یا "خداحافظ فرمانده"

  هیچوقت خیلی آدم پرکاری نبودم، هیچ‌وقت در نوشتن یا کارهای دیگری که ازم برمی‌آمده ادعای حرفه‌ای گری و اینها نداشتم و ندارم، یعنی در واقع خودم می‌دانستم چه کاره هستم و چه کاره نیستم، اما هروقت نهایت تلاشم را روی کاری گذاشته‌ام و خودم را به خاطرش به سختی و نیمه‌جانی انداخته‌ام که خوب از آب دربیاید و اثرگذار باشد و یک تغییر حتی خیلی کوچک در محیطی که درش هستم بیافریند، هیچ اسم شاخصی ازم در آن کار نبوده و نیامده.یعنی همیشه سرباز یکی شده‌ام که خیال کردم کارش درست است و در رکابش تمام قد و با همه قوا دویدن و مراقب بودن و مبارزه کردن ارزش دارد، و یا مثلا الان اوست که یک پرچم خوبی بلند کرده و اگر یکی مثل من، بی اما و اگر ندود جلو و زیر این پرچم را نگیرد کوتاهی کرده است،بارها چیزهایی نوشته‌ام که باید نوشته می‌شدند و اثرخودشان را می‌گذاشتند اما به جای خودم،اسم و امضاء بزرگی پای آن کار خورده، با کمال میل البته، چون گمان کردم به نام او با به نام دختر سربه هوای بازیگوشی مثل من خیلی فرق می‌کند. هروقت مراسمی، اتفاق علمی فرهنگی خوبی اینجا خلق کرده‌ایم، بدوبدو کردن‌ها و خاک و خلی شدن‌ها و فکرکردن‌ها و ایده دادن‌هایش مال من بوده، اما ردیف اول نشستن‌ها و تیپ زدن‌ها و نوشابه باز کردن‌ها و قسمت‌های شیک ماجرا مال دیگران.

فرماندهان این سرباز کوچک هم مدل‌های خودشان را داشتند، بعضی‌شان مرام داشتند و قدر کارش را می‌دانستند و همین کافی بوده، بعضی‌شان هم یک جاهایی کم حافظه می‌شدند و خودشان هم یادشان می‌رفت که پای این اثر ماندگارشان ردپای خاک و خلی کس دیگری هم هست.

ازین ماجرا هرگز غصه‌دار یا دلگیر نبودم و نیستم چون انتخاب خودم بوده  و هروقت آخر کار، آن عقب‌ها نشسته‌ام و سربه زیر انداخته‌ام فکر کرده‌ام که چه بهتر! اینطوری پروبال آدم سبک‌تر است و حتی خندیده‌ام به آنهایی که به زور دارند کاری که نکرده اند را به پیشانی خودشان می‌چسبانند،

اما شما که غریبه نیستید، این روزها دلم می‌خواهد کاری برای خودم کرده باشم، چیزی بنویسم یا کاری کنم که خالص خالص مال من باشد، حتی اگر دیده نشود یا کم دیده شود...




شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سنگری از شیشه‌های ترشی و مربا

   توی فیلم مامانه یک بچه بیمار داشت، از آن بیماری‌های عجیب و غریب که سیستم عصبی بچه را داغان می‌کند و باید لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه چشم و ذهن و قلب و دست و پایت آماده باش مراقبت از آن بچه باشند، بچه ای که به خاطرش حتی عروسی خواهرش هم نتوانست برود، مامانه نقاش بود و خلاق و هنرمند، اما احساس می‌کرد این بچه با این مدل بیماری تمام این 6 سال اسیرش کرده و مانع شکوفایی اش شده، در نگهداری از او و ابداع غذاهایی که هم متنوع باشند هم برای آن بیماری خطرناک نباشند خیلی خلاقیت خرج کرده بود و در NGO به بقیه مادرها آموزش داده بود.اما خلاصه اینکه بعد 6 سال کم آورده بود و تصورش این بود که بی این بچه، اگر وقتش مال خودش بود کولاک می‌کرد توی علم و هنر و چه و چه. تا اینکه بچه برای مدت چندماهی گم شد، اولش که افتادند به گشتن و غصه خوردن و دلواپسی و اشک و زاری و احساس گناه و ...اما بعدش که طولانی شد زن سعی کرد برگردد به زندگی. به آشپزی و پختن غذاهایی که به خاطر بیماری بچه سالها بود نخورده بودند، به گردگیری و خانه تکانی، به خرید سبزی و میوه و ...

یک جایی همسرش که در گم شدن بچه ناشکری زنش را عامل اصلی می‌دانست با عصبانیت گفت: هی گفتی اگه سهیل نبود من ال می‌کردم و بل‌ می‌کردم، هی گفتی استعدادهام به کمال می‌رسیدن اگه اونو نداشتیم، کو الان؟؟ اون وقتها حداقل یه نقاشی می‌کشیدی، چیکار مثلا داری می‌کنی الان؟ جز اینکه پیش بند می‌بندی و توی آشپزخونه پای اجاقی همش یا می افتی به جون خونه؟ من زن اینجوری نمی‌خوام، غذای مدل به مدل نمی‌خوام...

روانشناسانه‌اش نمی‌دانم می‌شود چی، اما من هم این مدتی که به میل خودم دست سهیلم را رها کردم - و خواستم وقتم مال خودم باشد، که ازش مثلا استفاده کنم - به ریسمان خانه داری چنگ زده‌ام.

روزهای تعطیلم شده بازار میوه و سبزی، شده ترشی گل کلم و هویج و کرفس، شده مربای به و هویج، شده کمپوت سیب و گلابی، شده خشک کردن سبزی های معطر، شده سرچ غذاهایی که بلد نیستم، شده رمزگشایی از معماها و قلق‌های کدبانوگری.

انگار که این جور کارها، دم دست‌ترین و آسان‌ترین راه‌هایی هستند که حواس و وقت آدم را قشنگ می‌گیرند و فرصت فکر کردن و سروکله زدن با اما و اگرها را به ذهن نمی‌دهند و  طعم خوب نتیجه‌ را هم ساعتی بعد می‌شود چشید، و البته مثل همان فیلم،چندان دوامی هم ندارد.

یک چیز دیگری هم شاید توی این قصه باشد، اینکه شاهکار خلق کردن و شاهکار زندگی کردن لزوما در فراغت بال و خاطر و وقت رخ نمی‌دهد، اگر توی بی وقتی و کم وقتی و دشواری، سبک زندگی ای که دوست داری را انتخاب کردی و تا حد توانت پیش گرفتی یعنی تو واقعا همانی هستی که ادعایش را داری.

اووه..سخت شد، بگذریم اصلا:)




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
سطر اول

کتابی هست با نام "سطر اول" که در آن خاندان،رجال و حوادث تأثیرگذار بر بیست سال نخست زندگی امام خمینی(ره) بررسی شده است. کتاب را محمد جواد مرادی‌نیا نوشته و نشر عروج در سال 83 چاپ کرده است.

برای برگزاری کنگره بزرگداشت پدر امام توفیق شد و کتاب را خواندم، بعدترش اتفاق بهتری افتاد و یک عصر بهاری، خود نویسنده کتاب مهمان ما شد و برای‌مان از کتاب و پشت صحنه‌اش حرف زد.نکته‌های قشنگی از لابه لای حرفهایش درآوردم که شاید بعدترها خود ایشان به صورت کتابی دیگر دربیاوردشان، شاید هم اجازه گرفتیم و خودمان یک کاریش کردیم.

آخر این کتاب هم یک سری اسناد آورده شده که دلنشین‌ترش برای من یکی دست‌خط قشنگ و مهر شهید سید مصطفی (پدر امام) بود و دیگری مشق خط امام در نوجوانی که پیش آقای پسندیده تمرین خوشنویسی می‌کرده و سرمشقی که انتخاب کرده نه "ادب آداب دارد" و اینها که شعری از محمدتقی بهار در مبارزه با استعمار انگلیس است.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.