یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٦
آب زنید راه را ..

خیلی فوری سلام:)

محمد و بهار ما از راه رسیدند. الان دارد می شود سه ماه و چه سه ماه سخت و شیرینی.

این روزها بیشتر توی تلگرام می نویسم از لحاظ دسترسی آسان ترش نسبت به وبلاگ. اما همچنان دلتنگ بوی خوش این آبی دوست داشتنی هستم.

امید که برگردم.

پرشین بلاگ بخشی از آرشیو را با خودش برده..دارم ایمیل نگاری می کنم که برگردانمش. آه از بی وفایی دنیا و تعلق های ما..




چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳
این پیرهن آبیه!

چشم‌هاش مشکی و درخشان و موهاش جوری که انگار همین الان از قدم زدن در باران برگشته باشد، پیراهنش آبی و بلند و سبک و خلق و خویش از آن سر به زیرها که خودشان خوب می‌دانند هنوز خیلی راه دارند تا سربلندی. 

تولد

بعد از ظهر روز هفتم فروردین سال 85 بود که تصمیم گرفتم برای خودم وبلاگی دست و پا کنم. طرز تهیه وبلاگ را قبلا از یک مجله سیاه و سفید دانشجویی بریده و لای یکی از کتاب‌ها گذاشته بودم، ساعت‌ها وقت صرف شد تا توانستم راهش بیاندازم و بعد هی نگاهش کنم و فکر کنم که خب حالا چی می‌خواهم این تو بنویسم؟

شروع کردم و کم کم راه افتادم، با همه‌ی فراز و فرودهایش الان که نه سال از آن روز می‌گذرد اینجا را از شما چه پنهان هنوز مثل روز اولش دوست دارم، حتی بیشتر.

 

آینه‌ بندان

نوشته‌های اینجا بیشتر از آن که به درد دیگران بخورد برای خودم مفید بوده،با اینجا نوشتن آرام تر می شوم و می‌توانم خودم را در آینه‌ی آرشیوش بهتر و دقیق‌تر ببینم، آن هم توی زمانه‌ای که آرام‌ها و آینه‌ها فراوان نیستند.

 

گنجشک و جبرئیلم

از به یادماندنی‌ترین‌های این‌جا یکی بازی وبلاگی "مسجدهای دوست داشتنی" بود که از همین‌جا شروع شد، بعدش به دل‌ها نشست و در وبلاگستان ازش استقبال شد، دیگران هم نوشتند و سر از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها درآورد. (+) و (+)

دیگری هم عرفه خوانی پنجاه شصت نفری‌مان بود با نام "یک جرعه آسمان" که ایده‌اش را بچه‌های هیٱت وبلاگی سبو دادند، به منی که هیچ نمی‌شناختند اعتماد کردند و پرچم را دادند دستم، من هم با دلی که آن روزها زلال‌تر بود همه سعی‌ام را کردم تا حرکت گروهی خوبی از آب دربیاید. پر بازدیدترین روزهای وبلاگم هم همان ایام بود.(+)

 

سه تا از قشنگی‌هاش

از قشنگی‌های اینجا که خیلی به خاطرشان خوشحالم و نمی‌توانم این خوشحالی را پنهان کنم این است که:

- کامنت‌دونی اینجا در همه‌ی این سالها همیشه باز بوده و هیچ‌وقت هیچ کامنت دور از ادب یا نامناسبی نداشتم که مجبور به حذف کردنش شوم، با آن که شخصی نویسی‌هایم زیاد هستندهیچ‌وقت ناچار نشدم کامنت‌ها را قبل از انتشار تٱیید کنم و خیلی ممنونم و خیلی خدا را شکر:)

- هر بار که اینجا برای کاری از آنهایی که عطش‌شکن را می‌خوانند کمک خواسته‌ام بی‌جواب نگذاشته و کمک کرده‌اند. برای پر کردن پرسش نامه پایان نامه‌ام همین‌ شما که خیلی خوبید به دادم رسیدید. این لباس آبی قشنگی را که الان تن این وبلاگ می‌بینید هم یکی از آشنایان نادیده‌ی اینجا از سر لطف برایش دوخت، بی‌آنکه حتی واضح و مستقیم ازش خواسته باشم، زمانی که آرشیو اینجا پریده بود یک بنده خدایی که وبلاگش را تا آن روز ندیده بودم کامنت گذاشت که می‌تواند کمک کند و آرشیو را برگرداند و خیلی لطف‌های دیگر از این دست..

 

- یافتن آدم‌های خوب هم موهبت ویژه‌ای‌ست که به واسطه‌ی عطش‌شکن نصیب من شد، آدم‌هایی که توی خواب هم نمی‌دیدم توی این خمین کوچک عزیز خودم نشسته باشم و بتوانم پیدایشان کنم. آدم‌های بلند نظر و پرسخاوت و حال خوب کن و باهمت، آدم‌های پخته و  اهل دل و اهل قلم و اهل کتاب که می‌فهمی‌شان و می‌فهمندت و  بودن شان نهیبی ست به تو که "یاد بگیر.."

 

دعوت در دعوت:

این چند بند، به دعوت پیچک خان و محدثه انسی ن‍ژاد عزیز نوشته شد برای بازی تاریخ شخصی وبلاگ‌ها.

حضرات "بیمارستان دریایی"، "وقتی نیست..."،"بهار نارنج" و "وبلاگوار" دعوت‌اند به نوشتن، اگر دوست دارند و وقت دارند.




سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
جدول محصولات ایرانی آزموده شده

آدم باید خیلی با آداب زندگی کرده باشد و خیلی نکته سنج خانه‌داری کرده باشد که بتواند این طوری ایرانی خریدهایش را فهرست کند و اشتیاق نزدیک به دویست نفر را هم برای کامل کردن فهرستش برانگیزد.

دست مسیر عزیز، نجوا و بقیه دوستان بابت این جدول تر و تمیز درد نکند. 

(دانلود بفرمایید)




شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
باران

توی دسته‌های عزاداری بعضی‌ها میان دارند، بعضی‌ها صف اول‌اند، بعضی‌ها با صدای خوب‌شان می‌خوانند،

توی دسته‌های عزاداری اینجا هم بعضی‌‌ها می‌نویسند و خبر ندارند که پشت سر واژه‌های‌شان جماعتی اشک‌ریزان بر سینه می زنند آرام ارام...

حسینیه




چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
...

به نظرم یکی از نذر و نیازهای آنهایی که در مسیر درمان برای بچه‌دار شدن هستند این باید باشد که اگر به لطف خدا نتیجه گرفتند حتماً دست‌کم یک روز بروند توی یکی از همین کلینیک‌های درمانی، بنشینند روی صندلی های انتظار و به زن‌های غمگین و نگران، بشارت و امیدِ "شدن" بدهند.

مبارکت باشد خانوم:)




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
فیس بوک همیشه دوست نداشتنی

رفتم فیس بوک بعد نود و بوقی، بین آن همه فامیل و دوست سابق و همکلاسی اسبق و فلان با آن همه عکس‌های مفصل خانوادگی و شرح ماوقع زندگی،احساس غربت و سردرگمی بیخ گلویم را گرفته بود و می‌فشرد، خوب شد زهرا اچ‌بی و پست‌هایش را آن وسط دیدم و کمی دلم باز و گرم شد.

این هم از عجایب روزگار ماست که آدمی دلش به کسی گرم می‌شود و با کسی احساس آشنایی می‌کند که هرگز ندیده و هم کلامش هم نشده!




دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
آدم‌های خوب شهر

آنفولانزا بود مثلا اما از آن ورژن‌های پرزورش که مصدوم را افقی می‌کند، نصفه‌شب از سر ناچاری زنگ زدم اورژانس و گفتم که آمبولانس بفرستند، خانومه گفت که اورژانس پرکاره امشب و برای آنفولانزا نمی‌تونن آمبولانس بفرستند و اگر بهتر نشد خودمان یک‌جوری برسانیمش بیمارستان. منم که تنها و دست‌پاچه بودم گفتم باشه و فوری رفتم سراغ گزینه آژانس. نیم‌ساعتی گذشت و مصدوم ما یک خرده با دوا و درمان‌های خانگی بهتر شد که موبایلم زنگ خورد،خانومه از اورژانس بود، گفت علائمش بهتر شد؟ الان دقیق بگو چه وضعی داره؟ منم شرح ماوقع دادم و گفت خداروشکر بهتر شده اما همون اول صبح که شد حتما برید دکتر.

کار خانومه و این‌که ما رو یادش نرفت برام قشنگ و ارزشمند بود.

قبل‌ترها یک وبلاگی بود به اسم آدم‌های خوب شهر(+)،می‌شد رفت و این جور تجربه‌ها را توش نوشت،کاش دوباره به روزرسانیش از سر گرفته می شد.




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یک پارچه اقا

ده سال پیش یک داستان خل و پیلیچی (+)دست‌نویس کردم و فرستادم برای یک جشنواره، بعد که دعوت‌نامه آمد و رفتیم بندرعباس برای برگزاری‌اش یادم هست که رفتم پیش داورها- خدا رحمت کند امیر حسین فردی را- تا ایرادهای کارم را بشنوم، می‌گفتند ما همش فکر می‌کردیم این متن را یک آقا نوشته، حتی دست خطت هم به پسرانه می خورد بیشتر!

توی همان سفر، با مریم دلباری عزیز-که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- دوست شدیم، او هم که خودش استادی بود و قلم داستانی اش را خیلی دوست داشتم اولش می‌گفت قلم محکمی داری بعد وقتی از یک خیابان شلوغ می خواستیم رد شویم و من طبق معمول با ترس و لرز و گرفتن دست او محکم رد شدم گفت نه به آن قلم تیز و تند مردانه و نه به این طرز از خیابان رد شدنت!

امروز هم وقتی توی گوگل پلاس زیر یک پست دخترانه-زنانه رفتم و نظر گذاشتم واکنش‌ها جالب بود، چند نفر از دخترها آمدند کامنت گذاشتند که یعنی شما واقعا آقا نیستید؟ یعنی وبلاگ عطش شکن مال شماست؟ پس چرا ما فکر کردیم شما آقایی؟ و به قول خودشان بنیادهای فضای مجازی شان به هم ریخت و بحث از مسیر اصلی خودش عوض شد.

من آن قلم محکم را - به خاطر تنبلی و کم نویسی خودم- دیگر ندارم اما خب واقعاً اینکه این وبلاگ  لحن پسرانه یا مردانه‌ای داشته باشد را نمی‌توانم قورت بدهم. این‌همه از زن ها نوشتم، از زنانگی و عشق و زندگی و دوستت‌دارم و این جور چیزها نوشتم،کجای اینها مردانه بوده یعنی که مخاطب اینقدر به خطا افتاده!

خلاصه اینکه، من یک زن هستم به قول ملت با کمال افتخار.




جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
جیغ و جار حروف

این وبلاگه چه شیرینه.

(+)




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
درخواست کمک به دلیل نقص فنی

آرشیو من زیر درخت آلبالو گم شده، سواد داری؟

پی نوشت: آرشیو برگشت، با تشکر ویژه از کمک نویسنده وبلاگ "مرد خاکستری".

 




جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
بهار تازه

پسرک بعد از شش ماه ندیدن و نشنیدن دوسه روز شد که بیاید اینجا. گفتم اگر آن مواعید که داشتیم هنوز یاد فسقلی‌اش باشد پس دوست داشتن اصالت دارد لابد! اولش خوب بود اما مثل قبل‌ترها آویزان هم نبودیم، آخرهایش اما موتورش حسابی گرم شده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد و می‌گفت: یادته؟

شب آخر هم وقتی از پا به پایش بازی کردن خسته شده بودم صدایم کرد و گفت بیا اصلا کارت دارم،یه حرفی می‌خوام بهت بگم.

رفتم و گفتم جانم،بگو.

گفت: دوستت دارم.

گفتم ای کلک!کلاه سرم می‌ذاری که بکشونیم بازی؟

چشم‌های آبی اش گرد شد و گفت نه،هاست می‌گم،واقعی دوستت دارم.

.

.

.

سال مبارکی خواهد بود سالی که با دوستت دارم و دیدار ، سر بگیرد...

 

پی نوشت:

وبلاگ عطش شکن،هفت فروردین، یازده ساله شد، باقی بهار همه شما باوفاهایی که حتی برهوت این جا  را هم از باران نگاه‌تان بی‌نصیب نمی‌گذارید.




دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
این درد نپندارم از آن من تنهاست

  پایان‌نامه کذایی من را یادتان هست که چقدر به خاطرش می‌آمدم اینجا سخنرانی می کردم؟درباره فضای مجازی و کارکردهای مثبت و منفی اجتماعی اش برای زنان بود. یک کارکرد مثبتی که این روزها خیلی دارم می بینمش درباره "بیماری" است. آدمهایی که گرفتار یک بیماری - به ویژه بیماری های خاص-هستند در فضای مجازی این امکان برایشان فراهم است که درباره بیماری خود،علت و شیوه های درمان و هزینه و ر‍ژیم غذایی و ...با دیگران حرف بزنند و تجربیات خود را به اشتراک بگذارند. در واقع یک نوع همدردی در بین افراد مبتلا به یک مشکل خاص تبدیل به همدلی می شود. آن وقت شاید از رنج مریض، پریشان خاطری‌ها و اضطراب‌هایش کم شود. دکترها که که دیده‌اید معمولاً توضیح درست و حسابی درباره بیماری و عمل و درمان نمی‌دهند، اما در فضای مجازی بیمارانی که سلامتی شان را دوباره به دست آورده اند و یا در حال گذراندن مراحل درمانی هستند با میل و علاقه و سرحوصله حاضرند از علایم بیماری، داروها، مکانیسم عمل و عوارض،مراحل درمان و ..بنویسند و دیگران را سهیم کنند. وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی مختلفی،خاص  این جور ارتباط‌ها شکل گرفته که ایده راه‌اندازی اش را خود این افراد عملی کرده‌اند.

به نظرم یکی از خاصیت‌های خوب فضای مجازی همین است، بیماری که حتی در جامعه واقعی شاید نتواند به دوستانش هم بگوید به چه دردی مبتلاست، اینجا می‌تواند بخواند و بنویسد،اطلاعات و تجربه بگیرد و بدهد،از رنج‌هایش با همدلی دیگران مجازی قدری بکاهد و به قول سعدی جان بگوید "این درد نپندارم از آن من تنهاست" .

 

*ایده عنوان از این وبلاگ آمد به ذهنم.




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
اعلان حضور:)

یاد بلبل زبانی‌های قدیم به خیر.

ساکت شدیم و سربه گریبان خودمان،بی خستگی و پژمردگی.




جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
مشق نام لیلی

این حسینیه را دریابید،جای خوبی ست برای باریدن...




جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
بوی خوش

گوگل پلاس باز نمیشود، وقتی این جور شبکه ها باز نمیشوند آدم وقت میکند برود به وبلاگها سر بزند، دید و بازدید آدمیزادی کند و برای خودش در حال و هوایشان بگردد،این نوشته ها را ببینید چه خواندنی اند:

اگر بار دیگری بود 

بیعت سخت

مرابه نام کوچکم بخوان 

پیش از اینها مرا برادری بود 

در همسایگی ما




یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
چارقدی که نداریم

چارقد را تعطیل کردند. چقدر رفتیم، چقدر آمدیم، چقدر حرف زدیم با سمیه و بقیه دخترها، چقدر چت کردیم، چقدر روی خط تیتر زدیم، چقدر روی خط ویرایش کردیم، چقدر روی خط بحث و جدل کردیم سر مطالب، چقدر به این و آن ایمیل زدیم و دعوت کردیم برای بودن، چقدر...

چقدر توی این جی‌میل من پر است از مکاتبات چارقد، چارقدی که معلوم نبود چه کاره اش هستم، اما "درباره ما"یش را، "چرا چارقد"ش را انگار کسی بهتر من نمی‌توانست بنویسد، بس که می‌فهمیدم جای خالی یک مجله دخترانه شاد مذهبی سرزنده منطقی آدمیزادی یعنی چه. بس که کشیده بودم از هیچ جا، جا نداشتن. از ترس این ور و آن ور بام ایستاده بودم وسط، و آن وسط خانه ای بنا نمیشود معمولا.

"بلاگچه" نوشتم،" شادی رمضانی" شدم،در همشهری جوان اسمم به عنوان "پرکارترین" نویسنده چارقد آمد، شدم "مشاور سردبیر"، شدم"دبیر سرویس زن و خانواده"،خسته شدم، نق زدم به جان خسته ی پرمهر سمیه، کنار کشیدم اما کنارش ماندم.

هر روز صبح سمیه از راه می رسید و مخم را به روش خودش باز می‌کرد و ازش چندتا ایده برمی‌داشت و با آن تلاش و پشتکار خوبش می‌رفت دنبال اجرایش. سوتی هم که می‌دادم، به روی خودش نمی آورد. جلسه نمی‌رفتم، اخم نمی‌کرد، سفر اصفهان و شمالش را نمی‌رفتم، به رو نمی آورد، نمی‌گفتم که هرقدر "چارقد" را مال خودم می‌دانم اما باز هم توی جلسه هایش غریبی می‌کنم، احساس می‌کنم با بچه هایی که خیلی رسمی آنجا جمع شده اند سنخیتی ندارم و این "مال من" بودن توهمی بیشتر نیست.

گفتیم هرچی عکس باحجاب توی نت هست اخمو و بداخلاقند، اینها ما نیستیم، قرار شد سرویس عکس داشته باشیم، عکس‌هایی که نبود را خلق کردیم، و چه خوب داشت پیش می‌رفت.

عیب و ایرادش را می‌دانستیم، هرجا زورش را داشتیم رفعش می‌کردیم، آنجا که بلد نبودیم داشتیم سعی می‌کردیم که بلد شویم، مثل آرایشگرها هر روز که به روز می‌شد، یک خرده عقب می‌ایستادیم و ابروهایش را برانداز می‌کردیم که لنگه به لنگه نباشد، کم و زیاد برنداشته باشیم،که چشمشش را نزده باشیم یک وقت. همان چشمی که هنوز هم چشم ماست، بی چارقد یا باچارقد.

بعد یک روز ایمیل آمد که "کات"، گفتیم چرا، گفتند پول نیست،گفتیم بی‌پول چی؟گفتند پول نیست، گفتیم اسپانسر چی؟ گفتند پول نیست.

گفتیم؟ نه. آقای مدیر مسئول دور بودند. به زنان‌پرس گفتیم برو از مدیرمسئول ما بپرس چرا.

بعد هم ساکت شدیم. هرکدام افتادیم یک طرف و یک جا، آن نیرویی که تازه جمع شده بود، آن موتوری که تازه گرم شده بود باز ایستاد. تا کجا دوباره یک تیم آن شکلی، شکل بگیرد و شناخته شود و پا بگیرد.

دنیا این طوری است، حالا قصه‌ی چارقد خوبش است تازه...

 




دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
...

وقتی کامنت میگذارید که بعد از خواندن بیشتر نوشته‌های اینجا چشم‌تان ابر می‌شود، آدم وقت نوشتن دست و دلش می‌لرزد...




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
حالگیری از یک معلم وبلاگ‌نویس

چه حالی می‌شی وقتی یه ترم با یه دانشجویی کلاس داشته باشی، بعد تو کلاس هی ساکت باشه و رصد کنه و آخر سر، پایین برگه امتحانش بنویسه: .... در ضمن وبلاگ فلان هم مال من بود!




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
سوت در گوش سمت راست

می‌گه من از بچگی وبلاگ شما رو می‌خوندم!

حالا فقط سه سال از من کوچیکتره‌ها، واقعاً که! :)




یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
عطر مریم

کاش مریم روستا می‌نوشت هنوز، برای خاطر آیه‌ها.




یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
عطش گردی

  هر از گاهی آمار بازدید اینجا مثل لوبیای سحرآمیز میرود بالا! چک که می کنم می بینم یک نفر از راه رسیده و آرشیو عطش را شخم زده، از 90 سرک کشیده به 89،بعد 88، همین‌طور تا همان 85 آغاز.کاش می شد این رهگذرها را ببینم و بپرسم سفر چطور بود؟ 




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
عمو فیلترینگ خنگ ما

   خودخواهی شاید باشد اما گاهی دوست دارم دست بعضی خواننده های اینجا را بگیرم ببرم به گودرم.

این ستون"خواندنی ها کم نیست" جواب نمی‌دهد،از لحاظ فیلتر بودن گودر و از لحاظ "نمایش ندادن نوت‌هایی که روی هر یادداشت می‌گذاریم" و از لحاظ "مستقیم رفتن به سایت اصلی" و ...

نه این‌که حالا در گودر من خبری باشد،اما فکر می‌کنم آ‌ن‌جا خواندنی‌ها کم نیست.




سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق...

شما یادتون نمیاد.

یه وقتایی بود من این پرشین‌بلاگ رو باز می‌کردم هرچی دلم می‌خواست توش می‌نوشتم و زودی می‌زدم انتشار و بعد لیله کنان و سبک و خوش و خرم می‌رفتم دنبال باقی زندگی‌م.

حالا اما گاهی از تو باقی زندگی یواش و هیس هیس کنان میام لب پنجره‌ش می‌شینم ،یه کم با حسرت نیگانیگاش می‌کنم بعد می‌بندم و پا می‌شم می‌رم باز تو همون باقی زندگی.

باز شما یادتون نمیاد،یه روزایی بود که من اینجا زندگی می‌کردم کلاً!




سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
وبلاگ های ما

   دروغ چرا ،من  وبلاگ نمی خوانم که چیزی یاد بگیرم ،وبلاگ  می خوانم که از خواندن به وجد بیایم ،که شوق خواندن -این تنها شوقی که برایم تکراری نمی شود -شوق دیدن یک نگاه تازه ،شوق نگاه کردن از زاویه انسان دیگری به زندگی را از دست ندهم.که انگار سفر کرده باشم به شهرهای زیادی،و هم صحبت شده باشم با مردمان آن شهرها،از زندگی و درد و غم و شادی و امید و حسرت شان شنیده باشم،شعرها و قصه ها و ضرب المثل های شان را دانسته باشم ،بعد کوله بارم را بردارم و بگذرم و باز سفر کنم،حواسم هم باشد همیشه که "رهگذر"م و خانه زاد هیچ خانه ای نشوم.

دروغ چرا،"وبلاگ های جوان" را هم خیلی بیشتر از وبلاگ های میان‌سال یا سال‌خورده دوست دارم."سال اول" هر وبلاگی برایم خواندنی ترین و دلنشین ترین سالش است.

وبلاگ‌ها هم مثل آدم‌ها وقتی پا به سن می‌گذارند خلق و خوی شان عوض می شود.محتاط و محافظه کار می شوند،هویتی پیدا کرده اند و به بند آن هویت در می آیند،حتا اگر یک هویت ساختگی باشد باز ملزم اند که تا آخرش همان جور سینه خیز بروند، وبلاگ های جوان آزادند از قید و بند خودشان.

باز دروغ چرا ،من وبلاگ های بکر را بیشتر دوست دارم تا وبلاگ های پرمخاطب،وبلاگی که نویسنده اش سی خودش باشد و خیلی توی این شلوغ بازار مجازی ولو نباشد، آن چه می نویسد ناب تر و وحشی تر است.

وحشی و رها و دوست داشتنی،تیز و تند و زاویه دار حتا ولی اصل! بچه هایی که به "گوگل ریدر"  مبتلا هستند  احتمالا منظورم را بهتر درک می کنند.شعرها و سبک ها و لحن ها و  اصطلاح ها و کلمه های تکراری آدم را دل‌زده می کنند.مضمون های تکراری،عاشقانه های تکراری،سیاسی نویسی های به تکرار افتاده،دینی نویسی های نخ نما ...

ولی وبلاگ های بکر هنوز به این جو مبتلا نشده اند،هنوز این ویروس ناشناخته‌ی "مثل همه شدن" به قلب واژه هاشان نفوذ نکرده است،فرصت دارند که بی هول و ولای خوشامد و بدآمد دیگران ،خودشان را بنگارند، با واژه ها و ترکیب های تازه از تنور درآمده.

بعضی وبلاگ‌ها هم البته استثناء اند، قدمت دارند ولی هنوز هم بکرند و هم به سبک خودشانند و هم بسیار روراست،اولین مثال هایی که برای این نوع به ذهنم می‌آید اینها هستند:"انفرادی" و "وقتی نیست..."

دروغ چرا،همین "عطش" را هم ، اول هایش را بیشتر دوست دارم،وقتی که نویسنده اش  روراست تر از این چیزی که الان هست بود.وقتی که پنجره را باز می‌کرد و دلش را می‌نوشت و یک لیوان آب خنک هم بعدش!من اول هایش را بیشتر دوست دارم ولی می دانم که برگشتن به سبک آن اول ها کار عاقلانه ای نیست،که همین طور سرسنگین و خانوم بزرگ حکماً برایش بهتر است اگر بیندیشد!

و "مهتاب نامه ها" را هم ،و "مشق نام لیلی" را هم ...به خاطر عمر کوتاه شان،بکر بودن شان ،کم مخاطب بودن شان ...

به خاطر همین هاست لابد که وقتی باران می زند ،از غرش آسمان قارچ می روید کنار درخت ها ،قارچ هایی با عمر کوتاه ،با مشتری های زرنگِ گوش به زنگ ،همچون کودکان...

آخ ،اگه بارون بزنه ... 

 

 

بازتاب:

-شوق دیدن یک نگاه تازه




دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩
کارکرد جدید کامنت خصوصی

 [نظر خصوصی]

سلام دوست عزیز
بنده مدیر سایت فلان هستم
شما وبلاگ خیلی جالبی دارید در صورتی که مایل به تبادل لینک می باشید لطفا ما رابا نام بهمان لینک کنید و به ما اطلاع دهید تا در کمتر از 24 ساعت شما را لینک کنیم
برای اطلاع با ایمیل و یا در بخش نظرات یا تماس با ما سایت بنویسید.
با تشکر از شما و وبلاگ خوبتون
http://www..........
Email:.................




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
عاشورا،جایی که من بودم

  از وقتی که ما بچه بودیم که هیچ،از وقتی که پدرهای مان هم بچه بودند اوضاع همین بوده است.در شهری به این کوچکی هرکس ساز خودش را می زند.از فرهنگ،سیاست و اقتصاد ش بگیر تا نماز و روزه و عزاداری حسین علیه السلام حتا!عزاداری سنتی محرم گرچه با شکوه است و هرسال مسافرانی هم برای  شرکت و تماشایش  می آیند ولی یک‌پارچه نیست و سامانی ندارد.

اول محرم که می شود عصرها از هر مسجد و حسینیه شهر دسته ای زنجیرزنان،سینه زنان و با پرچم و علم کتل خودش راه می افتد همه ی خیابان های فسقل شهر بند می آید تا این شونصدتا دسته بالاخره سلانه سلانه و نوحه خوان برسند به یکی از میدان های اصلی شهر ،این میدان میدان بزرگی است و طبق قراری نانوشته و قدیمی محل تجمع همه عزاداران است.البته این تجمع فقط اسمش تجمع است و هیچ مدل هماهنگی‌ای بین این دسته ها صورت نمی گیرد.در میدان هم که تجمع می کنند باز هر کس طبل خودش را می زند،سنج خودش را می زند،ریتم خودش را دنبال می کند ،نوحه خوان ها با آن بلندگوهایی که انگار مسابقه جهانی ولوم برگزار شده باشد گوی سبقت از هم می ربایند و صوت و لحن به رخ هم می کشند.فقط خوبی‌ش این است که خیلی متأثر از قرتی بازی مداح های امروزی نیستند و  همان شعرها و ریتم های قدیمی خودشان را دارند که انصافاً دلنشین و پرسوز و گداز است.

وقت اذان مغرب هم می‌رسد پس از سالها مجاهدت و تلاش عقلای شهر،تازه یکی دوسال است که به احترام اذان صداها کات می شود و به محض این که اذان تمام شد انگار که کمین کرده باشند باز همه ی بساط از سر گرفته می‌شود.

یعنی کشتند خودشان را و زبان شان مو درآورد تا بتوانند ملت عزادار حسینی را قانع کنند که بعد از اذان در همان وسط میدان صفوف جماعت منظم شود و نمازی اقامه شود ولی کف دست مو ندارد که ندارد.

علامت های عریض و طویلی هم دارند که با فانوس و پارچه های قدیمی و عکس شهدای هر مسجد و پرهای سبز و سرخ -و تا چند سال پیش با تصاویر منسوب به ائمه- تزئین شده اند.مردم به علامت ها احترام می گذارند و آن ها را جزئی از عزاداری می‌دانند.

باز عقلای شهر  یکی دوسال است که کمر همت  بسته‌اند این علامت ها را از وسط دسته جات عزاداری بردارند. علم‌دار شان هم این فامیل ماست که تک تک صاحبان این علم و کتل ها را دعوت می کند و یک ساعتی گپ شان می زند و "قل هاتوا برهانکم" می آورد و برهان آنها هم که قربان شان بروم فقط همین یک جمله است:"خب اعتقاد داریم."

یک بار به همین فامیل عزیز گفتیم یعنی واقعاً بودن این‌ها این‌قدر بد و خطرناک و انحرافی و کفرآمیز است ؟یعنی این‌قدر به حال دین زیان دارند و ضربه می‌زنند که لازم باشد این‌طور وقت و انرژی و حیثیت بگذارید برای حذف کردن‌شان؟ ایشان گفتند که مضر است و دیگران به چشم اصنام و بت و چه و چه نگاهش می کنند و فلان و بهمان .که البته من قانع نشدم ولی خب اصولا نمی‌شود خیلی بحث کرد.

خلاصه که ما به یمن اینکه برِ این میدان هفتاد و دو ملت خانه داریم ، هرسال همه وقایع و رخدادهای مذکور را رصد می‌کنیم . هر شب تا ساعاتی پس از اذان مغرب ،ملت در خیابان تشریف دارند و تازه بعد از این مراسم تعدادی که هنوز نفسی برای‌شان باقی مانده باشد به مساجد و منابر می‌روند و سخنرانی ای می شنوند و سینه‌ای می زنند .

طبیعتاً هر مسجدی که ساعت برنامه اش با ساعت مراسم میدانی آقایان تداخل داشته باشد توفیق حاصل نمی نماید که نمی نماید گیریم که بهترین خطیب مملکت را هم دعوت کرده باشد.

این‌ها تازه مال قبل از عاشوراست،نه روز به این منوال می گذرد تا می رسیم به روز عاشورا، از صبح زود مثل بقیه جاها بساط نذری بر پاست و مردم همان دسته های عزدارای شب های قبل -البته این بار درهم ریخته تر و هرکی به هرکی تر- اغلب با پای برهنه و سر و کله ‌ی گل مالیده در میدان حاضر می شوند."نخل"را هم بر روی دوش از محل دایمی اش در یکی از امامزاده ها بلند می کنند و در خیابان ها در میان موج جمعیت می گردانند،ملت توی سرو کله هم می زنند تا گوشه ای از نخل عریض و طویل را به دوش بگیرند،نخل ظاهراً نمادی از تابوت امام باید باشد،چارچوب قوس دار عریض و طویلی (به قاعده ی یک اتاق)که با پارچه های سبز و سیاه پوشانده شده ،هر هیأتی پیش پای نخل گوسفند خودش را زمین می زند فلذا کف خیابان پر از خون است که صحنه جالبی نیست .مردم دسته دسته،زن و مرد و پیر و جوان و تحصیل کرده و تحصیل نکرده و کارمند و پزشک و استاد و دانشجو و کشاورز و بازاری و ... بر خود لازم می دانند که از زیر نخل رد شوند،حتا مردانی از داربست های چوبی اش آویزان می شوند تا نوزادها و بچه های کوچک را از مادرها بگیرند و به قصد تبرک به پارچه های بالایی نخل بمالند.

 

عکس:نصیر عالیخانی

این از زیر نخل رد شدن یک رسم خیلی جا افتاده ای است به طوری که از کسی رد نشود یا بگوید خوب نیست یا قبول ندارم و امثالهم باید سیلی ِنگاه چپ بخورد .

ما هم تا وقتی که بچه بودیم مادر محترم هرسال به هر ترفندی شده از زیر نخل ردمان می کرد بلکه آدم شویم ،حالا که بزرگ شدیم و آدم نشدیم  خب دیگر مختاریم .

این "نخل"را دیگر با هیچ ترفند و مباحثه و ارشادی نتوانستند از دوش مردم بردارند ، قدمت زیادی هم دارد،در عکس های خیلی قدیمی شهر از مراسم نخل گردانی و ازدحام مردم در اطرافش تصاویری هست.

نخل را از صبح به دوش می گیرند و راه می افتند ،از خانه محل تولد امام خمینی هم می گذرند و دسته جات در حیاط های بزرگ خانه می گردند و سینه زنی می کنند ،تا بالاخره ظهر عاشورا می رسند به مکانی خاص که نام قدیمی اش "چاله نخل"است و حالا گرچه ده پانزده سالی ست که شده "میدان عاشورا"ولی مردم هم چنان با همان "چاله نخل"خودشان حال می کنند و گوششان بدهکار تابلوهای شهرداری نیست.

نخل ،ظهر عاشورا به آنجایی که باید می رسد و اوج عزاداری ها و در هم شدن دسته جات و سنگینی و تلخی و داغی ظهر عاشورا و ...

این بار گلوپاره کردن‌ها و مجاهدت های آقای قرائتی ظاهرا کمی جواب داده و در همین میدان عاشورا صف نماز بسته می شود و نماز ظهر عاشورا با هزار مکافات اقامه می شود که باز جای شکرش باقی ست.

عصر در سکوت غریب شهر،وقتی دیگر صدای بلندگوها خوابیده و صداها گرفته و دیگر خبری از ضرب طبل ها و سنج ها و زنجیرها نیست گروهی با صدای زمزمه وار و اغلب " خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده "خوان،نخل را به همان امامزاده ای که بوده برمی گردانند تا عاشورای سال بعد و خودشان به زیارت مزار شهدا روانه می شوند.

هرسال این مراسم همین طوری که مردم عشق شان می کشد برگزار می شود ...

 

پی نوشت:

این گزارش دست و پا شکسته ای بود از مراسم عزاداری در شهر خمین و البته کمی تا قسمتی هم انتقادی، با همه‌ی این احوالات محرم اینجا را-از لحاظ خلوص،ساده‌گی ،خودجوش و سنتی بودن - بسیار دوست دارم و هرجا باشم سعی می‌کنم خودم را برسانم ،حتا اگر سهمم از مراسم‌هایش فقط لرزیدن دلی و غلتیدن اشکی باشد.

به نظرم بد نیست هرکدام هرجا هستیم گزارشی به سبک خودمان از مراسم ها و آیین های عزاداری محرم آن‌جا بنویسیم.شاید بشود یک چیز درست و حسابی ازشان درآورد،امتحان کنید.

                                  




دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
درباره نشریه‌ی دخترانه‌ی چارقد

مقدمه:

  شام را آماده می کنم طبق معمول تند تند،سبزی ها را از آب در می آورم و می گذارم توی آبکش ،از خانواده محترم اجازه می گیرم که چند دقیقه بنشینم و بنویسم،می گویم یک دسته گلی امروز به آب داده ام که باید بروم جمعش کنم.دسته گلم این بوده که در بحثی درباره "نشریه چارقد"در این گوگل ریدرِ ناقلا، نسنجیده وارد شدم و بعد دیدم که به دنبالش بعضی مسائل نه چندان مرتبط وارد بحث شد و خلاصه فرمان به سمتی کج شد که به نظرم منصفانه نبود.این یادداشت را می نویسم که به اندازه سهم خودم در راه انداختن آن بحث ،کژی ها و تندی هایش را اصلاح کنم و آن‌چه دقیقاً مورد نظرم بوده را طرح کنم.در کامنت‌های شبکه های اجتماعی از جنس گوگل ریدر به خاطر شتابزده گی در اظهار نظر ، پاسخ  و قضاوت ، این امکان به میزان کمتری وجود دارد. وبلاگ با همه‌ی خلوتش دست‌کم مجال تأمل بیشتری به آدم می دهد.

 

****

چارقد یک نشریه‌ی "وزین" است.

این‌که می‌گویم وزین نه از آن وزین هایی ست که برای تعارف و نامه‌نگاری ، مطبوعاتی‌ها بین هم رد و بدل می کنند.بل‌که معتقدم وزین است چون اغلب با حفظ متانت و رعایت چارچوب‌های اخلاقی به مسائل زنان و دختران در حوزه‌های مختلف فرهنگی ،اجتماعی و...پرداخته است.

چون سعی کرده در این شلوغ بازار فضای مجازی ،بتواند پایگاه دخترانه ای برپا کند که در آن هوای پاک برای تنفس ذهن به قدر کافی وجود داشته باشد،که از افراط و تفریط ها در امان باشد و به قول خدا  تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاء ...

چون همین الان که من دارم این ها را می نویسم ،می بینم که توانسته جمعی از دخترهای فعال در فضای مجازی را گردهم آورد  و یک تلاش جمعی برای پیش بردن چارقد خلق کند.تلاش جمعی از فعالان وبلاگ نویس که به همت سردبیر این نشریه به طور مجازی گرد هم جمع شده اند و هریک گوشه ای از این چارقد رنگ و ورنگ را گرفته اند.بچه هایی که سلایق مختلف سیاسی ،فرهنگی ،اجتماعی دارند ولی بر اشتراکاتی که با هم دارند تکیه کرده اند و سردبیر هم با زیرکی  و شناخت خوبی که از این بچه ها دارد دقیقاً همان کاری را به هرکدام می سپارد که خوب از پسش برمی آید.

چون دخترهایی که در چارقد می نویسند در واقع خودشان را می نویسند و دلی کار می کنند چون تا جایی که من می دانم در ازای این نوشتن‌ها خبری از حق التحریر و امثالهم نیست.

همه‌ی این ها باعث می‌شود که برای یکی مثل من که در هیچ نشریه و وب سایت دخترانه و زنانه‌ی دیگری -به خاطر افراط و تفریط‌های معمول در حوزه زنان-جا ندارم،چارقد جای امنی باشد.جایی که دریغ نکنم از نوشتن،از کمک و هم‌فکری در تیتر زدن،در سوژه پیشنهاد دادن،حتا در ویرایش کردن،حتاتر در جارو کشیدن کلمات از کف حیاطش،حتاتر چای ریختن برای سردبیر به وقت خستگی هاش...

اما در کنار همه ی این‌ها  انتقادهایی هم به چارقد داشته‌ام.حرف‌هایی که همیشه دلم می خواسته یک جایی،یک پایگاهی،یک دیداری چیزی دست بدهد تا به عنوان کسی که خودش را از اهالی این نشریه می داند مطرح شان کنم.

وقتی این فرصت دست نمی‌دهد،

وقتی من و فلان دوست نویسنده ام که نزدیک یک سال و اندی‌ست که هر وقت هر مدل کاری از دست مان برآمده برای این نشریه کرده ایم ،هیچ کدام از اعضاء و فعالان نشریه را تا حالا ندیده ایم و با هیچ کس جز سردبیر- آن هم از طریق چت- ارتباط نداشته ایم،

وقتی که حتا یکی دوخط ناقابل از مدیر مسئول و باقی یارانشان ندیده ایم که ما را ،حضور و همین خرده فعالیت‌مان را به رسمیت بشناسند ،

وقتی که روی هوا  هستیم و هیچ کدام مان در خاک این تلاش دسته جمعی ،خردک ریشه ای هم حتا ندوانده ایم،

نتیجه اش این می شود که در جایی مثل گوگل ریدر!در کامنت های مطلب اشتراکی یک بنده خدای دیگری حرف های‌مان سرزیر می کند و انتقادهای مان را مطرح می کنیم.

بعد جالب اینجاست که تازه می‌فهمیم این آقایی که دارد جواب انتقادهای ما را می‌دهد همان مدیر مسئول و سیاست گذار کلی ِمحترم نشریه ای است که ما داریم درش یک سال قلم می زنیم و خودمان را از اهالی اش می‌دانیم.

من قبول دارم که چارقد یک نشریه مجازی ست و ارتباط هایش هم طبعاً مجازی باید باشد ولی نه دیگر این قدر که به از هم گسیختگی منجر شود.

به این منجر شود که من به جز "سمیه ملاتبار"-که رفاقتم با او ربط چندانی به چارقد ندارد- هیچ احد دیگری را در این نشریه نشناسم،و اگر یک روز به هر دلیلی او در چارقد نباشد ،من هم برایم مسلم شود که آنجا دیگر جایم نیست.

در کامنت های گوگل ریدر بحث‌هایی در مورد "ضدزن" بودن چارقد مطرح شد که من به هیچ وجه این را قبول ندارم،فقط معتقدم سیاست کلی چارقد به نحوی ست که فضای سنگینی را به کل نشریه حاکم کرده است.نگاه سنتی و مذهبی غلیظی که دست وپا زدن سردبیر برای شکستن این قرق-که برای من و دیگربچه هایی که با او در ارتباط هستیم مشهود است- و باز کردن فضا برای بحث‌های متنوع‌ و جدید مانند نیازهای فکری  زنان -حتا زنان و دختران متدین- در جامعه امروز،گرچه قابل تقدیر است ولی کافی نیست و هماهنگی سیاست گذاران اصلی نشریه را می طلبد.

در همین کامنت‌ها به بهانه یک فتوکارتون- که به مذاق بخشی از خانم ها خوش نیامده بود و رنجیده بودند و  برای بعضی خانم های دیگر باعث انبساط خاطر شده بود!- زحمت های همواره تیم چارقد اعم از مدیر مسئول،سردبیر و نویسندگان دیگر نادیده گرفته شد و به جنبه های مثبت این کار گروهی هیچ اشاره ای نشد که به نظرم منصفانه نبود و من به اندازه‌ی سهمی که در راه انداختن بحث داشتم از همه این افراد عذر می‌خواهم.

البته پیش ازین مدیرمسئول محترم  در مصاحبه با نشریه ای دیگر به ضعف ها و مشکلات چارقد اشاره کرده اند و درآن جا نشریه خودشان را از ابعادی ضعیف ارزیابی کرده و گفته اند "چارقد هنوز تمام قد به میدان نیامده است."

کاش در این مصاحبه  برای افرادی که بی هیچ چشم‌داشتی  در این نشریه می نویسند کمی احترام قائل می شدند و به جای غیر حرفه ای خواندن و ضعیف ارزیابی کردن نویسنده گانی که تا به حال فقط اسم مدیر مسئول را در یکی از صفحات مجله دیده اند راهکارهایی برای آموزش و ایجاد انگیزه فعالیت جدی و حرفه ای در این حوزه ارائه می دادند.

این نگاه مردانه‌ی از بالا که به کلیتِ چارقد افتخار می کند ولی برای فعالانش تره هم خرد نمی کند باعث می‌شود در بحث های کامنتی ای که شرحش رفت ،خود نویسندگان چارقد از همه دل پردردتری داشته باشند.

 




چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
نیم فاصله:نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سلام

  راستش من هیچ‌وقت اون‌قدرها دقیق نبودم که سرم بشود در نگارش این قند پارسی، بین همه‌ی حروف نباید فاصله‌ی به این بی قواره‌گی انداخت و باید به یک جاهایی به "نیم‌فاصله" قناعت کرد،و اگر نبود کارت زرد پی‌درپی دوستان حالاحالاها همان فاصله‌های عریض و طویل قبلی ادامه می یافت و همه‌ی "می‌توانم"ها و امثالهم همان "می توانم"ها و امثالهم قبلی می ماندند که می ماندند.

غرض این‌که این‌هم نیم‌فاصله،تا این اصفهانی‌های یک‌دل(+،+،+،+)دست از سر کچل ما بردارند :)

پیشنهاد می‌شود شما هم بروید از یک‌جایی این "نیم فاصله"را دانلود کنید و خودتان رعایت کنید قبل از آن‌که رعایت‌تان کنند!

هوای من ‌را هم داشته باشید و بی‌زحمت موارد استفاده از این را بنویسید ،وگرنه یک‌روزی می بینید اینجا به جای هرچه فاصله‌ی لازم  این نیم فاصله‌ی شما افتاده!

 پدیده‌ی غریبی هم بود ضمناً!جدا باشند و نباشند،فاصله هم باشد و هم آن قدر کم باشد که انگار نیست...بیچاره حروف،چه خواهند کشد!




چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
پرنده ی بی معرفت

  پرنده ها را نمی دانم از کجا می فهمند  وقت رفتن  و کوچ کردن شده.

  شاید به آسمان نگاه می کنند ،به  جهت تابش خورشید شاید  ،شاید اندازه گرما و سرما را رصد می کنند ،شاید هم یک ساعت زیستی خودکار توی دل شان دارند ؛خلاصه یک وقتی یک جوری می فهمند که باید الان بروند و  یک وقتی بازگردند.

  من ولی از روی خودم می فهمم ،از رنگ و روی زرد  کلمه هایم ،از نگاه ساکت بی رمق شان،از سرفه های روحم،لنگ زدن های قلبم،از این که باز کردن پنجره ی اینجا برایم به اندازه همیشه ذوق ندارد،این جور وقت ها باید بروم،یک نفسی تازه کنم ،یک جای خلوت خوش آب و هوایی پیدا کنم،رفرش کنم دل و دین و عقل و هوشم.

با خودم حرف بزنم ،بنویسم  ،بخوانم ،فرصت داشته باشم فکر کنم و شاد باشم که این فکرها پیش خودم می مانند.توپ که شدم ،نیاز به نوشتن و خوانده شدن که باز آمد سراغم،برمی گردم ،آن وقت می شود بهتر نوشت ،شایسته تر،قابل تر،نزدیک تر،روشن تر.

این مقدمه طولانی یعنی که تا مدتی نیستم کلیک رنجه نفرمائید و از سوت و کوری اینجا چهره در هم نکشید .

عید فطر که شد تمیز و آراسته و شاد برمی گردم  اگر عمری بود.

 

پی نوشت:

 

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آن ها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد

من او را بیشتر دوست دارم."

                                           گروس عبدالملکیان




جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
با دلی آرام و قلبی شاد رفت

١) از مکتب خانه که بیرون می زدیم ،لباس ها را می کندیم می ریختیم روی هم کنار دیوار ،می رفتیم سراغ بازی و بازیگوشی.چند وقتی بود از جیب لباس ها چیزهایی کم می شد.پول ،خوردنی و ...از جیب "او"ولی هیچ وقت چیزی کم نمی شد.گفتم چرا از همه ی جیب ها می دزدند و لی جیب تو را کاری ندارند؟با همان زکاوت همیشگی لبخند زد و گفت :من دزد را پیدا کردم،لباسم را می سپارم به خودش امانت!

 

٢)زن را قسم داده بودند که بی وضو به این بچه شیر ندهد،قسمش داده بودند که تا به این بچه شیر می دهد سر هیچ سفره ای ننشیند و از هیچ غذای دیگری نخورد ،وعده به وعده توی طبق های بزرگ غذای پاک می بردند در خانه اش.اینها را دختر آن زن تعریف می کرد ،می گفت مادرم  همیشه افتخار می کرد که به کودکی چون او شیر نوشانده است.

 

٣)کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد"نوشته ی نادر ابراهیمی را دوست دارم ،روایت داستان گونه ای از کودکی،جوانی و پیری امام ،ابتدای کتاب تأکید می کند که "من تاریخ ننوشته ام و تاریخ نویسی بماند برای مورخان ، داستان نوشته ام بر پایه ای از حقیقت"؛با این حال کتاب خواندنی ای از آب درآمده ،گرچه قهرمان اصلی کتاب آن قدر بزرگ و شگرف است که پر و بالش از چارچوب داستان نادر به وضوح بیرون زده است.

.

.

.

پی نوشت١: شماره یک از خاطرات شفاهی همبازی های کودکی امام در خمین است.

 

پی نوشت٢:این پست ،گرچه بی دعوت ولی برای موج وبلاگی ١۴ خرداد نوشته شده است و این دوستان را دعوت به نوشتن می کند.

زهرا /مسیر/سعی/برای خاطر آیه ها/جایی برای بودن/برداشت های روزانه

 

پی نوشت ٣:قبول دعوت کرده اند این شکلی:

-برای مردی که رفت.../مریم روستای عزیز

-روح خدا،روح ما/مسیر عزیز

 - خمینی روح خدا در کالبد زمان بود  /سعی

 -من و هیچ و امامم/جایی برای بودن

 




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
عذر

به یکی می گن چرا دیگه تو وبلاگت نمی نویسی؟

می گه آخه دست زیاد شده!




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
عشق است

این طور شروع کردم.

همین هفتم بهار بود ،بهار چهارسال پیش،

نمی دانم چقدر به عهد آن روزم وفادار بوده ام ،برآوردش سخت است،فراز و فرود زیاد داشته ،بالا و پایین زیاد داشته .

ولی یک چیزی روشن است آن هم این که وبلاگ چهارساله ،خیری که به من رسانده بیش از زحمت ش بوده،خیلی بیشتر ...

نگاهش که می کنم خودم را می بینم ،تغییرات خودم را ،پس رفت و پیش رفتم را ،

 دلم به این خوش است که دست کم با او رو راست بودم ،صریح بودم ،خودم بودم همیشه ،با همه ی ضعف هایم ،با همه اعتراف هایم ،با همه ی ...

وبلاگ چهار ساله ام ،واسطه آشنایی با دوستانی بوده که بیرون از این جا نمی شد پیدا کردشان،نمی شد طعم خوب دوستی با آنها را چشید.

و عشق است این ها را ...

عشق است اینجا را که دوستش دارم ،

که اگر حتا عطش شکستن ازش برنمی آید ولی دست کم ذکر است برای من ،

ذکر و تذکر این که گلویی داری هنوز که از تشنگی می سوزد ،

که "عطش" شاید همان امانتی باشد که بر شانه های کوه سنگین می نمود.

که راه هنوز زیادی داری فلانی ،

که نخواب لطفاً،

که نمان لطفاً،

که انگار دوست دارد یار این آشفتگی،

که صدایم کن ،صدای تو ترانه ست

.

.

.

                                                                          باقی بهارت ...

     




شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
چند سالته حالا؟

 کسانی که جز در فضای مجازی نمی شناسم شان برایم مهم نیست که چه شکلی هستند،چه جنسی هستند،زن اند یا مردند،دخترند یا پسرند،بچه دارند یا ندارند،شغل یا علایق حرفه ای شان به چه حوزه ای مربوط است،کجا زندگی می کنند،چی می پوشند...

یعنی اگر حق داشته باشم در مورد چیزی ازشان سؤال کنم یا آماری ازشان به م برسد مطمئنن دنبال هیچ کدام از آن بالایی ها نیستم.

فقط دانستن یک چیزی برایم جالب است ،آن هم این که چندسال شان است!وقتی آدم این را بداند آن وقت تخیل ش از عهده بقیه چیزها برمی آید.تصویرسازی می کند،یا با توجه به نوشته های خودشان پازل شخصیت شان را می چیند.

اما اگر ندانی حدودن چه سنی دارد آن وقت کار خیال سخت می شود،دیگر وقتی او از عشق ها و امیدها و نگرانی هاش می نویسد تکلیف خیال تو معلوم نیست که باید دنبال چه عشق ها و امیدها و نگرانی هایی باشد.

یا مثلاً اگر بدانی این کلمات گیرا و پرجاذبه را یک آقای 50ساله نوشته آن وقت ذوق می کنی که آدم 50 سالش هم که بشود هنوز می تواند این طور جوان بتپد و کلمه خلق کند.

یا گاهی تجربه های کسی را که می خوانم خیلی دلم می خواهد بفهمم چندسال طول کشیده که این طور از خامی به درآمده است،به چندسالگی ام می توانم امید وار باشم؟

یا وقتی که یک دختر 17 ساله از دغدغه هایش می نویسد می توانی فلاش بک بزنی به 17 سالگی خودت و یک قیاسی کنی و شاید به چیزی برسی،یا شاید بهتر بتوانی خواهر 17 ساله ات را بفهمی.

شاید یک روزی اهمیت این هم برایم ازبین برود،خیال بازیگوشم شاید بهانه ای دیگری برای خودش دست و پا کند.




سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
حکایت وبلاگ مخفی ها

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می توانی هر طور دلت می خواهد بنویسی،تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته در ذهنش،تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو  فقط دنبال کشف این است که تو کی هستی بالاخره.تا اینجا تو هر طور دلت می خواهد می توانی بنویسی،از هر رنجی که می کشی ،از هر امیدی که به آن دل خوش داری،از باورهایت،از هذیان های روح تب دارت،از ...

بعد کم کم مخاطب حتا اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می سازد،با تو انس می گیرد،به باور خودش تو را می شناسد.از تو انتظار چیزهایی را دارد،انتظار چیزهایی را ندارد.

دقیقاً از همین جاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی،بعد کم کم خودت را حذف می کنی،نه که دورویی کنی که می گویی مخاطب من - گیرم که یک نفر باشد-گناه دارد،چنین شوکی حق اش نیست،بگذار با شعله ی این کلمه ها باوری که توی این چندوقت به من پیدا کرده نسوزد.

بگذار یک جایی را داشته باشد که "قابل پیش بینی"باشد،که بتواند "اعتماد"کند به ش.

بگذار چشم هایش از تعجب گرد نشود،بگذار فکر نکند که در مورد تو اشتباه کرده،بگذار برایش تجربه نشود که دیگر ساده دلی نکند.

بعد این طوری می شود که کلمه هایت از رنگ و بو می افتند،خودت هم دیگر دوست شان نداری،دلت می خواهد کلمه های خودت دوباره مجال تولد پیدا کنند،

 کلمه هایت را بر می داری می بری یک جای دیگری،جایی که کسی تو را نشناسد،بی مخاطب و بی هویت،که از نو شروع کنی،قاب تازه ببندی،بال بال هم می زنی که مخاطب تو-ولو  یک نفر هم باشد-بر حسب اتفاق جای جدیدت را پیدا کند و تو را بخواند که کسی که می نویسد تشنه خوانده شدن است.

تازه گی ِ جای جدیدت هم یک وقتی کهنه می شود،دل تنگ قدیم های خودت می شوی،دوباره برمی داری برمی گردی خانه ی اولت،می نشینی و می گویی هیچ جا خانه خودِ آدم نمی شود...




سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
دلبسته ی یاران وبلاگی خویشم*

تقدیمش کردم به زنان ، به زنان ِ بی وبلاگ،آنها که دغدغه ها ی شان را  تنهایی به دوش   می کشند.

این یعنی که به حول وقوه ی الهی،و با همکاری جناب ابر و باد و مه و خورشید و فلک و برف و رفقای وبلاگی و خانواده محترم رجبی (!)و کلانتری منطقه فلان و اهالی محترم دهکده جهانی و ...این پایان نامه ما ختم به خیر شد و دیگه به جون خودم این آخرین باری خواهد بود که در موردش اینجا می نویسم.

به طرز عجیب و غریبی همه چیز خوب پیش رفت! نمی دانم کسی دعایی خوانده بود،وردی فوت کرده بود ،خلاصه یک دخل و تصرفی در کار عالم صورت گرفته بود وگرنه کجا آن آقایان محترم اساتید این همه قبلاً با من مهربان بودند ؟

نکته قابل توجه این که ایراد کارم بیشتر ایراد نگارشی بود! فعل هایی که پس و پیش گذاشته بودم،کاماهایی که باید می بود و نبود،گیومه های بدجا و....خودم از چشم عطش شکن می بینم.از بس که می آیم اینجا و تنداتند هرطوری که همان لحظه به ذهنم می رسد می نویسم و بعد شما هم که قربان تان بروم هیچی نمی گویید.یک دادی هم نمی زنید سر آدم که برق از سرش بپرد و باد کله اش بخوابد و یک کمی دقت وامانده اش را بیشتر کند.(یک چیزی هم بدهکار شدید حالا!:)

باز هم خلاصه این که تمام شد و تا تمام شد  کیفم را گذاشتم روی کولم و از تهران زدم به چاک ،از این تهرانی که با همه امکاناتش،با همه قشنگی هایش،با همه خوش تیپی اش،با همه ی آدم های محترمی که درش زندگی می کنند ؛ هرقدر با خودم جنگیدم که دوستش داشته باشم ؛ نشد. نشد که غریبی نکنم و وقتی درش هستم احساس خوبی داشته باشم .

خلاصه تر این که دم همه شما گرم،خیر از جوانی تان ببینید هم چنان.

لاوتان می دارم.

.

.

.

اینجا هم  متین عزیز گزارشکی نوشته است.

*عنوان هم وامی ست از مریم




یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
گمشده

دونفر را اینجا گم کردم.

اولی اسمش "یونس"است،قدمتش توی عطش شکن در حد "حضور ناپدید" و "ehsan"  بود.

یک وقتی غیب شد،بی خبر،هیچ وقت هم نه ایمیلی می گذاشت و نه نشانی وبی.یک وقت هایی نگرانش می شوم ،می گویم نکند اتفاق بدی برایش افتاده باشد،نکند رفته باشد توی دهن ماهی بعد ذکرش یادش رفته باشد...

یکی هم همین "رها"ی خودمان.

که چندی ست خبری ازش هیچ جا نیست،همه مان (مسیر،نجوا،من و...)افتادیم به دلشوره،همان خیلی شور...

کسی اگر خبری یا نشانی ازین ها دارد بی خبر نگذارد،

مژدگانی ش قرار دل ما...




چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
غریبی نکن حالا

آدم با بعضی وبلاگ ها غریبی می کند،

هر قدر که رفت و آمد داشته باشد،بخواند و بهره ببرد ولی باز همیشه این حس باش هست که من مال اینجا نیستم،غریبه ام.همیشه هم حواسش هست که پا از گلیمش درازتر نکند.

با بعضی وبلاگ ها ولی خانه زاد می شود،نمک گیر می شود،آن جا را از خودش می داند،حتا اگر مثلاً یک ماه هم بشود که سر نزند ، یا فقط چندوقت یک بار  کامنت بگذارد ولی خیالش تخت است که آن جا چراغی روشن است...

شاید به نوع رفتار میزبان بستگی دارد،شاید به بازدیدکننده های دیگر و دوستان و پیوندهای وبلاگ ربط داشته باشد،شاید هم اصلاً به خود آدم ربط داشته باشد که تو کله ی پوکش فرو نمی رود که آقاجان!این جا وبلاگستان است ،همین و نه بیشتر...




شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
تمام شد

عرفه تمام شد،

عید قربان تمام شد ،

هفتمین مراسم سبو هم تمام شد.

 

مهمان ها دارند می روند یکی یکی ،با آن لباس های تمیز ترگل ورگل ،با آن چشم هایی که وقتی تر می شوند زیباترند ،

اینجا دوباره می شود همان خانه خلوتی که کم هم دوستش ندارم.

حواس تان باشد گوشی ای ،انگشتری،ساعتی چیزی جا نگذارید!

 

عرفه خواندن دل نشین بود،آن هم این طوری،دسته جمعی،با نگاه های مختلف، زاویه دیدهای گوناگون،این طور ریز شدن در بخش بخش اش.این طور گوش شدن،دقیق شدن.

 

"با هم بودن" هم البته دل نشین بود.

در کنار هم بودن با قبول همه تفاوت ها و تنوع رنگ ها،

برای یکی مثل من که از خیلی وقت پیش  تا حالا همیشه تک پریده بودم و هیچ "ما"نشده بودم ،این گروهی کار کردن طعم خوبی داشت.کم حوصلگی هایی هم به خرج دادم و گاهی شاید جواب کامنت های درشتی دادم که به صبوری و بزرگی خودتان ببخشید و دعای شفای عاجل کنید.

 

از همه ی آن هایی که دعوت را قابل شمردند و نوشتند ،از آن هایی که به خود ِ دعوت نگاه کردند و  سربه هوایی دعوت کنندگان  را چشم پوشیدند،از آدم های خوبی که خلوت ترین و خالص ترین لحظه های ابری شان را سخاوت مندانه با بقیه به اشتراک گذاشتند،کلی ممنونیم ،اجرشان با آسمان و اهل ش!دو نفری هم که گفتند می نویسیم و ننوشتند امیدواریم اتفاق خوبی برای شان رخ داده باشد و مجال نوشتن را از آن ها گرفته باشد.

 

به  آن هایی هم که ننوشتند ولی با نگاه شان دنبال مان کردند،توی دل شان به شلوغ بازی مان خندیدند، و گاه خصوصی مرقوم فرمودند  "چه کارهایی می کنید شما هم"،یا "غافل گیر می کنید آدم را" و امثالهم ،مدال "خیلی مخلصیم" را دو دستی تقدیم می کنیم.

 

چشم غره مان را هم پرتاب می کنیم خدمت آن هایی که به قول خودشان خواندن کامنت ها ی این دو پست و جواب کامنت ها بخشی از تفریحات شان شده بود!

 

به سرکار "نسیم" -که کاش و ای کاش قبول زحمت می کردند و کلن همه عمر مدیر من می شدند بلکه کمی زفت و بارم کنند-به خاطر "مدیر بودن" و "پی گیر بودن" و در مواقع لازم "روی من را کم کردن" شان صمیمانه خداقوت می گویم که اگر عزم راسخ ایشان نبود الان دور این حوض کسی نبود .

 

از جناب  "حدیث هجرت" که گویا بانی بودند و در مراحل مختلف حضور کاریزماتیک داشتند و گاهی فقط با استفاده از فرمول جادویی ِ " چند ساعت خواب" و یا "چند فروند خمیازه"کلی از مشکلات ملت را  از میان برمی داشتند  هم  مچکریم! کاش به گاه سلام های بارانی مشهد سلام ما چهل و چندنفر را هم رسانده باشند.

 

شاخه گل سپاس مان هم برای "جایی برای بودن" ،که تجربه های شان را سخاوت مندانه به ما هدیه کردند و با نگاهی نکته سنج ناشی گری های اینجا  را آهسته گوش زد فرمودند و برای بهتر شدن اش از پیشنهادهای خوب دریغ نکردند،باشد که از رستگاران باشند.

 

 

پرچم این هیأت خودمانی را تحویل می دهیم به نفر بعدی،کاش این قدم دسته جمعی گامی رو به جلو بوده باشد،کاش آن ها که دل شان دریایی ست در وقت دعا بقیه را فراموش نکرده باشند،کاش این پست های پر نقص ِ در حد بضاعتِ ما در نظر آید و قبول افتد ...

 

                                                                              برفِ نو مبارک!

 




جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸
برخوان روزی تو/برداشتی کودکانه از فراز سوم دعای عرفه

مادرم می گفت هر بچه ای دوتا فرشته نگهبان دارد،

فرشته ها هوایش را دارند،نمی گذارند برایش اتفاق بدی بیفتد،نمی گذارند از بلندی بیفتد،یک طوری دوست داشتنی و بامزه اش می کنند که کسی سرش فریاد نزند،کسی اخمش نکند،آسیب ش نزند،

یک وقت هایی که برادرم زمین می خورد،دستش خراش می افتاد،جیغش می رفت هوا،اشکش صورتش را از قیافه می انداخت، فکر می کردم پس فرشته های نگهبانش کجا بودند؟الان کجا هستند که نمی توانند آرامش کنند؟آیا احساس شرمندگی نمی کنند که امانتی شان به این روز افتاده؟

.

.

.

یک وقت هایی که یک بچه بی مزه ی بی ریخت را می بینم که اپسیلون نمک توی صورت و کارهایش نیست زیاد به رفتار مادرش ریز می شوم.می بینم که مادرش چنان به سینه می فشاردش و بوسه بارانش می کند که گویا عزیزترین گوهر آفرینش را در بغل گرفته است.تعجب می کنم و فکر می کنم "چی می بینه آخه تو این بچه!؟"

.

 

یک وقت هایی زمین که می خورم،دستم که خراش می بیند،روحم که خراش می بیند،دیگر دنبال فرشته ای چیزی نیستم،دنبال خودت می گردم،زهره ندارم که بگویم چرا،نگاهت می کنم ،می خواهم مطمئن شوم که هنوز می بینی ام،که هنوز داری ام.

.

.

.

هنوز هم من همان بی دست و پایی هستم که روز اول بودم،هنوز هم فوتم کنی رفته ام،هنوز هم بلا ازم دور نکنی خودم بی کله می روم وسط معرکه،معرکه هایی که به صلاحم نیست،بچه ام...نمی فهمم...

.

.

.

انتظار زیادی هست اگر بگویم هنوز هم با من همان گونه باش که آن روزهای اول بودی؟

همان قدر "دل دیگران را با من نرم کن،همان قدر بر من نعمتهاى شایانت را تمام کن و پرورشم ده هـرسـاله زیـادتـر از سـال پـیـش ، تـا آنـگـاه کـه خـلقـتـم کامل شود  و تاب و توانم به حد اعتدال برسد، معرفت خود را به من الهام فرما، و هنوز هم از شگفتی های  حکمتت به هراسم بیانداز، بیدارم کن! .. آگاهم کن!.."

                                                  کودک م هنوز،به رسم آن روزهای آغازین ...باش!

                                                                                باش...

 

 

پی نوشت:

 

آن هایی که "یک جرعه از آسمان "نوشته اند:

 

 

    




شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
یک جرعه آسمان

دستت را به من بده برویم بالای کوه،مرد آن جا دارد نیایش می کند،با صدای بلند،مرد بلد است چطور دعا کند،چطور با کسی که کسی مثلش نیست حرف بزند،مرد دعا می خواند و باران فرشته است که می بارد . بیا برویم بالا ،همه تن گوش شویم ،خیس شویم ، بشنویم...

 .

.

.

 

گلویش پاره پاره روی نی می رود ،آن کلمات را سربریده اند ،آن کلمات سبز بر روی نی ها    می روند، صدای مرد نمی آید ...کوه از مرد خالی ست... دستم را بگیر،بیا دنبال نی ها برویم،بیا دنبال صدای مرد برویم...بیا گوش مان را تیز کنیم مرد دارد با کسی که کسی مثلش نیست حرف می زند ،دارد از کسی که کسی مثلش نیست حرف می زند ،بیا بشنویم...

رهاست زیر و بم ِ ساز ،ما نمی شنویم

جهان پر است از آواز ،ما نمی شنویم

.

.

.

 

 

"یک جرعه آسمان" عنوان هفتمین مراسم هیأت وبلاگی سبو ست.

 

قرعه ی میزبانی یا به قول سبویی ها "میان داری"اش این بار به نام این جا افتاده و کاش کاری که داریم شروع می کنیم به شایستگی کارهای قبلی ِ بچه ها باشد.

 

قرار شد این بار دسته جمعی مهمانِ دعای عرفه باشیم، متن دعا را به سی فراز  بخش کرده ایم،هرکس یک قسمتش را بردارد و بگذارد در گوشش تا صدا را بشنود.یادتان هست بچه گی ؟ صدف ها را می گذاشتیم در گوش مان تا صدای دریا بشنویم و جالب این که می شنیدیم!

 

حالا هم هرکس یک فراز را از اینجا انتخاب کند،صدای دریایش را برای ما روایت کند.درباره اش بنویسد،حس اش را،برداشت اش را،حتا قصه اش کند،حتا بسرایدش یا نقشش بزند،طرحش بزند،حتا بنوازدش... البته ترجمه ای که ما داشتیم و گذاشتیم خیلی روان نیست،شما به روانش مراجعه کنید و بر ما ببخشایید.همچنین عنوان هایی که برای هر فراز انتخاب شده سلیقه نویسنده است و دیگر میل ،میل مبارک است که در نوشتن پست ها نیم نگاهی به این عناوین داشته باشید یا نه.

 

از پنج شنبه که به عبارتی 28 آبان و اول ذی الحجه است نوشتن ها را شروع کنیم، هرکس هر بخشی را که برمی گزیند خبرش را بدهد تا در این جدول به نامش ثبت کنیم.همچنین حواس تان به زمان تعیین شده برای نوشتن هر فراز هم باشد و نیز از انتخاب دوباره فرازهای انتخاب شده فعلاً بپرهیزید!

 

یک بند تقریباً "پ"هم داریم!هرکس دیگر خیلی "در هیچ چارچوبی نمی گنجد" قیدِ تقسیم بندی ما را بزند و از حوالی خودش بنویسد،از این روزها که روزهای سفید و سلام است.از عرفه،از ابراهیم،از حج ،از سنگ نشان،از گم نشویم و از هرچیزی که بشود صدای دریا ازش شنید. عنوان یادداشت آزاد و روزی که می نویسید را هم زودتر به ما اعلام کنید تا در همین جدول بزنیم به نام تان.

 

 چه معلوم،شاید یک روزی همین دست نوشته های دل ما کتاب شد،شاید رسید به دست کسی،شاید گذاشت بغل گوشش،شاید صدای دریا شنید.

 

این هم کد لوگوی مراسم برای این که در قالب وبلاگ بگذارید و آویزان کنید گوشه وبلاگ تان، زحمتش را هم ایشان کشیده اند. 

 <script language='JavaScript' type='text/javascript'
src='http://www.sfo.ir/Sabo/heyat_weblogi_sabo_7.js'></script>

 

 که این شکلی می شود:

 

 

 

 

 

 

 

بقیه طرح ها را هم انفرادی عزیز مرام کش مان کرده ،

 

درِ کامنت دونی هم برای پیشنهادات و پرسش های احتمالی باز است.

 

 پس بسم الله ...

 

پی نوشت یک:

 

 

- اولین مراسم هیأت وبلاگی سبو (بیست و هفت سبو از او)

 

- دومین مراسم هیأت وبلاگی سبو(ختم قرآن درشب 23 ام) 

 

-سومین مراسم هیأت وبلاگی سبو(خیمه)

 

-چهارمین مراسم هیأت وبلاگی سبو (شاید زودتر مبعوث شویم)

 

-پنجمین مراسم هیأت وبلاگی سبو (هدیه سی تکه ای)

 

-ششمین مراسم هیأت وبلاگی سبو(فطرانه)

 

-برنامه هفتمین مراسم هیأت وبلاگی سبو (یک جرعه آسمان)

 

 

 




یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
HELP

از جوانی تان خیر خواهید دید اگر،

اگر،

اگر این پرسش ها  را جواب بدهید.

 

نکته یک:شرمنده آقایان،خیر جوانی شان را یک جای دیگر جبران می کنیم ،فعلن خانوم ها only !

نکته دو :اونایی که قبلن قبول زحمت کردن یه بار دیگه هم ما رو مرام کش کنن.

نکته سه:اگر به خانومای دیگه ای هم که تو فضای مجازی فعال اند  معرفی کنید که دیگه یعنی خیلی...

 




یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
دعا

دعا می کنم برای راهی عزیز،کسی که رد پای جمله هایش  هنوز در کامنت های پست های قبل هست،دعا می کنم که امید و شور برگردد به چشم هایش و از پس این بیماری ای که این روزها میزبانش شده بربیاید.دعا می کنم که قلبش پر از همه ی حس های خوب شود و این حس های خوب به سلامت تن اش کمک کنند.دعا می کنم همین روزها روزهایش پر از خبرهای خوش شوند،خبرهای خیلی خوش.




یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
گپ با طعم خدانگهدار

اول سلام

 

دوم  این که کامنت های پست قبل را دوست داشتم،آن قدر که دلم نیامد جوابی برای شان بنویسم،حرف حساب بود و حرف حساب هم که از این لحاظ تکلیفش معلوم است!

 

سوم این که خانم نجفی همزمان با هفته مساجد گزارشی از مسجدهای دوست داشتنی  در روزنامه شان زده اند،اسم روزنامه "وطن امروز" است،و گزارش ایشان در شماره روز دوشنبه 26مرداد،صفحه 7منتشر می شود،جهت اطلاع!

 

چهارم این که این جا تا آخر ماه مبارک پرنده پر نمی زند،دیدار دوباره ما باشد تا بعد از عید فطر،بل که قدری خودمان را جمع و جور کنیم،دوست تان دارم و لحظه های خوب رمضان در خاطرم هستید،دوستم دارید یا نه ولی کاش در لحظه ای از لحظه های خوب رمضان در خاطرتان باشم.

 

پنجم این که پس فعلاً چند روزی این "خدانگهدار" از من نزد تو به امانت...




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
رأی می دهیم

باز سلام

این لوگوی بالای صفحه که معرف حضور هست:هیأت وبلاگی سبو؟

خب،حالا  اینجا  می تونید نوشته های کسانی رو که در این حرکت وبلاگی شرکت کردن و در مورد آیه های مرتبط با حضرت رسول قلم زدند رو مشاهده کنید و بخونید.

انتخابات هم به کاره،حالا بدینوسیله از جنابعالی دعوت می شود تشریف ببرید اینجا و به هرکسی که صلاح می دونید در قسمت کامنت دونی رأی بدید.البته مزید امتنان خواهد بود اگر به اون هایی که من رأی دادم به شون شما هم رأی بدین.خودم هم تشریف دارم با این پست ولی انصافن بقیه بچه ها بهتر نوشتن.

همین ،دیگه هیچی.




چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
خاطره

امروز اتفاقی رفتم سراغ کامنت های این پست آرشیو،

کلی دلم باز شد،

به دیدن آلبوم عکس قدیمی می ماند،

نسبت به آن وقت چقدر همه ی ما فرق کردیم،

لحن مان چقدر عوض شده،

چقدر جوان تر بوده ایم انگار،

نه؟




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
نگذریم

 وبلاگستان بی نفیسه مرشد زاده صفا ندارد،

"همشهری جوان" هم ...

ما که نفهمیدیم چی شد که از هر دو رفتند ولی این را فهمیدیم که نبودشان خیلی به چشم می آید.

خانم مرشدزاده عزیز!

ما روی این را نداریم که تلفنی و کامنتی و ایمیلی هی مزاحم شما شویم و بگوییم چرا رفتید و کجایید و این حرف ها، ولی خودتان یک طوری یک خبری ،آماری ،رد پایی چیزی بدهید جماعتی از نگرانی در می آیند و ما کلاه مان را کلی می اندازیم بالا!




شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
هدیه

هدیه تولدش یک وبلاگ بود،فکرش را هم نمی کردم این همه خوش حالش کند.

پی نوشت :

تولد هجده سالگی ام بود،شمعدانی کاشته بودی توی گلدان کوچک سفالی ،هجده تا برگ داشت و دو تا گل،روی سفال گلدان هم با قلم و دوات و شکسته نستعلیق نوشته بودی :سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد.حالا نه شمعدانی هست و نه گلدانش ،ولی خوش حالی بزرگ آن روز از یادم نمی رود. زمانه عوض می شود،نمی دانم امروز یک گلدان شمعدانی هیچ دختر هیجده ساله ای را آن قدر به وجد می آورد؟




یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
دوباره مسجدها

خودمان داریم تمام می شویم،این مسجدهای دوست داشتنی تمام که نشدند هیچ انگار تازه دارند جان می گیرند.

پی نوشت:

-خاطرات وبلاگستان از مسجد (خبرگزاری شبستان)

-مساجد دوست داشتنی و یک بازی وبلاگی (خبرگزاری فارس)




دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
مسجدهای دوست داشتنی

   مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند،می گویند ارزش هرجایی به آدم هایی ست که در آن مکان بوده اند یا هستند،اما انگار مسجدها و عبادت گاه های دیگر قدری ازین قاعده مستثنی هستند،همین احترامی که دارند خودش نشان دهنده این استثناء بودن است،همین است شاید که گفته اند فُرادای مسجد می ارزد به جماعت بیرون از مسجد.

امروز به این فکر می کردم که چندتا مسجد هست که دوست شان دارم؟از چندتا مسجد خاطره دارم؟چندتا مسجد هست که دیدارشان را مشتاقم؟فهرست من این ها شدند:

 

1-مسجد پیامبر در شهر مدینه،به گمانم نسخه orginal مسجد است.به ویژه آن هسته اصلی اش که به محراب و منبر ایشان نزدیک تر است.انگار همه رازهای مگوی عالم را ریخته اند آن جا،پا که می گذاری دلت هری می ریزد پایین ،اتوبوس بودن ات از یک ارتفاع می گذرد انگار وسط جاده دنیا...

 

2-مسجد کلبعلی در همدان،یک مسجدخیلی کوچولو و مظلوم توی کوچه پس کوچه های میدان امامزاده عبدالله همدان.می گفتند نجاری به همین نام نذر کرده و این مسجد را ساخته،در و پنجره های چوبی اش هم ظاهراً کار خودش بود،همان جلوی مسجد هم خاکش کرده اند،نماز و مغرب و عشای آن جا برایم خیلی پرخاطره است.

 

3-از مسجدهای جامع می ترسم!معماری شان،قدمت شان،عظمت شان...همه ی این ها حسی درم می آفرینند که نمی دانم اسمش را چی بگذارم،نزدیک ترین کلمه اش "ترس"است،و خودمانی اش این که :مسجد جامع ها را دوست ندارم!

 

4-تنها مسجد بین راهی ای که از نماز خواندن توش فرار نکرده ام،مسجدی شاید در مسیر تهران - ساوه.مسافر بودیم و خواب آلود و نماز صبح،اسم نداشت،محل دقیق اش را هم یادم نیست ،فقط همین یادم هست که پایه ترین نمازگزارانش شمعدانی ها بودند و حسن یوسف ها و...توی گلدان کنار هم ،به جماعت.عطرشان پیچیده بود در مسجد.

 

۵-مسجد خاتم الانبیاء در خمین،از آن جهت که جوان ها اداره اش می کردند، نوساز بود و پر از ایده،پر از خلاقیت،کتابخانه خیلی خوبی داشت،نذرهای عجیب و غریبی هم آنجا ادا می شد،مثلاً یک  پزشک جوان نذر کرده بود بیاید رایگان آنجا در روزهای خاصی طبابت کند،یا دیگری کلاس های کنکور در کنار کلاس های قرآن و احکام و...برگزار می کرد،نمی دانم هنوز هم از این خبرها درش هست یا نه...

.

.

.

من زیاد بلد نیستم بازی وبلاگی راه بیندازم،این قدرها هم یار غار ندارم که زنجیروار برود و بترکاند،ضمن این که بعید می دانم "مسجدهایی که دوست دارم"برای خیلی ها موضوع باب میلی باشد،با این حال از این دوستانی که می نویسم ،می خواهم اگر دوست دارند مسجدهای دوست داشتنی شان را لیست کنند:

 

پیچک سر به هوا ،دغدغه هایم،  قاصدک بارون ،سعی،نجوا ، خیس باران،انفرادی، پنج دری، نقطه سر خط ، کمند دوست ،برای خاطر آیه ها، آب و آتش ، خدای قاصدک ، وبلاگ شخصی من، مسیر

 

پی نوشت:

-مسجدهای دوست داشتنی(وبلاگ سعی)

-مسجدهای مصفا(وبلاگ پنج دری)

-مسجد دوست داشتنی (وبلاگ خدای قاصدک)

-مسجد های دوست داشتنی من(وبلاگ آب و آتش)

-مسجدهای دوست داشتنی(وبلاگ مسیر)

-مسجدهای تو دل برو (وبلاگ قاصدک بارون)

-برای همه مسجدها (وبلاگ برای خاطر آیه ها)

-لبیک یا عطش شکن! (وبلاگ بهانه خیس باران)

-مسجدهای دوست داشتنی ِ من(پیچک سر به هوا)

-مساجد دوست داشتنی ام(وبلاگ نجوای من)

-مساجد دوست داشتنی (وبلاگ منجی در ادیان)

-مسجد یعنی زمانی و مکانی برای سجده (وبلاگ نشانه)

-مساجد دوست داشتنی (مدیر پارسی بلاگ)

-مسجدهای دوست داشتنی ام (دودینگ هاوس)

-جایی که ... (وبلاگ مادرستان)

- مسجدهای دوست داشتنی (وبلاگ کمند دوست)

-خدا خانه دارد (وبلاگ عقیق)

- مسجد (وبلاگ زلال آباد)

- مسجدهای دیگه (وبلاگ زلال آباد)

-مساجد خاطره انگیزم (وبلاگ گل دختر)

-مسجد (وبلاگ بهای حقیقت)

 

 




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
وبلاگ های ما

در وبلاگ ها زندگی مان را می نویسم،

اما نه همه ی آن را...




یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
وبلاگ نویس ها

در وبلاگ ها زندگی مان را می نویسم،

اما نه همه ی آن را...




یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تند تند نوشتم...

یک)سلام

 

دو)بچه ها شما راست گفتید،خیلی زخم ها به این زودی ها سرشان به هم نمی آید و جایشان محو نمی شود،تازه خیلی وقت ها درست همان زمانی که پاک شدن یک زخم را جشن می گیری خبر می شوی که از یک جای دیگر سر باز کرده،من می فهمم اینها را،من می دانم که در زندگی زخم هایی هست که خوب شدن در کارشان راه ندارد فقط باید مدارا کرد،من چشیده ام این طعم ها را،فقط دلم خواست خودم را بزنم به آن راه،دلم خواست امید و نوید بدهم بگویم فلانی،این همه به خودت سخت نگیر،بگذار بگذرد،بزرگ می شوی یادت می رود، این ها را هم نوشتم ولی خودم همان وقت توی دلم گفتم:دیدی ،دیدی بزرگ شدیم ولی یادمان نرفت...

 

سه)دوازده بهمن را همیشه دوست دارم،روز خوش بویی ست ،روز عاقبت به خیری شده است،بوی گل و اسفند و دیدار و شادی می دهد.دیروز به این فکر کردم که من بهمن 57 و خاطره هایش را بیشتر از هر چیز دیگری از روی دفتر یادداشت مادرم می شناسم.دفتری که لحظه لحظه آن روزها را با دست خط بیست و چندساله گی اش ثبت کرده است،نمی دانم نوشته های ما هم روزی به درد بچه های مان می خورد؟

 

چهار)این دنیای مجازی که ما توش می چرخیم یک خوبی بزرگ دارد،این که کسی با کسی تعارف ندارد،کسی با تو توی رودربایستی های مزخرف نمی ماند،حرف ها کمتر در لفافه اند،صراحتش را دوست دارم ،خسته شدم از دنیای بیرون از این جا،از دنیای قفل شده در ملاحظات و تعارفات،از دنیایی که دوست صمیمی ات هفت ماهه باردار است و به تو نمی گوید و هر روز برای دیدنت n تا پله میاید بالا و تو وقتی از بقیه می شنوی هنگ می کنی که چرا به من نگفت ،از دنیایی که یکی از نزدیک ترین آدم هایت دو هفته است کارش را از دست داده و جلوی تو فیلم می آید و نمی گویدت ،و تو باز  وقتی از بقیه می شنوی هنگ می کنی که آخه چرا به من نگفت...گاهی فکر می کنم چرا  این طوری هستم که بعضی حرف ها را نمی شود با من گفت

 خلاصه این که دنیای مجازی را با همه کاستی هایش به خاطر این عریانی دوست دارم.

 

پنج)ببخش این نامه را تند تند نوشتم.

 




دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
در باب کامنت نهادن

حکایت کامنت گذاشتن هم مثل حکایت نماز گزاردن است نزد بعضی خواص ملت،که می فرمایند ما که بسی به خدای متعال نزدیکیم و در حرم یاریم ،نیازی به نمازمان نیست که نماز را باری تعالی برای عوام امر فرموده است به جهت قرب و رهایی از غفلت!

کامنت هم همین است ،به هر که نزدیک تریم کمتر برایش کلیک رنجه می کنیم و دیر به دیر تر آفتابی می شویم در کامنت دانی اش ، با همان استدلال که ما با او بسی فابریکیم و کامنت را برای غیر فابریک ها خلق نموده اند و امر فرموده اند به جهت فتح باب ارتباط.

و البته که الله اعلم!

 




دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
جست و جو

با جستجوی عبارت"دعای افتادن مهر به دل کسی"به اینجا رسیده ای،

گرچه چیزی دستت را نگرفته ولی خب من که دعات کردم(؛




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
مهمان من ؛به صرف باران

  • سلام ! امروز ۶فروردین ۸۵ است ٬باور کن !باور کن که سال نو شده و حال اگر نو نشود باخته ایم بدجور! ۸۵ آمد و به کهنگی من سیر خندید ...به من ساده که هی بیخودی نامه می نویسم به زمین که آهای !خسته نشدی این همه دور زدی خورشید را ؟!خوب است که محل ات هم نمی دهد حالا !!
    ۸۵ نامه آورد از زمین که فلانی !تو اگر بیل زنی باغچه خودت را بیل بزن که پاک بی خیالش شده ای .زمین نوشته بود ـ به خطی از سبزه ـ که تو پس کی می خواهی بفهمی ؟! نمی بینی که این همه سال در کار سوز و گداز است و پاره های دلش تمام نمی شوند ؟ ...نمی بینی که ...خلاصه این که زمین بدجور در جاذبه خورشید اسیر بود و به نور ش زنده .

 

  • خانه نداریم ٬در به در دنبال خانه ای می گردیم که حال اش بزرگ باشد ٬خیلی بزرگ و  خواب کوچکی داشته باشد ...تشنه یک جرعه بیداری ام .سراغ داشتی خبرمان کن .

  •  شمشیر را از رو ببند لطفا ! زخم های من را تازه تر کن ٬عمیق تر کن ٬نگذار بخوابم !حتی به قیمت پاشیدن یک دریا روی صورتم !حتی به قیمت نشاندن یک زخم روی پلک هایم ٬نگذار آسوده بخوابم ...

  • تا حالا تن به وبلاگ داشتن و این گونه نوشتن نداده بودم ولی حالا که تب و تاب وب گردی ها کمتر شده آمده ام به مهمانی ات !که بخوانی ام و بخوانمت ؛ برای زنجیر پیوستگی قانون است و  ما را زنجیر آفریده اند شاید !
                                                                                        

                                                                    باقی بهارت ...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.