شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کولی وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادر زادی  هم هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار می‌شوند. 

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دوسال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دوسال آن لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و ...خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با تأکید به یاد بقیه می‌آورند، من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی آید یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام، برخاسته‌ام و شاعر نبوده ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو  اینجا کار می‌کنی و مال اینجا نیستی.

 

همین‌جور بخواهم ادامه دهم مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم کسی مال من است، یا من مال اویم، هی فکر کرده‌ام همه مسافریم، ساعتی با همیم و  از کنار هم رد می‌شویم... مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست... 

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه بدهند، تلخ و تند، کولی وار...

بگذریم.




یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
شما یادتون میاد

این همه راه ارتباطی نبود اما خودش بود.

جان می‌دادیم برای نامه‌اش، می‌مردیم برای دیدن نامش..




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای

می‌دانی، احساس می‌کنم در این سال‌ها ما زیاد کلمه خرج کردیم، زیادی حرف زدیم، زیاد  شیر آب - که مایه‌ی حیات بودـ را باز کردیم و هدر دادیم، همین است که دیگر کلمه‌ها زورشان به تکان دادن دل‌مان نمی‌رسد.




پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
خواب ناز

دلش درد دارد و طبق معمول این شب‌ها مدام ناله می‌کند، باز خدا خیرش بدهد که از آن گریه‌های ممتدِ یک نفسِ دهن سرویس کن ندارد وگرنه با دست و پایی که گم می‌کنیم چه می شد.

وسط ناله‌ها یک ذره هم -پیام بازرگانی طور- چشم‌ روی هم می‌گذارد و می‌خوابد، مثل ابر بهار توی همان خواب کوتاه هم می‌خندد و هم با بغض تا مرز گریه می‌رود.

با درماندگی و خستگی سرم را می‌آورم نزدیکش و یک گوشه‌ای از بالش کوچکش جا می‌دهم. خواب او من را هم با خودش می‌برد. اول می رویم یک‌جا که پر از کبوتر است، کبوترخانه یا به قول ما کفترخان دیده‌اید؟ همان شکلی‌ها. کبوترها می‌آیند روی شانه‌اش می‌نشینند و با پرشان لپِ تازه روییده‌اش را ناز می‌کنند، یک وری می‌خندد، صدایی می‌آید و کبوترها همگی با هم بال می‌زنند و پر می‌کشند، بغض می‌کند و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود.

آن‌ور تر چند تا درخت دارند با هم حرف می‌زنند، یکی‌شان سیب سرخی از لای موهای سبزش در می‌آورد و به صورت او نزدیک می‌کند، از خودش صدا درمی‌آورد که او بخندد، درخت چندبار این کار را می‌کند و بعد نازش می‌کند و می‌گوید باید با دوست‌هاش بروند لب چشمه آب بخورند. لبخند می‌رود و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود باز.

چند تا پری دارند از آسمان بالای سرش رد می‌شوند، یکی‌شان می‌گوید: ئه، این همون بچه‌هه س! یادتونه؟ بقیه می‌گویند که یادشان نیست. اولی می‌گوید که مأمور بازی کردن و خنداندنش بوده قبل از این‌که به دنیا بیاید. جلو می‌آید و انگشتش را می‌گذارد روی چانه اش، بعد شکلک‌های بامزه در می‌آورد، بچه ذوق می‌کند و طولانی می‌خندد،صورتش چه با خنده قشنگ‌تر می‌شود، پری‌ها باید برای کاری برگردند بالا، پری پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخند خداحافظی می‌کند، او بلند می‌زند زیر گریه، بیدار می‌شویم..




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
از درددل‌ها یا "خداحافظ فرمانده"

  هیچوقت خیلی آدم پرکاری نبودم، هیچ‌وقت در نوشتن یا کارهای دیگری که ازم برمی‌آمده ادعای حرفه‌ای گری و اینها نداشتم و ندارم، یعنی در واقع خودم می‌دانستم چه کاره هستم و چه کاره نیستم، اما هروقت نهایت تلاشم را روی کاری گذاشته‌ام و خودم را به خاطرش به سختی و نیمه‌جانی انداخته‌ام که خوب از آب دربیاید و اثرگذار باشد و یک تغییر حتی خیلی کوچک در محیطی که درش هستم بیافریند، هیچ اسم شاخصی ازم در آن کار نبوده و نیامده.یعنی همیشه سرباز یکی شده‌ام که خیال کردم کارش درست است و در رکابش تمام قد و با همه قوا دویدن و مراقب بودن و مبارزه کردن ارزش دارد، و یا مثلا الان اوست که یک پرچم خوبی بلند کرده و اگر یکی مثل من، بی اما و اگر ندود جلو و زیر این پرچم را نگیرد کوتاهی کرده است،بارها چیزهایی نوشته‌ام که باید نوشته می‌شدند و اثرخودشان را می‌گذاشتند اما به جای خودم،اسم و امضاء بزرگی پای آن کار خورده، با کمال میل البته، چون گمان کردم به نام او با به نام دختر سربه هوای بازیگوشی مثل من خیلی فرق می‌کند. هروقت مراسمی، اتفاق علمی فرهنگی خوبی اینجا خلق کرده‌ایم، بدوبدو کردن‌ها و خاک و خلی شدن‌ها و فکرکردن‌ها و ایده دادن‌هایش مال من بوده، اما ردیف اول نشستن‌ها و تیپ زدن‌ها و نوشابه باز کردن‌ها و قسمت‌های شیک ماجرا مال دیگران.

فرماندهان این سرباز کوچک هم مدل‌های خودشان را داشتند، بعضی‌شان مرام داشتند و قدر کارش را می‌دانستند و همین کافی بوده، بعضی‌شان هم یک جاهایی کم حافظه می‌شدند و خودشان هم یادشان می‌رفت که پای این اثر ماندگارشان ردپای خاک و خلی کس دیگری هم هست.

ازین ماجرا هرگز غصه‌دار یا دلگیر نبودم و نیستم چون انتخاب خودم بوده  و هروقت آخر کار، آن عقب‌ها نشسته‌ام و سربه زیر انداخته‌ام فکر کرده‌ام که چه بهتر! اینطوری پروبال آدم سبک‌تر است و حتی خندیده‌ام به آنهایی که به زور دارند کاری که نکرده اند را به پیشانی خودشان می‌چسبانند،

اما شما که غریبه نیستید، این روزها دلم می‌خواهد کاری برای خودم کرده باشم، چیزی بنویسم یا کاری کنم که خالص خالص مال من باشد، حتی اگر دیده نشود یا کم دیده شود...




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

در شرایط برابر هم حتا، همیشه زنها رنج و هزینه بیشتری متحمل می‌شوند... در گِلِ خلقت مان انگار، رنج بیشتری خرج شده است.




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
بزن باران

چتر دوست ندارم، هیچ وقت چتر نداشتم، یک بار یک چتر سیاه هدیه گرفتم، از فرط دوست نداشتن، بیچاره خودش گم شد. می‌ترسم از یک وقتی که دلم چتر بخواهد، که بروم برای خودم چتر بخرم و همیشه از ترس باران همراهم داشته باشمش. می‌ترسم از روزی که وقتی یک قطره بازیگوش یک هو خودش را می‌رساند به گونه ام، گل از گلم نشکفد،دهانم را باز نکنم برای سرکشیدنش...




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
مهتاب

 توی خوابم در سفریم و یک بچه‌ای را سپرده‌اند به من که بشوم مادرش. بچه یکی دوساله می‌زند و انگار دختر است. هرچی نگاهش می‌کنم ربطی بین خودم و او نمی‌بینم، حتا قیافه‌اش خاطرم نمی‌ماند و بین بچه‌های دیگر کلی نگاه نگاه می‌کنم تا یادم بیاید کدام‌شان بود، بدتر این‌که قرارمان را از یاد می‌برم و هرجا می‌خواهیم برویم طفل معصوم را جا می‌گذارم، دیگرانی که دوستش دارند جمعش می‌کنند و می‌آورند، توی همان خواب دلم برای بچه می‌سوزد...




جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

مرض بود یا فضیلت،نمی‌دانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که  سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.

حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.

جایی خواندم که وقتی چیزی را می‌بخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش می‌کنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.

این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بی‌قید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزه‌بازی ست. به چی بند شود پس، همین‌طوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟

کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.

حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که می‌روم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، می‌روم امانتش میگیرم، هر بار که می‌بینمش یک فرقی کرده،کهنه‌تر شده، چسب‌خورده ، تاخورده، چروک شده، بویش می‌کنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.

بعد برگه‌ای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه می‌کنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کرده‌اند، ورق‌هایش را نگاه می‌کنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی می‌گیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.

حالا حتا اگر بخواهم هم نمی‌توانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش می‌رود هوا، من را دزد فرض می‌کند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش می‌داند حساس و مصمم است.

آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمی‌شود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...

آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...




یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
...

  افتاده بودم زیر پای این و آن،آمدی و جمعم کردی،مثل این رهگذرها که تکه‌های نان کف پیاده رو را برمی‌دارند و می‌بوسند و می‌گذارند جایی که حرمتش حفظ شود.

خرد شده بودم و هر تکه‌ام افتاده بود جایی و کسی خودش را درم نگاه می‌کرد، زلف کجش را شانه می‌زد در صیقل ذاتی‌ام،

صدایم کردی  مثل آهن ربا که براده‌ها را صدا می‌کند، تکه‌هایم از دست این و آن به سمتت شتافتند، بندم زدی و خودم شدم.

نی داشتم، هرکسی که اندوهش را درم می دمید برایش حکایت می کردم،نی ام را شکستی. گفتی هرکس باید نی خودش باشد.

صدایم زدی و به خودم برگرداندی. بیگانه و جدا و بریده از همه.

 




پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
هم‌سایه

فکر می‌کنی نزدیکی،خیلی نزدیک.

بعد یک وقتی، یک اتفاقی می‌افتد که می‌فهمی دور بودی،خودت خبر نداشتی...




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
از خواب تو بیدار شدم

مثل بچه‌ها که خواب‌زده می‌شوند،از خواب می‌پرند ،بهانه می‌گیرند،گریه می‌کنند،نمی‌دانند باید با کی دعوا کنند،کاسه کوزه را سر کی بشکنند،بد تا می کنند،حرف نمی ‌زنند،نق می‌زنند...ساعتی باید بگذرد تا آرام بگیرند،آن کولی‌بازی‌ها تمام شود،بشوند همان بچه‌ی قبل از خواب ...




جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
باش

باش؛

تا صبح دولتم بدمد ...




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
شباهنگام

بی خوابی زده بود به سرم،ساعت سه شب هذیان نوشته بودم اینجا!

صبح که شد هذیان ها از اینجا پرکشیدند. 




دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
زهرزدایی

یک جایی هست بین قلب و زبانم،

یک اتاقک کوچولویی شاید،اما کار مهمی آن جا انجام می شود.کلمه هایی که از قلبم بلند می شوند و قرار است به زبان بیایند آن جا زهر و تلخی شان گرفته می شود.

پروسه ی ساده ای دارد،کلمه ها تسلیم اند،زود تلخی شان را پس می دهند.اما مشکل اینجاست که گه گاه دوز تلخی ِ خود ِاین اتاقک از حد مجاز رد می شود.

 




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
خدایا شکرت!

این که خلق خدا زیادن،خوبی ش اینه که وقتی تو یه مهلکه ای گیر می افتیم یا یه بلایی سرمون میاد می تونیم به خودمون دلداری بدیم که :عیبی نداره،تو اولین و تنها کسی نیستی که تو چنین موقعیتی گیر افتادی،خیلیا مثل تو بودن،خیلیا مثل تو هستن!نترس...

 

:)




پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
پیرهن

 گاهی فکر می کنم خیال بوده ای،

خواب بوده ای،

هذیان های یک تب مزمن بوده ای!

مثل این فیلم ها که کلی وقت آدم را سرکار می گذارند ، قلب و ذهنت را درگیر می کنند و به تاپ و توپ می اندازند،بعد آخر سر آب یخِ این را می ریزند روی سرت که این ها همه پرسه های خیال یک زن روانی بوده و بس.

بدک نبود دست کم نخی از پیرهنت را کنده بودم برای این جور وقت ها.

شاعری همین است دیگر،

به قافیه که نیست،به ردیف که نیست،

به همین آرزوی داشتن نخی از پیرهن است به خدا...




دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
فاصله علیه السلام!

فاصله همیشه هم بد نیست،

فکر کن این واژه ها که من نوشتم به زور بخواهند به هم بچسبند و بی فاصله شوند،می شود این:

فاصلههمیشههمبدنیست،

فاصله ها جهان را از این شکلی شدن نجات داده اند!




چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست؟!

کاش خودم نمی دانستم،

کاش خودم نمی دانستم که روزهای سختی در زندگی هر کسی پیش می آید که باید یک طوری سرشان کرد،یک طوری نجیبانه با آنها مدارا کرد تا تمام شوند.

کاش خودم نمی دانستم که هرگاه دری بسته می شود دری گشوده خواهد شد،

کاش خودم هزار بار در گوش خودم بلد نبودم بخوانم که فلانی،این قدر به در بسته خیره خیره نمان  که در باز شده را نبینی.

کاش این ها را نمی دانستم ،این ها را بلد نبودم،

آن وقت به جای این همه کل کل های هر لحظه با خودم می شد گوشه دامن تو را صمیمانه چنگ زد و اشک صدسال را در محضر تو ریخت و کمک خواست ،می شد در چشم های تو نگاه خیس انداخت و گفت من نمی دانم،من نمی توانم ،بیا تو کاری کن،بیا تو نقشی زن...

آن وقت شاید وقتش بود،وقت اعتکاف در مسجد چشم های تو...




شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
کلکسیون

یک وقتی می رسی یک جایی،نگاه می کنی پشت سرت،می بینی شده ای کلکسیونر!پشت سرت پر است از انواع و اقسام اشتباهات جورواجور!ریز و درشت،رنگ و وارنگ،

بغض ات را می خوری،سرت را می گیری بالا و می گویی:امروز  هوا چه خوب است...




چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
فروش گاه زنجیره ای

نوشته بود"آدمی قدری اندوه نیاز دارد تا زنده بماند".

حالا تو فکر کن  مغازه ای را  که "اندوه" بفروشد ،یا "شادی" نسیه  دهد یا "شور زندگی" حراج کرده باشد...




سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
بی پناهان رهت را هم سرانجامی بده...

مسیر عزیز

حسودی کردم به تو وقتی این پستت را خواندم،

دعوت کرده ای به نوشتن و من شرمنده ام از این جفنگیاتی که در ادامه می نویسم،

من تو این زمینه ها آدم بی دست و پایی هستم،خیلی از مردان خدایی ای که می شناسم یا شنیدمشان یا وصف شان را خوانده ام دوست دارم و برایم خیلی خیلی محترم اند،ولی...

ولی تو که غریبه نیستی با هیچ کدام دلم نرفته است،آن قدر که وقتی می روند احساس یتیمی کنم .می دانم که حتماً این دل من است که دل نیست...

یک جور احساس غریبی دارم با آن ها،عوضش تا دلت بخواهد وسط همین آدم های معمولی دور و بر دنبال صید ستاره می گردم...این ها برایم آشناترند.

یک احتمال دیگرش هم شاید این باشد که ما اغلب شهرستان زندگی کردیم و هیچ وقت نشده که درست و حسابی پای حرف یک بزرگی بنشینیم و انس بگیریم باش،ما آن ها را در کتاب ها خوانده ایم و در تلویزیون دیده ایم و این ها انس نمی آورد...

می بینی ،جمله هایم نا تمام است،دلم برای خودم یک خرده می سوزد.آن ها مأوای شان زمین نیست و مأوای من گویا زمین شده است.

دوباره ببخش مرا با این نوشتنم...

پی نوشت ١:

-از  قاصدک و مهرانگیز عزیز و زلال آباد دعوت می کنم از خدایی مردان دوست داشتنی شان بنویسند باشد که جبران بی دست و پایی من شود.

 پی نوشت 2:

-سرخوشان مست دل از دست داده...(وبلاگ قاصدک)

- مردان خدا (وبلاگ زلال آباد)

 




یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
در رفت و آمد

پر دارد

پر می کشد بی هوا و می رود

روحی از نوشته های ما

جسم می شوند واژه ها ،بی جان ،سرد ...به دل نمی شینند .

یک وقتی ،یک دمی  ،بی هوا دوباره برمی گردد.

جان می گیرند واژه ها

به دل می نشینند

به جزایی می رود شاید،به پاداشی برمی گردد شاید




شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
دست خط

دست خط یک چیزی است که خیلی به آدم ربط دارد،

انگار آیه ی آدم است،مثل ما که آیه های خدائیم.

من هروقت آیه های کج و مأوجم را جایی می بینم خیلی ذوق می کنم،احساس آشنایی و خویشاوندی قریبی به م دست می دهد.

نمی دانم خدا هم از دیدن ما،این آیه های کج و مأوج به وجد می آید؟!




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
مرگ

به طرز بزدلانه ای از مرگ می ترسم

از یک جسم بی جان شدن،از زیر خاک گم شدن،از تنهای تنها شدن

هر قدر آیه و حدیث و کتاب های معارف مدرسه و غیر و غیره را خوانده ام ،هر قدر خوانده ام و شنیده ام"مرگ پایان کبوتر نیست"،هر قدر دست به دامن خدا شده ام که نگاهم را به مرگ روشن کند،راه به جایی نبرده ام،

از دیگران کمک خواسته ام ،فقط گفتند که بسیارند آن هایی که با شوق به دیدار مرگ می روند و این برای دل پر بهانه من جواب نبوده است...




سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
مرگ

به طرز بزدلانه ای از مرگ می ترسم

از یک جسم بی جان شدن،از زیر خاک گم شدن،از تنهای تنها شدن

هر قدر آیه و حدیث و کتاب های معارف مدرسه و غیر و غیره را خوانده ام ،هر قدر خوانده ام و شنیده ام"مرگ پایان کبوتر نیست"،هر قدر دست به دامن خدا شده ام که نگاهم را به مرگ روشن کند،راه به جایی نبرده ام،

از دیگران کمک خواسته ام ،فقط گفتند که بسیارند آن هایی که با شوق به دیدار مرگ می روند و این برای دل پر بهانه من جواب نبوده است...




دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.