یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٦
آب زنید راه را ..

خیلی فوری سلام:)

محمد و بهار ما از راه رسیدند. الان دارد می شود سه ماه و چه سه ماه سخت و شیرینی.

این روزها بیشتر توی تلگرام می نویسم از لحاظ دسترسی آسان ترش نسبت به وبلاگ. اما همچنان دلتنگ بوی خوش این آبی دوست داشتنی هستم.

امید که برگردم.

پرشین بلاگ بخشی از آرشیو را با خودش برده..دارم ایمیل نگاری می کنم که برگردانمش. آه از بی وفایی دنیا و تعلق های ما..




شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤
پدرانه

شب که خودش آرام و کوچک خوابیده، اسباب‌بازی‌هایش را که جلوی راه افتاده‌اند برمی‌دارد، می‌بوسد و می‌گذارد کنار...




دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
سطری میان نامه‌ای 4

چطوری دوستش داری؟ چقدر دوستش داری؟ دوست داشتن بچه چه مدلی است؟ مثل دوست داشتن‌های دیگر است؟

این چند ماهی که از آمدنش گذشته چندباری با این سوال مواجه شدم و جواب‌های پرت و پلایی هم همان لحظه سرهم کرده‌ام، اما بعد در خلوت خودم وقتی عمیق فکر کردم دیدم که دوست داشتن دخترک یک جوری منحصر به فرد است و مقایسه اش با دوست داشتن‌های دیگر قصه‌ی قیاس سیب و پرتقال است..

 

 

 




پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
..

به خانه که می‌آید و نیستیم، پیام می‌دهد: " زندگی را بردار و بیا".




یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای3

دخترک غریبه و آشنا سرش شده، غریبی کردن یاد گرفته، از کجا؟ نمی‌دانم. بغض کردن و لب جمع کردن و بعد گریه، آن هم گریه‌ی با اشک. گریه‌اش قشنگ است، توی دفترکوچکی که  روزها تند تند اتفاق‌های خرد و ریز باهم بودن‌مان را یادداشت می‌کنم، برایش نوشتم: دختری هستی که گریه‌هایت به اندازه خنده‌هایت قشنگ است، حتی قشنگ‌تر.

خودم؟ خوبم. خوب اما شلوغ، از خواب‌هایم می‌فهمم که چقدر شلوغم. یک شب دونفر از داعش آمده‌اند توی خوابم و اعضاء بدن آدم می‌فروشند، فرداش توی دفتر فلان خبرگزاری گروگانم گرفته‌اند و هرچه تقلا می‌کنم با گوشی داغانم شماره‌ی زهره را بگیرم تا بیاید و نجاتم دهد نمی‌شود، شب بعدش رفته‌ام توی یک جلسه کاری اما هرچه حرف می زنم هیچ‌کس محل به‌م نمی‌گذارد و ندیده و نشنیده گرفته می‌شوم، شب بعدش طلبکارها آمده‌اند در خانه چاقو فرو کنند توی سینه‌ام، شب دیگری، برگشته‌ام سرکار اما با لباس توی خانه، اضطراب دنیا ریخته توی قلبم که چه خاکی توی سرم بریزم حالا، فردا شبش دخترک را برده‌ام دانشگاه و نمی‌دانم به کی بسپارمش و بروم کلاس، شب بعد توی صحن حضرت معصومه معجزه‌ای دیده‌ام و دربه در توی حجره‌ها دنبال اهل دلی می‌گردم که برایش بگویم و پیدا نمی‌کنم، شب بعدترش ...

هنوز هم "خواب‌ها، از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند"؟




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای2

دست‌های دخترک را گرفتم توی دستم و خیره شدم، مثل این که کتابی دارم می‌خوانم، کتابی با دوصفحه‌ی گشوده، نرم و نازک و سپید و کوچک، با ریزه‌کاری و ظزیف کاری‌های یک دست کامل. بند انگشت‌ها، گودی های روی دست، موهای ریز روی انگشت‌ها، کشیدگی قشنگ ناخن‌ها.

فکر کردم که این دست‌ها، این کتاب تازه که اولین و مشتاق‌ترین خواننده‌اش منم، چه دست‌هایی را بعدها به گرمی خواهد فشرد..




پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
خواب ناز

دلش درد دارد و طبق معمول این شب‌ها مدام ناله می‌کند، باز خدا خیرش بدهد که از آن گریه‌های ممتدِ یک نفسِ دهن سرویس کن ندارد وگرنه با دست و پایی که گم می‌کنیم چه می شد.

وسط ناله‌ها یک ذره هم -پیام بازرگانی طور- چشم‌ روی هم می‌گذارد و می‌خوابد، مثل ابر بهار توی همان خواب کوتاه هم می‌خندد و هم با بغض تا مرز گریه می‌رود.

با درماندگی و خستگی سرم را می‌آورم نزدیکش و یک گوشه‌ای از بالش کوچکش جا می‌دهم. خواب او من را هم با خودش می‌برد. اول می رویم یک‌جا که پر از کبوتر است، کبوترخانه یا به قول ما کفترخان دیده‌اید؟ همان شکلی‌ها. کبوترها می‌آیند روی شانه‌اش می‌نشینند و با پرشان لپِ تازه روییده‌اش را ناز می‌کنند، یک وری می‌خندد، صدایی می‌آید و کبوترها همگی با هم بال می‌زنند و پر می‌کشند، بغض می‌کند و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود.

آن‌ور تر چند تا درخت دارند با هم حرف می‌زنند، یکی‌شان سیب سرخی از لای موهای سبزش در می‌آورد و به صورت او نزدیک می‌کند، از خودش صدا درمی‌آورد که او بخندد، درخت چندبار این کار را می‌کند و بعد نازش می‌کند و می‌گوید باید با دوست‌هاش بروند لب چشمه آب بخورند. لبخند می‌رود و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود باز.

چند تا پری دارند از آسمان بالای سرش رد می‌شوند، یکی‌شان می‌گوید: ئه، این همون بچه‌هه س! یادتونه؟ بقیه می‌گویند که یادشان نیست. اولی می‌گوید که مأمور بازی کردن و خنداندنش بوده قبل از این‌که به دنیا بیاید. جلو می‌آید و انگشتش را می‌گذارد روی چانه اش، بعد شکلک‌های بامزه در می‌آورد، بچه ذوق می‌کند و طولانی می‌خندد،صورتش چه با خنده قشنگ‌تر می‌شود، پری‌ها باید برای کاری برگردند بالا، پری پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخند خداحافظی می‌کند، او بلند می‌زند زیر گریه، بیدار می‌شویم..




دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
الحمد لله..

به نگاه تو

سلام

و به زیبایی تو،

صبح به خیر..

 


 

متن، شعری از سید علی میر افضلی است.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.