یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

 توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چندبار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است، پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های به جا، سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام، در توصیف نوع نوشتن ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کولی وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادر زادی  هم هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار می‌شوند. 

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دوسال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دوسال آن لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و ...خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با تأکید به یاد بقیه می‌آورند، من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی آید یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام، برخاسته‌ام و شاعر نبوده ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو  اینجا کار می‌کنی و مال اینجا نیستی.

 

همین‌جور بخواهم ادامه دهم مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم کسی مال من است، یا من مال اویم، هی فکر کرده‌ام همه مسافریم، ساعتی با همیم و  از کنار هم رد می‌شویم... مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست... 

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه بدهند، تلخ و تند، کولی وار...

بگذریم.




سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
ماهی تو جان سپرده زیر خاک

حالا غواص‌ها با دست‌های بسته برگشته‌اند و ما یک‌بار دیگر از تلخی و حجم عظیم اندوهی که جنگ در خودش دارد شوکه شده‌ایم. در دل هر جنگی به ازای هر دقیقه‌ای که زمان برده باشد و  هر وجب خاک و آبی که در آن دامنه داشته باشد، داستان نهفته است. اتفاق‌های عجیب و غریبی که ممکن است  هرگز به گوش کسی نرسند، یا برای فاش شدن‌شان، سال‌ها وقت لازم باشد..

جنگ هشت ساله‌ی ما خیلی وقت است که تمام شده، اما هنوز هر از گاهی داستان تازه‌ای از پس سال‌ها سر بر می‌آورد، جان می‌گیرد و  به تعداد همه‌ی فطرت‌های انسانی مخاطب پیدا می‌کند.

این سال‌ها هم  توی ترافیک جنگ‌های دور و بر، خدا می‌داند چه داستان‌هایی آرام و بی‌صدا سر به خاک گذاشته و چشم بسته‌اند تا آیا روزی مجال خوانده شدن‌شان برسد یا که تقدیرشان سر به مهر ماندن، بماند..

شبی که مستند قتل عام 1700 سرباز عراقی پخش می‌شد و شاهدان عینی روایت عجیب خودشان را از این شاهکار داعش می‌گفتند به این فکر کردم که کی باشد این‌ها یک شکل هنرمندانه ای در تاریخ و ادبیات و فرهنگ و هر بنای دیگری که ماندنی باشد، ثبت شوند.

ثبت هنرمندانه و ماندگار هر رخدادی، قبل از هر چیز به گمانم "دل" می‌خواهد. دلی که قبل تر از اینکه بخواهد بنویسد، طرح بزند یا چکش بکوبد، پاک و مودب و تربیت شده باشد. خوب نوشتن، خوب به تصویر کشیدن و  خلق اثر هنری و ادبی از روی اتفاق‌های بزرگی از این جنس، "آدم" می‌خواهد، آدمی که دلش را تزکیه کرده باشد. 

آن‌هایی که نستعلیق مشق می‌کنند فقط قرار است از روی یک الگو، خوش نوشتن حروف را تقلید کنند اما برای همین کار به ظاهر ساده باید آنقدر در تنهایی و خلوت خود تمرین کنند و تمرین کنند و تمرین کنند تا قلم‌شان اهلی شود و از سرکشی دست بردارد. آن وقت است که خط‌شان تیزی ندارد، نرم است و دلبرانه روی صفحه می رقصد.

ما با این ارتباط‌های موازی و خط خطی، با این شبکه‌های اجتماعی و فک زدن‌های مدام، با این اپسیلون وقتی که برای خلوت با خودمان نداریم، آن قلم و آن دوربین و آن طبع اهلی شده را از کدام مغازه بخریم؟ مایی که قرار است از روی حقیقت، از روی آتش، از روی راز ، از روی این دردها و داغ‌ها  سرمشق بگیریم و بنویسم.

داستان‌های عصر ما، غواص‌های دست بسته‌ی مظلوم عصر ما، "پیامی آورده‌اند.." و آن پیام، کاش، ای کاش که یتیم دست‌های هنرمندانی نماند که قبل از هرچیز از خودشان گذر کرده باشند..

.

.

.

پی نوشت:

- عنوان را از اینستاگرام نفیسه مرشدزاده برداشتم.

-  این حرفها گنده‌تر از دهان من است و خودم می‌دانم..




چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

سلام

دیدم اینجا کم کم دارد گرد و خاک می‌گیرد و شبیه آن خانه‌ی متروکی می‌شود که توی تبلیغ درست مصرف کردن آب نشان می‌دهند، آمدم آب و جارویی بزنم، سلامی کنم و خودم را باز آماده کنم برای نوشتن و تازه نوشتن. به قول شاعر : ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب..




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای

می‌دانی، احساس می‌کنم در این سال‌ها ما زیاد کلمه خرج کردیم، زیادی حرف زدیم، زیاد  شیر آب - که مایه‌ی حیات بودـ را باز کردیم و هدر دادیم، همین است که دیگر کلمه‌ها زورشان به تکان دادن دل‌مان نمی‌رسد.




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
هزار تا خانه اینجا هست که زنگ شان را نزدیم

یکی از دیوانه‌بازی‌های قشنگی که دوست دارم به پرونده‌ام اضافه شود این‌است که بروم بنیاد شهید و هی التماس کنم و التماس کنم که اجازه بدهند و بگذارند بروم در خانه‌هایی که شهید داده‌اند، بعد یکی یکی با مادرها و پدرها- اگر هنوز این‌جا باشند- گفتگو کنم و خاطره‌‌هایی که از بچه‌شان دارند را تند تند بنویسم یا ضبط کنم بعد سرخوش و سبک‌بال بپرم خانه‌ی بعدی.آخرش هرکدام را خودم عرضه داشتم داستان کنم و هرکدام را که بلد نبودم همان‌طور ساده و تر و تمیز تایپ کنم و بدهم دست کسی که بلد است.

حیف که پر از ناتمامی‌ام..




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یک پارچه اقا

ده سال پیش یک داستان خل و پیلیچی (+)دست‌نویس کردم و فرستادم برای یک جشنواره، بعد که دعوت‌نامه آمد و رفتیم بندرعباس برای برگزاری‌اش یادم هست که رفتم پیش داورها- خدا رحمت کند امیر حسین فردی را- تا ایرادهای کارم را بشنوم، می‌گفتند ما همش فکر می‌کردیم این متن را یک آقا نوشته، حتی دست خطت هم به پسرانه می خورد بیشتر!

توی همان سفر، با مریم دلباری عزیز-که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- دوست شدیم، او هم که خودش استادی بود و قلم داستانی اش را خیلی دوست داشتم اولش می‌گفت قلم محکمی داری بعد وقتی از یک خیابان شلوغ می خواستیم رد شویم و من طبق معمول با ترس و لرز و گرفتن دست او محکم رد شدم گفت نه به آن قلم تیز و تند مردانه و نه به این طرز از خیابان رد شدنت!

امروز هم وقتی توی گوگل پلاس زیر یک پست دخترانه-زنانه رفتم و نظر گذاشتم واکنش‌ها جالب بود، چند نفر از دخترها آمدند کامنت گذاشتند که یعنی شما واقعا آقا نیستید؟ یعنی وبلاگ عطش شکن مال شماست؟ پس چرا ما فکر کردیم شما آقایی؟ و به قول خودشان بنیادهای فضای مجازی شان به هم ریخت و بحث از مسیر اصلی خودش عوض شد.

من آن قلم محکم را - به خاطر تنبلی و کم نویسی خودم- دیگر ندارم اما خب واقعاً اینکه این وبلاگ  لحن پسرانه یا مردانه‌ای داشته باشد را نمی‌توانم قورت بدهم. این‌همه از زن ها نوشتم، از زنانگی و عشق و زندگی و دوستت‌دارم و این جور چیزها نوشتم،کجای اینها مردانه بوده یعنی که مخاطب اینقدر به خطا افتاده!

خلاصه اینکه، من یک زن هستم به قول ملت با کمال افتخار.




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
اول تو به یاد آیی

 یک

روایت عکاس مجله‌ی تایم از روزهای انقلاب، که همشهری داستان با عنوان "غسل تعمید آتش" در شماره بهمن‌ منتشر کرده خواندن دارداینجا یک قسمتی ازش را آورده‌اند اما کامل نیست، مخصوصا آن قسمت رفتنش به مدرسه رفاه و از نزدیک از امام عکس گرفتنش را ندارد. حس و حال این عکاس هم مثل خیلی‌های دیگری ست که امام را از نزدیک دیده‌اند. من همیشه با شوق و حسرت واکنش آدم‌ها و توصیف‌شان از ملاقات با امام را دنبال می‌کنم و هربار دلم می‌خواهد جای آن‌ها بودم. حتی چندبار خواب دیده‌ام امام زنده است و یک‌جایی برای خودش دارد زندگی می‌کند و ما رفته‌ایم دیدنش و چقدر هم چسبیده همین حتی خواب‌ها.

 

  

دو

مرد را در جوانی کشته‌اند، یعنی درست 5 سال بعد از این که با درجه اجتهاد از نجف برمی‌گردد به شهر خودش، لقبش "مجتهد کمره" است و مهر و امضایش پای سندهای مهم شرعی و اقتصادی آن منطقه هست. هرچند انقلاب مشروطه سه چهار سال بعد از کشته شدن او اتفاق می‌افتد اما او شاگرد میرزای شیرازی و دیگر علمای سرشناس روزگار خودش بوده و با فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی غریبه نیست، با این حال شغل اصلی‌اش کشاورزی است و مردم بسیار دیده‌اند که روی زمین‌هایش بیل می‌زند، امام جماعتی شهر را قبول نمی‌کند و وجوهات نمی‌‌گیرد، قسمتی از خانه‌اش  تبدیل به پاتوقی برای تدریس علوم دینی شده که امروز حوزه علمیه است، شجاع است و جسور و بی‌پروا و با عزت نفس بسیار، آنقدر که آدم‌هایی که برایش روی زمین کارگری می‌کنند هم حتی، خلق و خویش را گرفته‌اند و توهین به خودشان را برنمی‌تابند، به قول یکی از همین‌ها: "رعیت آقا، آقا منش است." با خان‌ها در می‌افتد و برای ایستادن جلوی ظلم و ستم‌شان با بیرون از این شهر کوچک ارتباط و مکاتبه دارد، سفر زیاد می‌رود، اسب سوار و تیرانداز ماهری است و مردم به شجاعت و تقوایش چشم امید دارند، خانه‌اش پناهگاه بی‌پناه‌ها است و دست و بال‌اش برای کمک مادی و معنوی به دیگران باز است، به هر مسافری که برای سفر کربلا ازین شهر می‌گذرد نشانی داده‌اند که در این خانه به روی هر مهمان و مسافری باز است.

 

 

خانه پدری امام

 

 همسرش دختر یکی از علمای مشهور منطقه است و بچه‌هایش را از همان ابتدا به تحصیل علم و دین راهی کرده است، به حلال و حرام بسیار سخت‌گیر و معتقد است، به زنی که قرار است به فرزند آخرش شیر بدهد پیغام می‌رساند که از غذای هیچ سفره‌ای در این مدت غذا نخورد و در عوض هر وعده، طبق بزرگی از خوردنی و آشامیدنی در خانه زن می‌فرستد. با علما و بزرگان شهرهای دیگر در ارتباط است، خیلی‌ها خاطرش را می‌خواهند اما توی بلبشوی آن روزهای تاریخ بعضی‌ها هم هستند که نمی‌خواهند سر به تنش باشد،هنوز آغاز راه شکوفایی علمی‌اش است که در راه یکی از سفرهای تظلم‌خواهانه‌ اش به قلبش تیر می‌زنند، شب قبل از سفر به‌اش می‌رسانند که فردا قرار است اتفاقی بیفتد و نرو، اما می‌گوید" هیچ غلطی نمی‌ توانند کنند". البته طرف هم آشنا بوده و دوستانه می‌آید جلو و مقداری نبات تعارف می‌کند و بعد می‌زند، که او هم وقتی گلوله از قرآن جیبی‌اش گذشته و به قلبش می‌رسد می‌گوید: نامردی کردید.. روزنامه ادب در ۱۳۲۳هجری در  مقاله‌ای با نام "روح تدین و جوهر تمدن"به قلم مجدالاسلام کرمانی،جریان شهادت او و ماجرای پرماجرای قصاص قاتلش را منتشر می‌کند و در تهران و اراک و بعضی شهرهای دیگر مجالسی برایش گرفته می‌شود و پسر کوچکش چهارماهه است..

نوشتن قصه زندگی این مرد نباید کار سختی باشد، حتی آدم ناشی‌ای مثل من هم باید بتواند قلمش را دست بگیرد و با خواندن همان چند کتاب و مقاله‌ موجود، دست کم چند پرده از زندگی کوتاهش را به تصویر بکشد. اما وقتی او پدر روح الله خمینی باشد، دیگر نوشتن ساده نیست. بزرگی روح و ابعاد شخصیتی امام آنقدر برایم عظیم است که هیچ‌وقت نتوانستم درباره او یا چیزی که به او ارتباط داشته باشد راحت حرف بزنم. هر چه هم که می‌گذرد،هرقدر که خاطرات برادر بزرگش را خواندم و درش ریز شدم، هرقدر که سعی کردم لای اسناد و مدارک و پژوهش‌های انجام شده از کودکی و نوجوانی‌اش حرفهای جدیدی پیدا کنم درمانده تر شدم، فرق او را با بقیه بی‌اغراق بیشتر فهمیدم و لمس کردم، فرق حرف زدنش، زاویه دیدش، افق نگاهش، زکاوتش و خیلی چیزهای دیگر... این مرد، توی باور من یک جایی ایستاده، با قد و قامتی ایستاده که به قول شریعتی تا می‌خواهم سربالا کنم و تماشایش کنم، کلاه از سرم می‌افتد.

 

سه

روحش پر از عطر سوسن و یاسمن...

 

 




یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
از آن وصف‌ها

زن وسط نالیدن‌هایش از مریضی گفت آنقدر انسولین زدم که الان انگار زیر پوستم، تخم تربچه کاشته باشن.

به قول پیچک، از آن وصف‌ها!




شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
ارجعی...

حق با تو بود عطش جان

آدمهایی مثل من و تو،برای زنده ماندن به نوشتن محتاجند.




جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
بوی خوش

گوگل پلاس باز نمیشود، وقتی این جور شبکه ها باز نمیشوند آدم وقت میکند برود به وبلاگها سر بزند، دید و بازدید آدمیزادی کند و برای خودش در حال و هوایشان بگردد،این نوشته ها را ببینید چه خواندنی اند:

اگر بار دیگری بود 

بیعت سخت

مرابه نام کوچکم بخوان 

پیش از اینها مرا برادری بود 

در همسایگی ما




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سلام مهرخانه

شهلای قیدار؛ معشوقه‌ ضعیفِ دوست داشتنی (+)




دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
...

وقتی کامنت میگذارید که بعد از خواندن بیشتر نوشته‌های اینجا چشم‌تان ابر می‌شود، آدم وقت نوشتن دست و دلش می‌لرزد...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
بهارانه

    

 

 

 

 

 

 

 

 

....بهار مبارک،برکت باشد و سلامتی و رویش...

 




پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
...

می‌نویسم برای سرگرمی، می‌نویسم برای دلگرمی.




یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
مخاطب

  یک نقطه‌ی عجیب غریبی توی قلبم هست که اسمش را بلد نیستم. اما کارکردش این است که هرچند وقت یک‌بار یک جمله‌ای، نیم جمله‌ای، کلمه‌ای حتا، ازش برمی‌خیزد بعد مثل موشکی که دمش را آتش زده باشند می‌شتابد سمت تو، با یک سرعتی که چند تا ازین‌هایی که مسئول جویدن کلمه‌هایند دنبالش می‌دوند تا بگیرند و به گردش نمی‌رسند، هی ایست ایست می‌کنند و این یارو عین خیالش نیست، توی راه هم مثل برق از جلوی چشم‌های مات آقایون چرتکه انداز عقل - که همین‌جا از زحمت بی‌دریغ‌شان تشکر می‌کنم -، از پیش این دخترهای مسئول حفاظتِ احساس و عاطفه و فلان، از کنار پیرزن‌هایی که نشسته‌اند و بافتنی می‌بافند برای فصل سردی که در راه است، می‌گذرد و همه‌ی این‌ها فقط وقت می‌کنند گردن بچرخانند و ردش را خیره خیره دنبال کنند.

این جمله‌ی تند و تیز خامِ بی‌تاب، به تو که می‌رسد و در قلبت که می‌نشیند این نقطه از قلبم آرام می‌گیرد و خودش را می‌زند به آن راه تا زلزله ای دیگر!

من این نقطه از قلبم را زیاد دوست دارم.




چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
نه این‌که مرا شعر تازه نیست

وقتی تو هم بخوانی،

آدم باید دنبال کلمات قشنگ‌تری باشد.

 




سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق...

شما یادتون نمیاد.

یه وقتایی بود من این پرشین‌بلاگ رو باز می‌کردم هرچی دلم می‌خواست توش می‌نوشتم و زودی می‌زدم انتشار و بعد لیله کنان و سبک و خوش و خرم می‌رفتم دنبال باقی زندگی‌م.

حالا اما گاهی از تو باقی زندگی یواش و هیس هیس کنان میام لب پنجره‌ش می‌شینم ،یه کم با حسرت نیگانیگاش می‌کنم بعد می‌بندم و پا می‌شم می‌رم باز تو همون باقی زندگی.

باز شما یادتون نمیاد،یه روزایی بود که من اینجا زندگی می‌کردم کلاً!




سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
وبلاگ های ما

   دروغ چرا ،من  وبلاگ نمی خوانم که چیزی یاد بگیرم ،وبلاگ  می خوانم که از خواندن به وجد بیایم ،که شوق خواندن -این تنها شوقی که برایم تکراری نمی شود -شوق دیدن یک نگاه تازه ،شوق نگاه کردن از زاویه انسان دیگری به زندگی را از دست ندهم.که انگار سفر کرده باشم به شهرهای زیادی،و هم صحبت شده باشم با مردمان آن شهرها،از زندگی و درد و غم و شادی و امید و حسرت شان شنیده باشم،شعرها و قصه ها و ضرب المثل های شان را دانسته باشم ،بعد کوله بارم را بردارم و بگذرم و باز سفر کنم،حواسم هم باشد همیشه که "رهگذر"م و خانه زاد هیچ خانه ای نشوم.

دروغ چرا،"وبلاگ های جوان" را هم خیلی بیشتر از وبلاگ های میان‌سال یا سال‌خورده دوست دارم."سال اول" هر وبلاگی برایم خواندنی ترین و دلنشین ترین سالش است.

وبلاگ‌ها هم مثل آدم‌ها وقتی پا به سن می‌گذارند خلق و خوی شان عوض می شود.محتاط و محافظه کار می شوند،هویتی پیدا کرده اند و به بند آن هویت در می آیند،حتا اگر یک هویت ساختگی باشد باز ملزم اند که تا آخرش همان جور سینه خیز بروند، وبلاگ های جوان آزادند از قید و بند خودشان.

باز دروغ چرا ،من وبلاگ های بکر را بیشتر دوست دارم تا وبلاگ های پرمخاطب،وبلاگی که نویسنده اش سی خودش باشد و خیلی توی این شلوغ بازار مجازی ولو نباشد، آن چه می نویسد ناب تر و وحشی تر است.

وحشی و رها و دوست داشتنی،تیز و تند و زاویه دار حتا ولی اصل! بچه هایی که به "گوگل ریدر"  مبتلا هستند  احتمالا منظورم را بهتر درک می کنند.شعرها و سبک ها و لحن ها و  اصطلاح ها و کلمه های تکراری آدم را دل‌زده می کنند.مضمون های تکراری،عاشقانه های تکراری،سیاسی نویسی های به تکرار افتاده،دینی نویسی های نخ نما ...

ولی وبلاگ های بکر هنوز به این جو مبتلا نشده اند،هنوز این ویروس ناشناخته‌ی "مثل همه شدن" به قلب واژه هاشان نفوذ نکرده است،فرصت دارند که بی هول و ولای خوشامد و بدآمد دیگران ،خودشان را بنگارند، با واژه ها و ترکیب های تازه از تنور درآمده.

بعضی وبلاگ‌ها هم البته استثناء اند، قدمت دارند ولی هنوز هم بکرند و هم به سبک خودشانند و هم بسیار روراست،اولین مثال هایی که برای این نوع به ذهنم می‌آید اینها هستند:"انفرادی" و "وقتی نیست..."

دروغ چرا،همین "عطش" را هم ، اول هایش را بیشتر دوست دارم،وقتی که نویسنده اش  روراست تر از این چیزی که الان هست بود.وقتی که پنجره را باز می‌کرد و دلش را می‌نوشت و یک لیوان آب خنک هم بعدش!من اول هایش را بیشتر دوست دارم ولی می دانم که برگشتن به سبک آن اول ها کار عاقلانه ای نیست،که همین طور سرسنگین و خانوم بزرگ حکماً برایش بهتر است اگر بیندیشد!

و "مهتاب نامه ها" را هم ،و "مشق نام لیلی" را هم ...به خاطر عمر کوتاه شان،بکر بودن شان ،کم مخاطب بودن شان ...

به خاطر همین هاست لابد که وقتی باران می زند ،از غرش آسمان قارچ می روید کنار درخت ها ،قارچ هایی با عمر کوتاه ،با مشتری های زرنگِ گوش به زنگ ،همچون کودکان...

آخ ،اگه بارون بزنه ... 

 

 

بازتاب:

-شوق دیدن یک نگاه تازه




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
به باغ همسفران

 از چاه مدام باید آب بکشی تا آن گل‌آلودهای اولش از بین برود،تا برسی به آب زلال و پاک،آبی که لاجرعه باشد که عطش‌‌شکن باشد.

از قلبت هم همین طور،از مغزت هم همین طور،بیکار و علاف که رهایش کنی هر روز گل‌آلود تر می شود،روز به روز باید چکش کنی،باید تکلیفش بدهی،ازش بخواهی،مثل باغچه می ماند،رهایش که کنی به یک هفته نمی‌کشد که پر می‌شود از علف‌هایی که تو نمی شناسی‌شان،که کاشته‌ی تو نیستند،شاید بذرشان را مسافری‌که رد می‌شد انداخت ‌توی خاکت و تو نفهمیدی،شاید بذرشان در جمله ای که کسی یک روز به قلبت گفت پنهان بودند،شاید باد -به وراثت- از گذشته‌ها به خاک تو رسانده باشد.

علف‌های هرز زود قد می‌کشند،دو روز نگذشته می‌شوند قدِ خودت،مقاوم اند،اغلب برگ‌های زمختی دارند و دانه‌هایی که به این زودی‌ها از رو نمی‌روند ،از بین بردن‌شان خیلی صبوری و مجاهدت می‌خواهد،جهاد اکبری باید کنی تا دوباره باغچه بشود همان باغچه‌ی ناز خودت،که بشود دست کسی را گرفت و برای دیدن و گشت و گذارش دعوت کرد،که عطر گل و ریحانش برگردد...

روزگارِ ما همین است،

و این نوشتن‌ها اگر تنها کارکردشان کشیدن آب از چاه باشد و چک کردن باغچه‌ ،باید کلاه‌مان را بیندازیم بالا ...

 




چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
نیم فاصله:نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سلام

  راستش من هیچ‌وقت اون‌قدرها دقیق نبودم که سرم بشود در نگارش این قند پارسی، بین همه‌ی حروف نباید فاصله‌ی به این بی قواره‌گی انداخت و باید به یک جاهایی به "نیم‌فاصله" قناعت کرد،و اگر نبود کارت زرد پی‌درپی دوستان حالاحالاها همان فاصله‌های عریض و طویل قبلی ادامه می یافت و همه‌ی "می‌توانم"ها و امثالهم همان "می توانم"ها و امثالهم قبلی می ماندند که می ماندند.

غرض این‌که این‌هم نیم‌فاصله،تا این اصفهانی‌های یک‌دل(+،+،+،+)دست از سر کچل ما بردارند :)

پیشنهاد می‌شود شما هم بروید از یک‌جایی این "نیم فاصله"را دانلود کنید و خودتان رعایت کنید قبل از آن‌که رعایت‌تان کنند!

هوای من ‌را هم داشته باشید و بی‌زحمت موارد استفاده از این را بنویسید ،وگرنه یک‌روزی می بینید اینجا به جای هرچه فاصله‌ی لازم  این نیم فاصله‌ی شما افتاده!

 پدیده‌ی غریبی هم بود ضمناً!جدا باشند و نباشند،فاصله هم باشد و هم آن قدر کم باشد که انگار نیست...بیچاره حروف،چه خواهند کشد!




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
مهمان من ؛به صرف باران

  • سلام ! امروز ۶فروردین ۸۵ است ٬باور کن !باور کن که سال نو شده و حال اگر نو نشود باخته ایم بدجور! ۸۵ آمد و به کهنگی من سیر خندید ...به من ساده که هی بیخودی نامه می نویسم به زمین که آهای !خسته نشدی این همه دور زدی خورشید را ؟!خوب است که محل ات هم نمی دهد حالا !!
    ۸۵ نامه آورد از زمین که فلانی !تو اگر بیل زنی باغچه خودت را بیل بزن که پاک بی خیالش شده ای .زمین نوشته بود ـ به خطی از سبزه ـ که تو پس کی می خواهی بفهمی ؟! نمی بینی که این همه سال در کار سوز و گداز است و پاره های دلش تمام نمی شوند ؟ ...نمی بینی که ...خلاصه این که زمین بدجور در جاذبه خورشید اسیر بود و به نور ش زنده .

 

  • خانه نداریم ٬در به در دنبال خانه ای می گردیم که حال اش بزرگ باشد ٬خیلی بزرگ و  خواب کوچکی داشته باشد ...تشنه یک جرعه بیداری ام .سراغ داشتی خبرمان کن .

  •  شمشیر را از رو ببند لطفا ! زخم های من را تازه تر کن ٬عمیق تر کن ٬نگذار بخوابم !حتی به قیمت پاشیدن یک دریا روی صورتم !حتی به قیمت نشاندن یک زخم روی پلک هایم ٬نگذار آسوده بخوابم ...

  • تا حالا تن به وبلاگ داشتن و این گونه نوشتن نداده بودم ولی حالا که تب و تاب وب گردی ها کمتر شده آمده ام به مهمانی ات !که بخوانی ام و بخوانمت ؛ برای زنجیر پیوستگی قانون است و  ما را زنجیر آفریده اند شاید !
                                                                                        

                                                                    باقی بهارت ...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.