چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

سلام

دیدم اینجا کم کم دارد گرد و خاک می‌گیرد و شبیه آن خانه‌ی متروکی می‌شود که توی تبلیغ درست مصرف کردن آب نشان می‌دهند، آمدم آب و جارویی بزنم، سلامی کنم و خودم را باز آماده کنم برای نوشتن و تازه نوشتن. به قول شاعر : ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب..




جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
بهار تازه

پسرک بعد از شش ماه ندیدن و نشنیدن دوسه روز شد که بیاید اینجا. گفتم اگر آن مواعید که داشتیم هنوز یاد فسقلی‌اش باشد پس دوست داشتن اصالت دارد لابد! اولش خوب بود اما مثل قبل‌ترها آویزان هم نبودیم، آخرهایش اما موتورش حسابی گرم شده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد و می‌گفت: یادته؟

شب آخر هم وقتی از پا به پایش بازی کردن خسته شده بودم صدایم کرد و گفت بیا اصلا کارت دارم،یه حرفی می‌خوام بهت بگم.

رفتم و گفتم جانم،بگو.

گفت: دوستت دارم.

گفتم ای کلک!کلاه سرم می‌ذاری که بکشونیم بازی؟

چشم‌های آبی اش گرد شد و گفت نه،هاست می‌گم،واقعی دوستت دارم.

.

.

.

سال مبارکی خواهد بود سالی که با دوستت دارم و دیدار ، سر بگیرد...

 

پی نوشت:

وبلاگ عطش شکن،هفت فروردین، یازده ساله شد، باقی بهار همه شما باوفاهایی که حتی برهوت این جا  را هم از باران نگاه‌تان بی‌نصیب نمی‌گذارید.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تشکر از آقای مُرجی!

یعنی پربیننده‌تر از "کلاه قرمزی"، هم برنامه‌ای بود تو عید؟ تماشاش به ما که خیلی می‌چسبید.

 

پی‌نوشت: این وی ویو که تعطیل شده، خرده ریزه‌هایی که مال آنجا بود، اجاره نشین اینجا شده‌اند.

 




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
آن روز که با تو می‌رود نوروز است

بعضی‌ها هم این شکلی هستند، وجودشان گرماست، نفس‌شان بهار. هرجا می‌روند، با هرکس می‌نشینند، استارت می‌زنند، حرکت می‌آفرینند.

یکی مثل من را از خمودگی زمستان می‌رسانند به بهارانه‌های این روزها. به شوق کاشتن درخت‌های تازه، به ذوق خرید کتاب عیدی برای شونصدتا بچه قد و نیم‌قد فامیل، به وصله پینه کردن رابطه‌های بریده... به چشم در چشم خدا، ذکر شکر خواندن ...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
بهارانه

    

 

 

 

 

 

 

 

 

....بهار مبارک،برکت باشد و سلامتی و رویش...

 




دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 5

می فرماید "حواس مون باشه به سن و سال دارهای فامیل،بشینیم کنارشون،گوش بشیم واسه شنیدن  گرچه شاید حرفاشون برای ما جذابیتی نداشته باشه،امروز اگه نبینیم شون و اگه ابراز نکنیم که دوست شون داریم،فردا شاید برن جایی که دیگه نشه هیچ وقت دیدشون و حسرت بخوریم که چرا قدری آدم تر نبودیم ."




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 4

دوست دوران دانشجویی همسرم ،با خانومش آمده اند .سعی می کنم حسابی مهمان نوازی کنم و با خانومش گرم بگیرم به جبران همه ی وقت هایی که او به دوستان من احترام گذاشته است.

شنیده بودم که  زمان دانشجویی آقاهه توی همان همدان ِ عشق است ِ خودمان عاشق این خانومه شده  و به هزار جور سعی و تلاش و ترفند و امثالهم بعد از دو سه سالی به دستش آورده ،

الان یک دخترکی هم دارند و هفت سالی از ازدواج شان می گذرد.با خانومه هم صحبت شدیم ،می گفت خیلی سعی کردم کمک کنم همسرم درسش را ادامه بدهد چون می گفت تو نگذاشتی من ادامه تحصیل بدهم ،می گفت ولی او دوست ندارد خودم ادامه تحصیل بدهم ،از زن شاغل هم بدش می آید .

رفتیم گشتی توی شهر بزنیم،از ماشین که پیاده شدیم  آرام گفت :دوست نداره  چادر بپوشم ...منم نمی پوشم گرچه دوست دارم.

یک جای دیگری گفت گاهی می گم کاش می شد آدم برا همیشه بمونه خونه باباش ،همسرم ناراحت می شه ،می گه اون جا مگه چی هست که من تو خونه خودمون برات فراهم نکردم؟

من هم آمدم بگویم  کلاً زندگی به دردِسرش نمی ارزد که زبانم را گاز گرفتم !

وقتی رفتند احساس خوبی نداشتم ،

آخرش ما نفهمیدیم این عشق یعنی چی که همه جا علائم ابتلایش تقریباً یک جور است ولی نتایج و آثار  آتی ش هرجایی به شکلی ... 

 




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 3

یک دفتر و یک بسته مداد رنگی خانه داریم مخصوص مهمان های کوچولو .

هربار که بچه ای می آید دفتر و مدادها را می دهیم دستش تا سرش گرم نقاشی شود.دفتر شده کلکسیون آثار هنری بچه های فامیل و دوست و آشنا.جالب اینجاست که هربار بچه ای پیله شود و بخواهد  آنها را با خودش ببرد  اجازه می دهیم ولی همه ی بچه ها وقت ِ رفتن یادشان می رود که چیزی را هم قرار بوده با خودشان ببرند.

اصلاً شاید فرق ما و آنها در همین باشد ،چشم شان را شاید چیزی بگیرد ولی دل شان را نه.

چند شب پیش چند گروه مهمان داشتیم و تعداد بچه ها کم نبود . مثل گارسون ها چای می ریختیم و خدمات می دادیم ،این وسط "صبا " از قبل یادش بود و بهانه دفتر و مدادرنگی را می گرفت.توی گوشش گفتم الان شلوغه ،با بچه ها دعواتون می شه ،بذار بقیه برن ،میارم برات .با لب و لوچه آویزان گفت "خب اینا دیر می رن آخه".راضی ش کردم یک جوری بالاخره و رفتم سراغ کارم.

آخر شب  همه ی مهمان ها با هم بلند شدند ،من یادم نبود فقط دیدم دخترک اشک می ریزد که ما یه کم دیرتر بریم،که چند دقیقه دیگه بمونیم !

گوش کسی بدهکار نبود و رفتند.صبح یادم افتاد که دخترک به خاطر حرف من می خواست بماند،به خاطر مدادرنگی و دفتر نقاشی .

دلم گرفت ،امروز برایش دفتر و مداد نو گرفتیم ،یک جوری رساندیم به دستش،مگر جبران شود .

بالقوه اهل اطمینان و اعتمادند،به مرور یادشان می دهیم که عزیزم ،ازین خبرها نیست ...

 

پی نوشت:

خانوم بزرگه انگاری رفته عید دیدنی،دیدار فک و فامیلش!دور از چشمش می نویسم تا نرم شوم :)




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 2

جوانک بیست و سه ساله بعد از تصادف ناجورش یک ماهی کما بوده .حالا با هزارتا نذر و نیاز ،درب و داغون و خُرد و شکسته برگشته به زندگی.

می گفت من هرکسی آمد دیدن ام را دیدم،همه ی شماهایی که از پشت شیشه نگاهم می کردید و اشک می ریختید را می دیدم. حتا دست می گذاشتم روی شانه تان،می گفتم که گریه نکنید ولی شما من را نمی دیدید .

می گفت روزهای اول می ترسیدم،زیر تخت قایم می شدم تا پرستارها بیرونم نکنند ،بعد کم کم فهمیدم کسی نمی بیندم ،همه فقط آن جسم بی حس پر زخم را می بینند .

آدم این حرف ها را که می شنود تازه یادش می افتد که نه،انگار پشت این روزهای تکراری ِ مثلِ هم ِ ما چیزهای دیگری هم هست،دنیای دیگری..زندگی ِ دیگری...فردای دیگری...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
مهمان من ؛به صرف باران

  • سلام ! امروز ۶فروردین ۸۵ است ٬باور کن !باور کن که سال نو شده و حال اگر نو نشود باخته ایم بدجور! ۸۵ آمد و به کهنگی من سیر خندید ...به من ساده که هی بیخودی نامه می نویسم به زمین که آهای !خسته نشدی این همه دور زدی خورشید را ؟!خوب است که محل ات هم نمی دهد حالا !!
    ۸۵ نامه آورد از زمین که فلانی !تو اگر بیل زنی باغچه خودت را بیل بزن که پاک بی خیالش شده ای .زمین نوشته بود ـ به خطی از سبزه ـ که تو پس کی می خواهی بفهمی ؟! نمی بینی که این همه سال در کار سوز و گداز است و پاره های دلش تمام نمی شوند ؟ ...نمی بینی که ...خلاصه این که زمین بدجور در جاذبه خورشید اسیر بود و به نور ش زنده .

 

  • خانه نداریم ٬در به در دنبال خانه ای می گردیم که حال اش بزرگ باشد ٬خیلی بزرگ و  خواب کوچکی داشته باشد ...تشنه یک جرعه بیداری ام .سراغ داشتی خبرمان کن .

  •  شمشیر را از رو ببند لطفا ! زخم های من را تازه تر کن ٬عمیق تر کن ٬نگذار بخوابم !حتی به قیمت پاشیدن یک دریا روی صورتم !حتی به قیمت نشاندن یک زخم روی پلک هایم ٬نگذار آسوده بخوابم ...

  • تا حالا تن به وبلاگ داشتن و این گونه نوشتن نداده بودم ولی حالا که تب و تاب وب گردی ها کمتر شده آمده ام به مهمانی ات !که بخوانی ام و بخوانمت ؛ برای زنجیر پیوستگی قانون است و  ما را زنجیر آفریده اند شاید !
                                                                                        

                                                                    باقی بهارت ...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.