یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

 توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چندبار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است، پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های به جا، سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام، در توصیف نوع نوشتن ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

 آدم از یک کتاب داستان چه می خواهد جز یک قصه جمع و جور بی حرف اضافه ، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
شما یادتون میاد

این همه راه ارتباطی نبود اما خودش بود.

جان می‌دادیم برای نامه‌اش، می‌مردیم برای دیدن نامش..




یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای3

دخترک غریبه و آشنا سرش شده، غریبی کردن یاد گرفته، از کجا؟ نمی‌دانم. بغض کردن و لب جمع کردن و بعد گریه، آن هم گریه‌ی با اشک. گریه‌اش قشنگ است، توی دفترکوچکی که  روزها تند تند اتفاق‌های خرد و ریز باهم بودن‌مان را یادداشت می‌کنم، برایش نوشتم: دختری هستی که گریه‌هایت به اندازه خنده‌هایت قشنگ است، حتی قشنگ‌تر.

خودم؟ خوبم. خوب اما شلوغ، از خواب‌هایم می‌فهمم که چقدر شلوغم. یک شب دونفر از داعش آمده‌اند توی خوابم و اعضاء بدن آدم می‌فروشند، فرداش توی دفتر فلان خبرگزاری گروگانم گرفته‌اند و هرچه تقلا می‌کنم با گوشی داغانم شماره‌ی زهره را بگیرم تا بیاید و نجاتم دهد نمی‌شود، شب بعدش رفته‌ام توی یک جلسه کاری اما هرچه حرف می زنم هیچ‌کس محل به‌م نمی‌گذارد و ندیده و نشنیده گرفته می‌شوم، شب بعدش طلبکارها آمده‌اند در خانه چاقو فرو کنند توی سینه‌ام، شب دیگری، برگشته‌ام سرکار اما با لباس توی خانه، اضطراب دنیا ریخته توی قلبم که چه خاکی توی سرم بریزم حالا، فردا شبش دخترک را برده‌ام دانشگاه و نمی‌دانم به کی بسپارمش و بروم کلاس، شب بعد توی صحن حضرت معصومه معجزه‌ای دیده‌ام و دربه در توی حجره‌ها دنبال اهل دلی می‌گردم که برایش بگویم و پیدا نمی‌کنم، شب بعدترش ...

هنوز هم "خواب‌ها، از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند"؟




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای

می‌دانی، احساس می‌کنم در این سال‌ها ما زیاد کلمه خرج کردیم، زیادی حرف زدیم، زیاد  شیر آب - که مایه‌ی حیات بودـ را باز کردیم و هدر دادیم، همین است که دیگر کلمه‌ها زورشان به تکان دادن دل‌مان نمی‌رسد.




یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
این پست را برای مادرم می‌خوانم

سلام، حالت خوب است؟ چطوری با زحمت‌های همیشگی ما، تمامی که ندارند فقط هرچه می‌گذرد پیچیده‌تر می‌شوند.

من شرمنده همه این سالها هستم که هیچ خاصیت قابل توجهی برای تو نداشتم فقط اینکه دوستت داشته‌ام و دوستت بوده‌ام، همدلی و همزبانی تنها خدمت متقابل بین من و تو بوده و بقیه هرچه بوده فقط از طرف وجود عزیزت بوده و بس.

بگذار همین اول کاری یک اعترافی کنم، من بچه که بودم یادداشتهای  تو را می‌خواندم، یادت هست که خواندن را خیلی دوست داشتم، ولی نمی‌دانستی از تو خواندن را هم دوست دارم، مثل الان که حتی نوشته‌ها و نقش و نگارهایی که وقتی داری تلفنی حرف می‌زنی روی کاغذ جلوی دستت می‌کشی را دوست دارم.

آن وقتها هنوز به سی‌سالگی هم نرسیده بودی،نوشته‌هایت خوش‌خط بود و کمی دلتنگ. راستش من ازین دلتنگی می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توی خودت تنها مانده باشی و این تنهایی آزارت بدهد و در تو بماند تا همیشه.می‌دانی که با این حس‌ها غریبه نیستم.

اما تو دلتنگ نماندی،نگذاشتی اون‌جوری بودن بشود روح غالب زندگی‌ات و زندگی‌مان. خودت را از زیر دست و پای آن حزن فلسفی جمع و جور کردی، شدی مامان خوب ما، که کم نمی‌آورد، که خسته نمی‌شود، که دوپینگ می‌کند پای سجاده و بعد با تدبیر و خوش فکری اوضاع را سامان می‌دهد.

راستش توی زندگی ما، هر بخشی مال تو بود و مسئولش تو بودی شد بخش قشنگ زندگی ما، هرجا خراب شد و بد شد، ماها نقش اولش بودیم. نه اینکه بی‌خطا باشی، اما خداییش خیلی کم خطا بودی. من دانایی‌ام اگر قد تو بود الان باید کلاهم را می انداختم وسط ابرها.

غریبه که نیستی، این یکی دوسال که یک خرده عقل‌رس شدم و از آن سربه هوایی درآمدم از  زن‌های خوددرگیری که سن و سالی ازشان گذشته ولی هنوز در بند افسردگی و یأس و پژمردگی هستند بدم آمده، از هر وبلاگی که پشت نوشته هایش یک زن یک جوری خاص باشد هم، زنی که نه همسر و بچه‌هایش تکلیفشان را با او بدانند نه او تکلیفش را با آنها، از همه زنهایی که معلق یک جایی وسط زمین و آسمان مانده‌اند، که حسرت توی چشمهایشان موج می زند..حتی اگر خودم شبیه اینها باشم و استعدادش را داشته باشم اما وجود نازنین تو نمی‌گذارد کامل آن وری بروم.

من شعر را از تو یاد گرفته‌ام، نوشتن را از تو یاد گرفته‌ام، کاش این را هم از تو یاد بگیرم که خیلی زود تکلیفم را باید با خودم روشن کنم، از تویی که پذیرفته‌ای زندگی‌ات را، زندگی ما را، شغلت را، توانایی‌ات را، ضعف‌هایت را، مشکلات‌مان را، قدرت ایمان و توکل را، اعجاز دعا را، روشنی تدبیر را. و من ازت خیلی ممنونم به خاطر همه اینها، به خاطر اینکه نماندی وسط زمین و آسمان، و از اینکه هرروز دارم بیشتر شبیه تو می شوم خوشحالم.

هرچند ظاهر رابطه برادرها با تو گرم‌تر است، هرچند آنها وقت و بی‌وقت آویزان تو می‌شوند و صورت ماهت را می‌بوسند و مثل من این حریر رودربایستی را با تو ندارند، اما خواستم بگویم خیلی دوستت دارم و خیلی برایت دعا می کنم و خیلی چاکرت هستم همه جوره.

برای ما دعا کن که ما مثل همیشه به دعای خوب تو روی پا ایستاده‌ایم.

 

پی‌نوشت:

از دل و باعجله نوشته شد به دعوت لینک زن.




چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
ماهی

ماهی داشتیم، خیلی وقت بود که این ماهی را داشتیم، یادم نیست از کی، از هروقت که یادم هست داشتیم.

اما دریا که هیچی، حتا یک حوض کوچک مشترک نداشتیم که ماهی‌مان را بیندازیم توش تا چرخ چرخ بزند برای خودش و با خیال راحت برویم دنبال کار و زندگی‌مان.

من دست‌هایم را کاسه می‌کردم لبریز آب، ماهی را می‌انداختم توی دستهام تا نمیرد، نگاهش می‌کردم که چه قشنگ بال می‌زند و نفس می‌کشد، کیف می‌کردم از ماهی داشتن، اما کم کم دستم سِر می‌شد، از بس سرم توی ماهی بود چاله چوله‌ها را نمی دیدم، کله پا می‌شدم وسط زندگی، سرم می‌خورد به سنگ، درد می‌گرفت، ماهی از دستم می‌افتاد، اینجا بود که دست تو می‌شد حوض. ماهی می‌افتاد دست تو، تویی که دلت همیشه قرص‌تر از من بود و دستت را هم قرص تر می‌کرد، مثل من آب از لای انگشت‌هات نمی‌چکید و حوض من‌درآوردی‌مان به این زودی‌ها کم آب نمی‌شد.

تو بلد بودی یک‌جوری هم گاهکی به ماهی نگاه کنی و هم جلوی پایت را ببینی که کله پا نشوی، هوای چاله چوله ها را داشتی، سرت به سنگ نمی‌خورد اما خسته می‌شدی. خسته می‌شدی از اینکه چرا حوضی به کار نیست، دلت نمی آمد ماهی را بیندازی برود برای خودش، توی جوبی، حوض مسجدی، جایی... بعد بهانه می‌گرفتی، بهانه می‌شد سنگ، تنگ دستت را ترک می‌انداخت، ماهی می‌سرید پایین، باز نوبت من می شد... 

یک روز آخرش خسته می‌شدیم، قید ماهی را می‌زدیم، می‌افتاد روی خاک، دست و پا می‌زد و جان میداد بدون آب ...بدون حوض دست‌های ما...

گذاشتمش کف دستم، لاغر شده بود، فوت کردم و ورد خواندم تا لاغرتر شود، کوچک تر و ریزتر، آنقدر که توی چشم جا بگیرد، انداختمش توی حوض چشم خودم، چشم آدمی همیشه خردکی آب دارد، گیریم که شور باشد، مگر نه این‌که آب دریا هم شور است...

از این به بعد به هرچه نگاه کنم، در قاب نگاهم یک ماهی هم هست که چرخ چرخ می زند یک گوشه برای خودش، تو بگو حالا ریزتر شده باشد، ولی هست، جایش هم امن است، تو غمت مباد.




یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
خانم لطفاً سربسته ننویسید

  تقصیر من نیست،باور کنید.تقصیر خود این داستانِ همشهری است که هر شماره اش که درمی‌آید دست کم یک حرف ناب و تازه‌ و تکی درش هست که تو جایی دیگر نمی‌توانستی به این راحتی‌ها پیدایش کنی.حرفی که به وجدت بیاورد و نگذارد سرسری و آسان ازش رد شوی.

در شماره خرداد ،به بهانه سالگرد رحلت امام(ره)، تعدادی از نامه‌های خانوادگی ایشان آورده شده است ،سال 1351 است و امام در عراق تبعید است.همسرشان برای سر زدن به بچه‌ها و اقوام سه ماه به ایران سفر می‌کند.نامه‌های رد و بدل شده در این سه ماه در داستان همشهری در بخشی با نام "روایت X نامه " کار شده است.

مخاطب نامه‌ها گاه خانم خدیجه ثقفی،همسر امام و گاه احمدآقا و گاه فریده و صدیقه،دو دختر امام هستند. من قبل از این ، آن نامه معروف عاشقانه‌ی ایشان خطاب به همسرشان را خوانده بودم اما متن این نامه‌‌هایی که  الان دارم ازشان حرف می‌زنم برایم خیلی جالب و قابل تأمل بود.

لحن گرم و صمیمی، تکه و کنایه انداختن‌های به جا و رندانه، شوخی،دلتنگی،نگرانی از حال عزیزان به اضافه جملات قاطع و صریح ،از جمله مواردی ست که از محتوای نامه‌ها برمی‌آید.

خطاب‌هایی که ایشان به همسر و فرزندانش دارد ،عباراتی مثل "به احمد عزیزم"، "قربان فریده و صدیقه"، "به خانم محترمه عزیزه ام"، برای ماهایی که از نزدیک امام را ندیده‌ایم تا نسیم  خنک مهربانی و عطوفتش را چشیده باشیم، کمی غریب به نظر می‌رسد.

جمله‌هایی مثل "از خانم مدتی‌ست کاغذ ندارم،لابد زیادی دید و بازدید موجب فراموشی‌اش شده است. " یا وقتی به دخترش می‌نویسد: "از حال خودتان زود به زود مطلعم کنید که به واسطه عادتی که به دریافت کاغذ شما داریم،نگران می‌شویم..." یا آن‌جا به همسرش می‌گوید :"هیچ‌وقت به طور سربسته و اجمال چیزی ننویسید که موجب اضطراب ما شود "،برای ماهایی که بیشتر بعد قاطع و نافذ و پرقدرتِ امام را دیده ایم و مجال نداشتیم وقت شنیدن رایحه خوش صدایش ،ابر چشمان‌مان بی اختیار ببارد، تازه‌گی دارد.

تازه می‌فهمم فرق امام را با  خیلی‌های دیگر که به همان‌هایی که امام معتقد بود ،معتقدند ولی در خانه و نسبت به  اهل خانه یا بی‌تفاوتند و یا برج زهرمارند و یا خیال می‌‌ کنند با قدری صمیمی شدن، از حرمتشان کم می‌شود و سبک می‌شوند.

و باز با خواندن این نامه‌ها ناخودآگاه خنده ام می‌گیرد به کوتاه فکری و ظاهربینی آن‌هایی که هنوز نفهمیدند با کی طرف بودند، و هرسال دوازده بهمن که می‌شود آن سوالِ  "آیت الله!شما الان دارید بعد از 15 سال دوری به وطن برمی گردید و ملتی منتظرتان هستند و هر آن ممکن است هواپیمای شما را بزنند و ...حالا چه احساسی دارید؟" و جواب "هیچی!" امام را توی بوق می‌کنند و در وبلاگ‌ ها و .... شان این پاسخِ بلندِ عجیب را -که برای روح‌های کوتوله ای مثل ما غیر عادی می نماید- نماد سنگ‌دلی و بی عاطفه‌گی می‌دانند و می‌نویسند که "آن مرد آمدو احساسش را برایمان آورد : "هیچی"!

باز فکر می‌کنم که چقدر مانده تا ما آن مرد را بشناسیم ، آن‌گونه که بود .مردی که به قول رهبر "به همه فهماند که علی‌وار زیستن،و تا نزدیکی مرزهای عصمت پیش رفتن افسانه نیست".




چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
سلام من به روی ماه نشسته ات

  کاش باز بنویسی.من دلم لک زده برای یک نیم‌صفحه ای که مال تو باشد،برای سه خط،دوخط،یک خط ،چند کلمه حتا به دست‌خط کج و کوله‌ی تو.من دلم می‌میرد برای آن غافل‌گیری‌ها،آن ساده و روان و تازه نویسی‌ها،آن کلمه های پر از اکسیژن.من دلم تنگ شده برای دستی که به هرچه می‌زدی جان می گرفت،برای قدمی که هرجا می‌‌گذاشتی سقف می‌شکافتی و طرحی نو درمی‌انداختی،سونامی به پا می‌کردی و از نو می‌ساختی.

کاش بلند شوی باز،تویی که من نشسته به یاد ندارمت،بلند شوی و نامه بنویسی برای همه سوته دل‌ها که اگه آب دست‌تونه بزارید زمین و بیاین،که بسازیمش زودتر،وقت ندارم و نداریم، نخوریم به فصل خزان ...

کاش باز غر بزنی به رخوت و کم‌کاری‌ها،خرده بگیری به گوشه نشستن‌ها،حرصت دربیاید از نبودن‌ها و کنار کشیدن‌ها.کاش شلوغ کنی،شورش بیاندازی به جان آدم،قلدربازی دربیاوری ،فحش بدهی حتا.

کاش این‌همه ساکت نمانی،من تو را به نور،به صدا،به تصویر،به حرکت می‌شناسم.

 




چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
آخ که تو چه خوب می نویسی

"آخ که تو چقدر خوب می نویسی،چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث)از تو عقب ترم...بی خود نیست که روزبه روز لاغرتر و نحیف تر می شوی،این هنر نمی گذارد تو جان بگیری،مثل عشقه پیچیده دورت...شده ای مثل گلادیاتورهای قدیم..."

این ها را سیمین دانشور برای جلال نوشته ،آن روزهایی که خیلی جوان بودند.

کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"رسید از دست محبوبی به دستم!چاپ اول ش مال سال 83 است ولی من اولین بار بود که از وجود چنین کتابی خبردار می شدم.(نه که حالا مثلاً از وجود همه ی کتاب های دیگر باخبرم!)

جلد اول کتاب شامل نامه های خصوصی دانشور  است که در طول سفر آمریکادر سال های 1331 و 1332 به آل احمد که در ایران است نوشته شده.

ظاهرا این نامه نگاری ها دو طرفه بوده و اگر تدوین گر محترم نامه ها را مقابل هم قرار می داد خیلی خواندنی تر می شد،این طوری باید از روی نوشته های دانشور حدس بزنی که آل احمد در نامه اش چی نوشته بوده که جوابش شده این!

در مجموع خواندن جزئیات نامه ها تصویر جلال آل احمد و همسرش را در ذهن کامل تر می کند.بخش های گوناگون زندگی مشترک این دونفر در نامه ها جریان دارد،از نوشتن بگیر تا بی پولی و وضع معیشت،مصدق و اوضاع سیاسی ایران،فک و فامیل،حزب توده،کنار کشیدن جلال از حزب،خانه،غذا،بچه،هدیه،دعوا و....عشق.

آل احمد در نامه ها از با عجله نوشتن های دانشور گلایه دارد و در عوض دانشور در سرتاسر نامه هایش اعلام می کند که از قلم محکم و دلنشین جلال حتا در نامه نگاری ها سرمست است.

خبر ندارم که جلد دوم کتاب که نامه های آل احمد را در بر دارد چاپ شده یا نه،ولی من به توصیه خود خانم دانشور به خواندن آن مشتاق ترم.

از این دوتا یاد گرفتم که آدم باید حرف بزند،از جزئی ترین مسائل حتا،از کوچک ترین گره ها و دل خوری ها و ناراضایتی ها،حرف بزند و به آن دیگری هم فرصت حرف زدن بدهد،گیریم دعوای لفظی هم دربگیرد این وسط،ولی می گذرد و تمام می شود،حرف نزدن همیشه فاصله می آورد ...

دلم هم البته گرفت خب!

ممنون مریم جان




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
گربگویم که مرا با تو سر و کاری نیست...

ایجاز نویسی را از تو دارم،ایجاز نویسی که هیچی اصلاً مختصرگویی را هم از تو دارم،

تویی که  انگار "کنتور  کلمه" نصب بود روت،از یه حدی که تعداد کلمه های آدم بیشتر می شد آلارم می دادی،

با نگاهت،با حرکت دست هات،با روی این پا و اون پا جابه جا شدنت.

ویادم هست که یک بار گفتی توی کلمه ها صرفه جویی کن،الکی هرکلمه ای را شهید نکن،به جای خودش به کارش ببر و اگر بود و نبودش فرق چندانی ندارد حرامش نکن،بگذار برای وقت خودش،جای خودش.

نه فقط این که خیلی چیزهای دیگری را هم از تو دارم،خیلی بیش تر از خیلی.

روزی هم نیست که یکی از آن حرف های اختصاصی خودت،همان حرف هایی که محال ممکن بود بتوان از دهان غیر تویی شنیدشان،از همان حرف هایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد از ذهنم نگذرد و بعدش لبخند نیاورد روی لبم.

حاضرم اینجا و هرجای دیگری که لازم باشد با افتخار این اعتراف را بکنم.این که تو برای من آدم خیلی تأثیرگذاری بودی ،و خیلی چیزها یادم دادی که هیچ جای دیگری نمی توانستم به این خوبی بیاموزم شان.

و این را هم که برایم حرمت داری و محترمی،

و این را هم که در صمیمانه ترین آرزوهایم هستی،

حتا اگر سال ها بگذرد،

سال هایی  که نه از تو خبری باشد و نه از من... 




سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
جواب نامه فوری!

همکلاسی سابقم سلام

 

ممنون از تحویل بازارت. اولش که اومدم وبلاگت رو ببینم، فکر کردم اون متن ناامید کننده و غریبانه " عبور و مرور" درباره منه. بعد فهمیدم یکی از این عشقولانه های قدیمی است. بابا بی خیال ، هانی نِوِر اِوِر به آن چه گذشته، مشکلات عشقولانه، آدم هایی که گذشتند و ... فکر نکن. به همین راحتی که من "س.ت" و "ی.س" و "ب" و حتی تو رو فراموش می کنم در روزمرگی این روزها.

 

تازه چرا وقتی پست مال من اولین پست بود خبر ندادی که من مجبور بشم این عشقولانه ناامید کننده عبور و مرور رو بخونم و یاد خاطرات دور تمام سال های قبل بیفتم؟ و حتی گریه کنم به خاطر همه عبور و مرورها...

 

مای کلاس میت! یو نو که من جاست همکلاسی ات  هستم و نات اِنی تینگ اِلس. دوست لحظه های علمی ات نه دوست مجازی در این فضای مجازی که اسم واقعی ام رو می دی دست ملت. من کی به اسم خودم روی وبلاگت کامنت گذاشتم که تو اسمم رو این دیس وِی هوار می کنی هانی؟ باز تنکس گاد که اراذل و اوباش خبر آمار این عطش شکنت رو ندارن تا باز بیان حال و آمار من رو بگیرن.

 

هدیه روز خبرنگار اگر می خواستی خوشحالم کنی این بود که یه فکری به حال ستاره نیوز بیچاره ام بکنی. چه کنم با اون خونه خراب مجازی ام. خیلی غصه می خورم که خراب شد. ای ویش به حق شهید سمانه! هر کی باعث شد خونه مجازی من خراب بشه، خونه مجازی خودش فروبریزه !

 

اما گذشته از همه غرزدن هایم وقتی تیتر " شهید سمانه " را دیدم ته دلم لرزید. در زمانه ای که راه شهادت هر چند که بسته نیست اما می گویند باریک است، دست کم آرزو به دل نماندم هر چند که فقط یک تیتر بود. یاد اینکه چقدر به شهیده حجاب ... حسودی ام شد.

 

هانی یو نمی دونی که دیس تایتل مید می وری هپی، بات احیانا نمی خواستی تیترهایی نظیر " عروس " همکلاسی" خانم دکتر" و یا حتی خبرنگار به کار ببری؟ تو هم دلت خوش است. من اگر شهید بشوم کی غیبت کنه ؟ کی آمار بگیره؟ کی زیرآب بزنه ؟ کی تلفن بازی، اینترنت بازی، وبلاگ بازی کنه ؟ کی برای استادا قندک بازی دربیاره ؟ کی پایان نامه بنویسه؟ واقعا شرمنده خدا می شوم.

 

درباره آدِر پارت آو یور پست، باید بگویم تواضعت بسیار است که از وضع درس خواندن ننوشتی که اگر نبودی من چه طور درس می خواندم. چطور تونستی از خلاصه های راهگشایت چشم بپوشی؟ بزرگواری که از دست نویسی ها امتحان ننوشتی.

 

راستی هانی ما کی با هم مناجات شعبانیه گوش دادیم؟ شعبان که الانه و ما فور لانگ تایم از هم دوریم اون موقع که با هم بودیم حتما یه دعای دیگه گوش می دادیم.

 

و اما درباره وظایف حقه ات بعد از شهادت من. هانی پارسه لازم نیست شرح حال من رو بنویسی من آن قدر تابلو ام که بروبچ خبر همه می دونن. یه لطف بکن بعد از شهادت کارهای نیمه تمام ام را تمام کن. مثل کار پایان نامه خبر. روپوشانی پایان نامه دزدی. تازه اگر اون دنیا به خاطر این همه تقلب گیر بودم می آیم به خوابت و می گویم بروی مدرکم را باطل کنی چون احتمالا جز مجازات گناه تقلب هیچ دستاورد دیگری در جهان آخرت برایم نخواهد داشت.

 

قبل از شهادت دلم می خواد حتما بیای ببرمت هانی پارسه تا ببینی که چقدر مثل خودت آرام، شیرین و زیباست. البته بهتره با آقاتون باشی چون هزینه هاش گرون تر از اونه که من بخواهم مهمونت کنم.

 

باید اعتراف کنم این تبریک روز خبرنگارت فور می  از هر تبریک دیگه ای بهتر بود. در تمام 6 سال گذشته روز خبرنگار کلی جشن داشتیم. هدیه می گرفتم. کلی پیامک و تماس برای تبریک اما هیچ یک به اندازه تبریک "شهید سمانه " خوشحالم نکرده بود. امسال گرچه به خاطر شرایط درسی ام و دوری از کارهای رسانه ای، نه در جشنی شرکت کردم و نه کسی به من تبریک گفت، اما احساس کردم یک تبریک این طوری بهتر از همه اون شلوغی ها و جشن های سطحی است. اکسلنت هانی. یو دید یور بست. تنکس اِ لات.




چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
شهید سمانه

از آنجا که کار خبرنگاری حرفه پرخطری ست و خبرنگارها امکانات خوبی برای شهید شدن دارند دی شب همین جوری فکر کردم که اگر یک روزی تو شهید شوی من چه حرف های خوشگل بامزه ای می توانم ازت تعریف کنم!

 

یک دوری زدم بین همه دوست و آشناها دیدم تو از همه شهید باحال تری می شوی و کسی به گردت نمی رسد.

 

مثلاً می توانم بگویم پایه اعتکاف بود،حتا شد که با یک بغل دیکشنری چاق و یک چپه مقاله ترجمه نشده رفت اعتکاف و با یک بغل دیکشنری لاغر و یک چپه مقاله ترجمه شده برگشت.

 

یا این که بگویم: همیشه لباس روشن می پوشید و به ما خرده می گرفت که چیه همش سیاه،سیاه!

 

یا این که : بسیار پایه درس و کلاس بود و مو به مو شرح ماوقع کلاس را ثبت تاریخی می کرد  و هرجا فعالیت فرهنگی و اردو و زیارت و...بود به کله می دوید.آها!زبانش هم خیلی بیست بود در ضمن!

 

یا این که: بسی مهربان بود و من بی جزوه بی خانه بی غذا را در آن زمستان شهر همه جوره میزبانی می کرد.

 

یا این که :آن قدر برای وقتش ارزش قایل بود که وقتی بعد از کلی مدت زنگ می زد می گفت:سلام،خب؟!

 

یا این که بگویم:با این که کلن از  علاقه های من و نوع شخصیت من دل خوشی نداشت و بارها و بارها انتقادات بسیارش را آوار کرده بود سرم  و من هم متقابلاً هیچ جوری از علاقه ها و سبک زندگی اش سر در نیاوردم که نیاوردم ،ولی هم را دوست داشتیم و با هم بودیم و پی گیر حال هم.

 

و این را حتماً اضافه می کنم که جفنگیاتی که من می نویسم را برای خودش در زمره "تولیدات فرهنگی غیر مجاز" محسوب می کرد و ازشان برائت می جست و خودش با این که اهل کار رسانه و خبر بود کلهم رسانه ای ها را آدم های دغلی می دانست و از شرشان به سرویس قرآنی خبرگزاری ها پناه می برد.

 

و این را هم که تمام سعی خودش را می کرد که دل تفلون من را بچسباند به درس و مشق و آن چیزی که او به ش می گفت زندگی.

 

واین را هم که تأکید داشت حتماً صدای قرآن و مناجات بک گراند لحظه هایش باشد ،گرچه من همیشه تأکید داشتم که چه فایده ای داره که من و تو با هم حرف بزنیم و اون آقاهه مناجات شعبانیه بخونه برا خودش،ولی او می گفت در ضمیر ناخودآگاه آدم می رود و می ماند و هیچ کوتاه نمی آمد.

 

و این که تهران را دوست نداشت و دلش می خواست در شهر پاک تری زندگی کند،و این تنها موردی بود که من درکش می کردم.

 

خلاصه سمانه جان این که تو اگر شهید شوی شرح حال نویسی و توصیف خورت حرف ندارد.به هیچ وجه نگران بعد از شهادتت نباش!

دوستت دارم،

روز خبرنگارت مبارک!

 

پی نوشت:

این نامه سرگشاده به جبران همه کامنت های عمومی ای که گذاشتی و تا راه داشت نواختی من را! D:

 




پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
بهار

بهاره جان سلام

دی روز پیام دادی که عقد کردید.خوش حال شدم ،بیشتر از آن چه که فکرش را کنی.

طلسم قصه های عاشقانه را در ذهن من شکستی،

کسی که مدام در گوشه ای از ذهنم برای "دوستت دارم" ها آیه یأس می خواند با ازدواج شما خفه شد.

برای تان دعا کردم ،با لهجه سفید هم دعا کردم.

 

 




پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
فاصله

یک جوری هستید شما،

خیلی ها روی شما حساب می کنند،خیلی ها به اعجاز دست گره گشای شما ایمان دارند،خیلی ها شما را به خاطر ریش سفیدتان،به خاطر دین دار بودن تان،به خاطر خیرخواه بودن تان،به خاطر باسواد بودن تان دوست دارند.

ولی ما نمی توانیم با شما کنار بیاییم،ژن "ساده دلی" در نسل ما خاموش است،ما دیگر با "ان شاء الله "های شما نمی توانیم دل خوش کنیم،ما با"حالا باشه ببینم چی کار می تونم بکنم"سر ستیز داریم،خوی ما یک پاره خط ساده است:یا می توانیم برای کسی کاری کنیم یا نمی توانیم.ولی شما این طوری نیستید،جماعتی را معلق نگه می دارید.ظاهرتان خیلی مؤدب است،نا امید نمی خواهید برگردانید کسی را،ولی ما علاف کردن کسی و امید الکی به اش دادن را بی معرفتی و بی ادبی می دانیم.

نمی دانم شما نسل چندمی می شوید و ما نسل چندمی ،فقط می دانم فرق مان با هم زیاد است.

شرمنده ایم،ولی این اخلاق شما اصلاً خوب نیست،حتا انتقاد هم درتان اثر نمی کند،به روی خودتان نمی آورید،انگار که نشنیده باشید.یا اگر ما سمج شویم شما قهر می کنید،قهری که طولانی است.ما از این اخلاق ها نداریم،داد و بیداد می کنیم،یقه هم را جر می دهیم ،ولی قهر نمی کنیم،آن هم قهر طولانی.

اذان که می شود می روید صف اول،دنباله هایش را به جا می آورید ،ولی گاهی دروغ های کوچکی هم می گویید،گاهی می پیچانید، یواشکی البته،جوری که فقط ما که به شما حساس شده ایم می فهمیم.

فرق ما با شما این است که شاید نمازمان گاهی این ور و آن ور بشود،شاید برخلاف شما یک گوشه دنج را به صف اول جماعت ترجیح بدهیم ،شاید نمازمان بی دنباله باشد اما پلک مان همیشه خیس است در قنوت "از رنجی که می بریم".

حوصله ما را سر برده اید،گاهی حسودی می کنیم به آدم هایی که شما را از دور می بینند و برای مرام و معرفت تان بال بال می زنند و به شما امید دارند.

خلاصه اخلاق های خوبی ندارید،توی گوش تان هم ماشالله چوب پنبه گذاشته اید این هوا!

این نامه تا لحظاتی دیگر مچاله می شود و  می افتد در سطل مخصوص کاغذ...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.