شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
صدای تو خوب بودها!

خستگی ته سال را کول کرده بودم و پژمرده نشسته بودم وسط شلوغی خودم که تلفن زنگ خورد، یک صدای فول انرژی خوشگلی از آن ور خط اسمم را صدا میزد و خواست که بشناسمش.صدا آنقدر عاطفه و انرژی توی خودش داشت که قلبم به وجد آمده بود و نمی‌گذاشت حافظه‌ام توی کشوهای به هم ریخته‌اش سرچ کند و به خاطر بیاوردش. گفتم بیش‌تر حرف بزن تا بشناسمت خب، که نشناختم البته.

لادن بود، یکی از دخترهای شلوغ پرماجرای دوران دبیرستان، با شنیدن صدایش دلم برای صدای پرانرژی خودم تنگ شد، با خودم گفتم تو کی اینهمه وا رفته و شل و ول شدی که من نفهمیدم؟ دلم هوایی چشم‌های پرشور و صدای پرذوق آن روزهایمان شد، گفتم خدایا، توی حال خوبی که امسال عیدی می‌دهی به ما، مرحمتی کن و آن صدا و آن چشم‌ها را هم به ما برگردان. یک جایی وسط این شلوغی‌ها -که خودت در جریان‌ هستی- گم‌شان کردیم.




دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
یا من ارجوه..

نوشته بود:

دعا کن بتوانی دعا کنی...

+




شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
بسم الله...

پناه می‌برم به بهاری که تویی، از شر تمام پاییزهای بی‌وقت 




دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
گپ با طعم رمضان

      "هم‌نام"ِ جومپا لاهیری را گرفتم دستم که بخوانم،از بهمن تا حالا جلوی دست است که خوانده شود،حالا هم که صفحه 65 هستم دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم،آشیمای هندی و همسرش آشوک دور از خانواده و ولایت‌شان در آمریکا منتظر به دنیا آمدن پسرشان هستند، پسرک با ذکر تمام جزئیات به دنیا می‌آید، الان من 65 صفحه خوانده ام و تازه بچه شده یک‌سالش.اووه! تا آخر داستان که 360 صفحه است،ماجرای بزرگ شدن این بچه و آینده ی این خانواده است،حوصله‌ی همراه شدن ندارم. شاید "مترجم دردها"یش دندان‌گیر تر ازین باشد،ندیدمش هنوز.

  این روزها آدم حوصله زندگی خودش را هم ندارد چه برسد به زندگی دیگران، چه خوب بود اگر این بی ذوقی و بی حوصلگیِ این سالها یک جوری از من کنده می‌شد. خوب بود اگر به قول تو به یک‌جایی گیر می‌کردم بالاخره و ازین مواجی و بی‌قراری درمی‌آمدم. دیروز فکر کردم بلند شوم بروم پیش این مشاوری که در خیابان روبه‌رویی تازه کلینیکش افتتاح شده و اس ام اس تبلیغاتی اش برایم آمد. بعد دیدم که این همان آقای دکتری ست که همکار خودمان است و میانه مان نیمه شکرآب است، از بس که ...

  گفتم حالا گیرم که همان آقای دکتر نباشد و دیگری باشد،مثلا می خواهی بگویی چی؟بگویی من خیلی آدم تک رویی هستم و این خوب نیست؟بگویی که از الان عزا گرفتم که این فامیل‌مان می خواهد جمع کند از شهر دیگری بیاید اینجا که کنار ما باشد و تنها نباشد، و نمی داند که من به درد از تنهایی درآوردن کسی نمی خورم،برای یک روز و دو روز خوبم،ولی بیشترش را نه. عادت من تنهایی ست،تک قدم زدن،تک فکر کردن،تک خرید کردن،تک غصه خوردن، تک ذوق کردن. بلدم که مردم‌دار باشم،که وقتی مهمان می آید با روی باز میزبانی کنم،که وقتی با کسی هستم برج زهرمار نباشم و دوستی کنم،ولی زمان دارد.از یک حدی که بگذرد دلم می خواهد برگردم به خودم، حوصله‌ی همراه بودن ندارم.

    حالا این فامیل‌مان اگر بیاید خیلی توی ذوقش خواهد خورد،چون از ظاهرم همچین چیزی پیدا نیست،از آن خنده ها و پرحرفی ها نمی‌شود این تعلق به تلخی و تنهایی را دریافت. فقط چندبار پرسیده تو چرا زنگ نمی زنی؟گفتم وقت نمی کنم،ولی راستش این است که حوصله ندارم.حوصله ی آدم هایی که خوبند،ماهند،گل اند،با عشق اند اما...

  گفتم واقعا من بروم به مشاور این‌ها را بگویم که چی بشود؟ آن هم به این آقا! باز زهره اگر بود،اگر کمک کردن بلد نبود حداقل صاف بود، انگار داشتی به آب روان حرفت را می‌زدی،راستی و صافی‌اش غصه‌ی آدم را صیقل می داد و از آن تیزی و نخراشیدگی در می‌آورد.

زهره هم مشاور بود، وسط مشکلات محرمانه‌ی مردم بود،لای رشته های درد و غم‌شان یک‌جایی آن وسط مسط‌ها سعی می‌کرد مرهم باشد، گوش خوبی بود برای همه آدم‌های تنها و خسته‌ای که دنبال شنیده شدن هستند فقط!

من گوش زهره بودم، از دردهای خودش می‌گفت، از مراجعه کننده هایش بی‌اسم و رسم برایم حرف می زد و من قصه ازشان می‌چیدم، از دردهای ساده‌ی خنده دار داشتند تا دردهایی که استخوان آدم را می‌سوزاند و لالت می‌کرد.

گوش زهره بودنم هم خیلی طول نکشید،چون این شهر هم انگار دوست دارد تنها ببیندم، هروقت یک خرده با کسی صمیمی می‌شوم و از این که هست آرام می‌گیرم ،یک‌جوری می‌شود که از پیشم می رود. جای بدی هم نمی رودها،ولی از دست من می رود.

مرض شاید باشد اصلا، چه معلوم.

شاید خیلی شعاری تمام شود این پست اگر بنویسم آدم بهتر است این شکایت ها از خودش را نزد کسی ببرد که کاری از دستش بربیاید.شاید شعاری تر هم بشود اگر بنویسم این دعاهای این شب ها،همین دعای پریشانی که مال شب های رمضان است خودش خلاصه ی این حرف‌هاست،با مخاطبی که برای آدم به جز گوش بودن می‌تواند همه چیز باشد.

حالا شعاری یا غیر شعاری واقعیتش همین است، هر مرضی و شیشه خرده و دردی که داریم، با او گفتنش بهتر از با دیگران گفتن است. زودتر درمان می شود، آدم بی آبرو هم نمی شود، دردش هم سرایت نمی‌کند به دیگران .

این دعای ابوحمزه خیلی آشناست،انگار وصف آدم‌هایی ست که از خودشان خسته اند، که دنبال طبیب اند و از آقای مشاور خیابان بالایی امید بریده اند، از خودشان هم ...

روشنفکر بازی به ما نیامده، شب‌های رمضان باشد برای همین سوته‌دلی ها و ننه من غریبم‌بازی ها با خدا، خوب هم می‌خرند اتفاقاً، خانم آشیما و شوهر یخچال‌ش هم بروند گوگول بزرگ کنند و خوش باشند.

برمی دارید کامنت می گذارید که بنویس،زودتر بنویس،بیش‌تر بنویس، خب زودتر و بیش‌ترش می شود این ...




جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
دیده نمی‌شوی

یک وقت‌هایی انگار خدا به آدم "و جعلنا..."خوانده باشد!

 




چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
به هوای تو می‌گردم

خدایا شکرت به خاطر این باران

به خاطر این پاییز

به خاطر این بندی که از پای کبود روحم باز کردی

به خاطر این حجم اندوه پوسیده که از روی قلبم برداشتی

به خاطر این برگی که از درختم بالاخره افتاد

و مگر نگفتی که "وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا..."

به خاطر این رضایی که به روح سرکش و لجوجم دادی

به خاطرهمه چیز...




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
غلام آن کلماتم که آتش افروزد

"خدای من،تو می دانی از فلانی چیزهایی به من رسیده که تو نهی کرده ای و بی حرمتی هایی که تو ممنوع داشته ای...خدایا او را به کار دیگری سرگرم کن و در دشمنی با هرکه می ورزد ناتوان گردان.

 مرا از انجام کردارهایی چون کارهای او باز دار و حال مرا چون حال او نگردان!و چنان که ستمکشی را از من نمی پسندی مرا از ستمباره گی نیز باز دار."

ترجمه "علی موسوی گرمارودی" از صحیفه سجادیه ،ترجمه قشنگی است.قطع کتاب و ظاهرش هم در مقایسه با چاپ های دیگر صحیفه ،ساده ،متفاوت و جالب است.

در این ترجمه علاوه بر وفاداری به متن ،زیبایی ادبی و فارسی نویسی هم رعایت شده است.این کتاب را نشر "هرمس"زده و مقدمه جالبی هم از مترجم در ابتدایش آمده است.فقط ایرادش شاید غریب بودن بعضی کلمه ها و سخت خوان بودن برخی بندها باشد.ولی در مجموع دیدن و خواندنش برای من یکی اتفاق خوبی بود.چاپ اول آن در سال 87 زده شده و نسخه ای که من دارم مال سال 88 و چاپ چهارم آن است.

عنوان این یادداشت هم از شعری از حافظ است که مترجم در مقدمه کتاب در کنار ابیات زیبا و مرتبط دیگری آورده است.

عذر اگر که تکراری ست و خودتان خیلی پیش تر دیده اید و حظ برده اید:)




یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

از اصل فرق داری با همه

با دیگران که از ضعف های مان می گوییم ،

از چشم شان می افتیم،

برایشان ارزان می شویم،

از ما فرار می کنند.

با تو که می گوییم،

عزیزتر می شویم،

رفیق تر می شوی،

دست میگیری که بلندمان کنی،

از این خاک سیاهی که نشسته ایم،

نرخ مان را می بری بالاتر،

به  طرف های خودت نزدیک تر

.

.

.




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

دعا کن هرچه چشم تاریک است روشن شود،

به بوی پیراهنی

به خبر خوشی،

به خطی،

به مژه ای که روی گونه ای بیفتد،

به نامه ای ،

به مسافری...




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
خدایا شکرت!

این که خلق خدا زیادن،خوبی ش اینه که وقتی تو یه مهلکه ای گیر می افتیم یا یه بلایی سرمون میاد می تونیم به خودمون دلداری بدیم که :عیبی نداره،تو اولین و تنها کسی نیستی که تو چنین موقعیتی گیر افتادی،خیلیا مثل تو بودن،خیلیا مثل تو هستن!نترس...

 

:)




یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
که برگردی

هر وقت،هرجا،هرکس یک خورده چشم ام را گرفته است به من مایلش کردی،

از بچه گی،خیلی بچه گی ،آن دختر مو طلایی را یادت هست که زیاد حرف می زد و همه جا رهبر بود و کلی بچه زیر پرچمش خبردار بودند همیشه،یادت هست که هرچی من بی دست و پا و کم حرف بودم او زبل بود و شیرین زبان؟همان شش سالگی چشم ام را گرفته بود نفهمیدم چی شد که آمد طرف ام،بین آن همه سرباز با من دوست شد،با من که سربازش نبودم ،تا خیلی بعدش،تا خیلی خیلی بعدش،تا همین دوسه سال پیش که تمام کردم اش به دلایلی.

 

این اولین تجربه ام بود،بعدش بارها اتفاق افتاد،هرکس را که برمی گزیدم برمی گشت طرفم،حتا اگر خیلی دور بود،حتا اگر غیر ممکن می نمود،بی آن که کاری کرده باشم،تلاشی،حتا قدم از قدمی برداشته باشم سویش،حتا،حتا زیاد نگاهش کرده باشم.

 

تأخیر داشت اما یقین داشتم که می آید ،یک وقتی بالاخره سر می رسد ،یک کسی م می شود،نسبتی پیدا می کند بام،ربطی پیدا می کند به م،ربطی پیدا می کنم به ش.

 

آرزوی هیچ کس هیچ وقت به دلم نماند،طوری می شد حتا که به غلط کردم می افتادم،می گفتم بردار ببرش ...نخواستم.

 

یادت هست که این ها را؟این سر به سر گذاشتن ها را؟

حالا آمده ام پیش تو،با اعتراف به همه ی این ها،همه ی این آوردن ها،

آمده ام که بگویم چشمم ،دلم ،دستم،پایم ،زبانم ،بند بندم تو را گرفته است ،

آمده ام زیاد نگاهت کنم،آمده ام قدم از قدم بردارم،آمده ام تلاش کنم،یک غلطی کنم،

 

که برگردی به من!

 

هر قدر هم که دور باشم،هر قدر هم که زمان از دست رفته باشد،هر قدر که ناممکن بنماید ،خودت کسی م شو،بگذار نسبتی پیدا کنم با ت ،بگذار که ربطی پیدا کنم به تو ، نگذار آرزویت به دلم بماند،نخواه که بماند...

 

پی نوشت:

بگذار پاسخ کامنت های دل نِشین این یادداشت در همان دل بمانَد.




شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
یا سریع الرضا

چه زود راضی می شوی شما،

چه زود می بخشی،

می آییم،سربه زیر می اندازیم،با چشمی پابه پای باریدن و نباریدن، می گوییم ببخشید...آن قدر نجواگونه که صداش به زور به گوش خودمان هم می رسد.

شما می بخشی،دل مان سبک که می شود می فهمیم بخشیده ای،به همین سادگی!

پس چرا ما مثل تو نیستیم؟

پس چرا ما زود راضی نمی شویم،پس چرا ما حتا کوچک ترین اشتباهات عزیزان مان تا مدت ها از خاطرمان نمی رود؟

پس چرا آن ها وقتی به ما با صدای رسا می گویند"ببخش،اشتباه کردم"نمی توانیم ببخشیم ؟

چرا ما قدری به تو شبیه نیستیم؟

به تویی که قدم به قدم حرف هایت گفته ای،می بخشم ،می گذرم،چشم می پوشم،پاک می کنم...

مگر نه این که هر مخلوقی نشانی از خالقش دارد؟

شعرها و قصه های ما شبیه خود ما هستند،بچه های ما به ما می برند،نقاشی های ما به ما می مانند،خانه های ما،شهرهای ما...

پس چرا ما به شما شبیه نشدیم؟

این چه دلی ست که ما داریم؟

دلی که کلاف پیچ تاریکی ست،

دلی که نه شعبان ات برش دوا ست و نه...

چه کنیم ما؟

چه کنیم با این دلی که دل نیست...




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
ذکر

س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م  و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م  س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م  و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م س ر ا پ ا  ا گ ر ز ر د و پ ژ م ر د ه ا ی م و ل ی د ل ب ه پ ا ی ی ز ن س پ ر د ه ا ی م...

.

.

.

پی نوشت :

خدا رحمت کند شاعر را،این را نسروده بود این جور موقع ها چی زمزمه می کردیم زیر لب...




یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
مشهد

این روزها هر کس یک طوری خودش را رسانده به شما

دور و بری های ما که هر کس به بهانه ای

برای رؤسا که فلان جلسه شان افتاده آن جا

برای رفقا هم که بهمان کارگاه آموزشی شان

خلاصه همه برگه مأموریت به دست آمده اند دیدار

فقط مائیم که این جا داریم جان می دهیم و آواز غمگین مان سلام است

 رسید بی خبرمان نگذار...

 




چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست؟!

کاش خودم نمی دانستم،

کاش خودم نمی دانستم که روزهای سختی در زندگی هر کسی پیش می آید که باید یک طوری سرشان کرد،یک طوری نجیبانه با آنها مدارا کرد تا تمام شوند.

کاش خودم نمی دانستم که هرگاه دری بسته می شود دری گشوده خواهد شد،

کاش خودم هزار بار در گوش خودم بلد نبودم بخوانم که فلانی،این قدر به در بسته خیره خیره نمان  که در باز شده را نبینی.

کاش این ها را نمی دانستم ،این ها را بلد نبودم،

آن وقت به جای این همه کل کل های هر لحظه با خودم می شد گوشه دامن تو را صمیمانه چنگ زد و اشک صدسال را در محضر تو ریخت و کمک خواست ،می شد در چشم های تو نگاه خیس انداخت و گفت من نمی دانم،من نمی توانم ،بیا تو کاری کن،بیا تو نقشی زن...

آن وقت شاید وقتش بود،وقت اعتکاف در مسجد چشم های تو...




شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
...

یه چیز شیرین تو جیبت نداری؟

دهنم خیلی تلخه!




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
هستی؟

چیز زیادی که نخواسته بودیم
نه غار خواسته بودیم که عنکبوت را فرمان دهی جلویش تار بتند
نه گلستان شدن آتش خواسته بودیم
نه این که دست مان نور دهد
نه این که عصای مان مار شود
فقط خواسته بودیم با ما باشی
هستی؟




چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
صبر

گفته ای مان "و از صبر و نماز کمک بخواهید..."

پس یعنی حتماً چیزی -یا چیزهایی -هست که به خاطرش صبر باید کرد.




یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
انار

برایم کمی انار بیار،

از انارهای باغ خودت

دنیا کثیف کرده خونم را...

 

                                               "رضا دبیری جوان"




شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
داستان کوتاه بنویس!

داستان نویسی،

سو‍ژه ایم،سوژه های فراوان،سوژه های متفاوت،سوژه های هزار رنگ

می چرخانی ،می رقصانی،می پیچانی ،"این سو کشان سوی خوشان ...آن سو کشان با ناخوشان"،

 قیافه می گیریم،خیال می کنیم کسی هستیم،به این در و آن در می زنیم،می خواهیم مسیر قصه را خودمان جهت بدهیم،کوچکیم ولی،دست تو می بردمان.

 

داستان نویسی،

گاهی که خسته ام می گویمت لطفاً داستان من را کوتاه بنویس،حوصله داستان های چند صد صفحه ای را ندارم،خنده دار است ولی،

آیا نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سو‍ژه ای دل بدهد؟

نه،این جمله باید اصلاح بشود:آیا جز تو نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سوژه ای دل بدهد؟

.

.

.

سوژه ایم و به تو دچار، داستان نویس عزیزی هستی تو!

 

پی نوشت ١:

دی روز 25 بهمن، روز جهانی داستان کوتاه بود.

پی نوشت 2:

این یادداشت را دوست دارم !




یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
نشان من ؟

حتا این لاک غلط گیر روی میز هم نشانی از تو دارد ،

عیب می پوشاند!




یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
هستی؟

چیز زیادی که نخواسته بودیم
نه غار خواسته بودیم که عنکبوت را فرمان دهی جلویش تار بتند
نه گلستان شدن آتش خواسته بودیم
نه این که دست مان نور دهد
نه این که عصای مان مار شود
فقط خواسته بودیم با ما باشی
هستی؟








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.