دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
...

ابرها دارند
از زیارت‌نامه‌خوانی تو می‌آیند
با دلی روشن...

 

از اینجا




یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
محرم خوانسار

یکی دوسال پیش تاسوعا و عاشورا رفتیم خوانسار. شهر کوچک قشنگی بود که پاییز و محرم و باران هم قشنگ‌ترش کرده بود.

مراسم‌های عزاداری جالبی هم داشتند، حسینیه‌های ساده با معماری قدیمی، چای توی استکان‌های باریک و نعلبکی، خرما توی ظرف‌های چینی گل سرخی، جوان‌هایی که خادم حسینیه بودند و لباس شان مثل خادم‌های حرم بود، برای بچه‌ها هم حتی از این لباس‌ها بود اگر می خواستند کمک کنند، دیدن جوان‌هایی که می ایستادند به ظرف شستن و زیر باران دوان دوان، ظرف‌های تمیز را به قسمت نذری می‌رسانند دوست داشتنی بود. موقع ناهار خانه‌های زیادی بودند که غذای نذری می دادند، بعضی خانه‌ها فقط مخصوص خانم‌ها بود، از این خانه‌های بزرگ باصفای قدیمی که حیاطش را  آب و جارو کرده بودند، در خانه تا وقتی ظرفیت همه اتاق‌ها پر شود باز بود، وقتی دیگر جای نشستن برای ادم های جدید نبود در را بستند و غذا را توی سینی‌های بزرگ آوردند. قیمه بود توی بشقاب‌های ملامین قدیمی و گفتن ندارد که چه خوشمزه.


مدل عزاداری حسینیه‌ای که ما رفتیم هم بیشتر به نمایش و تأتر می زد. اسب و شترهای فراوان با تزئینات رنگی عجیب، بر خلاف شهر ما که بیشتر با سینه زدن  خواندن عزاداری می‌کنند.

عصر هم رفتیم تعزیه روستایی به اسم قودجان که ظاهرا تعزیه‌های مشهوری دارد. فضاسازی خوبی داشت، خود روستا هم که دیدنی بود.


نمی‌دانم چه‌م بوده که هیچ عکسی از آن‌جا نگرفتم، این عکس‌ها را هم توی نت پیدا کردم. ولی واقعا محرم‌ها آدم وقت و حال خوب و پایه داشته باشد برود بگردد گوشه کنار ایران، هر سال برود یک طرفی، میان یک جمع با صفایی که با لهجه و سلیقه ی خودشان حسین حسین می‌کنند..

 




شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
باران

توی دسته‌های عزاداری بعضی‌ها میان دارند، بعضی‌ها صف اول‌اند، بعضی‌ها با صدای خوب‌شان می‌خوانند،

توی دسته‌های عزاداری اینجا هم بعضی‌‌ها می‌نویسند و خبر ندارند که پشت سر واژه‌های‌شان جماعتی اشک‌ریزان بر سینه می زنند آرام ارام...

حسینیه




شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
کتاب آه

 

این کتاب ترجمه و بازنویسی کتاب «نَفَسُ المهموم»، مقتل شیخ عبّاس قمی است که یاسین حجازی زحمتش را کشیده و درباره این بازخوانی در مقدمه اینطور گفته:

"در این باز‌خوانی، خط حادثه را پر رنگ کردم و به ترتیب و توالی وقوع حادثه‌‌ها دقت کردم و گشتم آدمهایی را که اسمشان در اول حادثه یک چیز بود و در اثنای حادثه یک چیز و در انتها یک چیز دیگر،‌یکی کردم و نقلهای پراکنده در جای‌جای کتاب را – بی ‌آن‌ که از جزئیات هیچ کدامشان بزنم- تجمیع کردم و رد نقلهایی را که با هم نمی‌‌خواند، در کتابهای دیگر گرفتم تا نقل معقول‌‌تر و مشهورتر را بیاورم و تاریخها را - تا آنجا که می‌شد- همخوان کردم و جایها و منزلها و شهر‌ها را روی نقشه آوردم تا کروکی حادثه معلوم شود و رجزهایی را که ترجمه نشده بود یا ترجمه ‌اش واضح نبود،‌ دوباره ترجمه کردم و رسم‌الخط را یک‌دست کردم و پاراگراف‌ بندی کردم و نقطه ‌گذاری کردم و اعراب گذاشتم و توضیحها و تحشیه‌ها و پاورقی‌ها را کنار گذاشتم و مکررات و عبارات عربی‌ای را که حذفشان به ساختار متن لطمه نمی‌زد،‌ حذف کردم و بعد،‌ تازه کار اصلی‌ام شروع شد که نشستن پشت "میز مونتاژ" بود؛ پاراگرافها را "نگاتیو"هایی فرض کردم که با حفظ تربیت و ضرباهنگ و تعلیق بایست به هم می‌چسباندم و همه‌ فکر و ذکرم این بود که صفحات برای خواننده راحت و بی‌وقفه ورق بخورند و یک‌بار برای همیشه معلوم شود "اتفاق" چگونه افتاد.."

کتاب که به صفحه سرخش می‌رسد تازه آدم قدری می‌فهمد که بانوی صبوری‌ها باید هم می‌گفت که جز زیبایی چیزی ندیدم..




چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
که حرّ ِ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

یک دعایی،زیارت‌نامه‌ای، چیزی هم باشد که خط اولش این باشد:

حسین جان!گناه‌های من لالم کرده‌اند به وقت زیارت تو...

 

عنوان، از این شعر است.




جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
مشق نام لیلی

این حسینیه را دریابید،جای خوبی ست برای باریدن...




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

"به سینه می کوبیم تا دل بیدار شود

محرم است..."

.

.

.

عباس حسین نژاد




پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
یک سال و نیم یاد گلوی تو بوده‌ام

وسط روز توی همین شلوغ پلوغی‌های هرروزه، شماره اش افتاد روی گوشی، آخرین خبرم ازش این بود که رفته بلاد غربت موزه ببیند و نمایشگاه شرکت کند و ازین جنگولک بازی‌های حسادت برانگیز! حالا لابد برگشته و زنگ زده تا تجدید دوستی کند. با کمی بی‌میلی بدجنسانه‌ای که گاهی درم هست برداشتم و خواستم جواب بدهم که صدای پرخراش ناشناس آن ور خط را به جا نیاوردم. هی گفتم الو؟ فاطمه تویی؟... و صدایی که نمی‌شناختم از آن ور خط فقط بریده بریده می‌گفت بیا. به هزار زحمت فهمیدم که فرزاد عزیزشان رفته ازین دنیا،به شکل دلخراش غیر منتظره ای هم رفته، تا من بتوانم از این‌جایی که هستم خودم را آزاد کنم و برسانم به خانه ای که او داشت آنجا از غصه می‌مرد چندبار پیام آمد که: پس کجایی، جیگرم پاره‌پاره ست... 

چند روز گذشته بود و من دیر خبر شده بودم،توی این چند روز قیافه دوستم شده بود مثل کسی که من تا حالا توی عمرم ندیده باشم. داغ نوجوان دوست داشتنی و عزیز دردانه ای  مثل فرزاد ، خشکش کرده بود، کبودش کرده بود، واقعا حس می‌کردم زیر این پوست -که همیشه شادابی و شیطنت ازش می‌تراوید- یک قطره آب حتا وجود ندارد.

تمام تنش درد بود و من دردش را با همه تنم حس می‌کردم و می‌کشیدم گرچه هیچ هم‌دردی مختصری که تسلی بخش باشد ازم برنمی آمد.

دست آخر از آن جمع گریان و نالان جدایش کردم، آوردمش خانه، بستمش به جوشانده گل گاو زبان، به گذاشتن میوه در دهانش با هزار کلک و فیلم. به چشیدن غذا که در تمام این روزها لب نزده بود، با چه مکافاتی... حواسش را به خیال خودم پرت می‌کردم تا قدری ازین درد جدا شود و وسطش باز چشم‌هایی که دیگر اشکی برای ریختن نداشتند روی هم می‌رفتند و "آه" از نهادش بلند می‌شد، داغِ داغ...

 

  

نه محرم بود و نه صفر و نه ... اما تمام آن شب به شما فکر می‌کردم بانو، و هرچی روضه در عمرم از رنج‌هایت شنیده بودم با سوز توی سرم تکرار می‌شدند ، آب شدم تا صبح برای تویی که ... داغ داشتی و مصیبت دیده بودی و حسین داده بودی و آب شده بودی و طعنه شنیده بودی و ... کوه مانده بودی و گفته بودی : تقبل منٌا هذا القربان...

 

دل هریک از ما برای خودش یک حسینیه است، خدا این حسینیه‌ها را هیچ‌وقت از ما نگیرد.

 




دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠
شب دهم

"دارد حسین می‌وزد از سمت کربلا..."




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
آیات دیگری در راه است*

 شده ایم مثل روضه‌خوان‌ها که از هرجا شروع می‌کنند می‌رسند به کربلا،فرقی نمی کند غم باشد یا شادی،فرقی نمی کند از کدام دوره‌ی تاریخی باشد و روضه‌ی کدام امام.

دارد از تبلیغات و اصول و فنونش حرف می‌زند،دارد از روزنامه‌نگاری و پوشش خبری و تاکتیک‌های رسانه‌ای حرف می‌زند،دارد مثلاً درس می‌دهد اما آخر هر بند می‌رسد به بحرین و اوضاع‌ش،بعد از پنجره نگاه می‌کند به بیرون،یک آه کوتاه می‌کشد و باز برمی‌گردد...

 

 

*تیتر از اینجاست(+)




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
بوی پیراهن گل

 امام حسینی که دوستش دارم و دوستش داری ،علاوه بر مظلوم و غریب و شهید و تشنه، صفات دیگری هم داشته است،اگر پشت ماشین مان با نستعلیقِ درشت می‌نویسیم "حسین عشق منی"و اگر به خاطر عزایش گریبان چاک می‌کنیم بدک نیست از منش و رفتارش هم چیزکی سرمان بشود از جمله :

*امام حسینِ  روراست:

 فرمود: شیعیان و پیروان ما آن کسانى هستند که قلب های آن ها از هر گونه دغل و نیرنگ و دو‌ رویی سلامت و خالی باشد .١

 *امام حسینی که محبتش را ابراز می‌کند:

عبیدالله بن عتبه چنین مى‏گوید:  

«نزد حسین بن على(ع)بودم که حضرت سجاد وارد شد. حسین(ع)او را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه‏چسبانید، میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدر به فدایت‏باد، چقدر خوشبو و زیبایى!»٢

 *امام حسین ِروان شناس:

 فرمود: کسی که امر به معروف می کند احتیاج دارد به اینکه به حرام و حلال عالم باشد. 

 گرفتار نفس خود نباشد.

 خیرخواه مردم باشد.

 با مردم مهربان و رفیق باشد.

 گفتارش نیکو باشد.

 به تفاوت اخلاق مردم شناخت داشته باشد ( بداند هر کس خلق و خویی دارد و با هر کس باید به طور خاص سخن گفت)

 از مکر نفس آگاه باشد ( مبادا در قالب امر به معروف و نهی از منکر به اهداف شومی کشیده شود).

 صبور باشد ( اگر از مردم آزاری دید) انتقام نگیرد و شکایت نکند.

 با تعصب عمل نکند.

 به خاطر نفسش خشم نکند (خشم او برای نفس خودش نباشد بلکه برای خدا باشد )٣

 

امام حسینِ کار راه انداز:

  فرمود: هرکس گره اى از مشکلات مؤمنى باز کند و مشکلش را برطرف نماید، خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت او را اصلاح مى نماید.۴

 

*امام حسینِ منظم:

 فرمود: کارها و امور خود را همانند کسى تنظیم کن و انجام ده که مى داند و مطمئن است که در صورت خلاف تحت تعقیب قرار مى گیرد و مجازات خواهد شد و در صورتى که کارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت. ۵

 

*امام حسینی که دلش جای کینه نیست:

فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم که شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او را بفهمم، از او مى پذیرم و گذشت مى نمایم، چون که پدرم امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام) از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت نمود: کسى که پوزش و عذرخواهى دیگران را نپذیرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد. ۶

 

*امام حسین ِ منتظر:

فرمود:.... برای قائم ما غیبتی است که گروه هایی در آن، از دین برمی گردند و گروه‌هایی دیگر بر آئین خود استوار می مانند و در این راه آزارها می بینند، به آنها گفته می شود این وعده کی واقع خواهد شد اگر راست می گویید. آنان که بر این آزارها و تکذیب ها صبر کنند مانند کسی هستند که شمشیر به دست گرفته در پیشاپیش رسول اکرم صلی الله علیه و آله جهاد کند. ٧

  

و امام حسین های دیگری که عمل کردن به یکی از درس‌هایش می‌تواند زندگی فردی و اجتماعی خیلی‌ از ما را زیر و زبر کند.

با تشکر فراوان از هیأت وبلاگی سبو که به مناسبت یازدهمین مراسمش ما را مجبور کرد قدری پای حرف امام‌مان  بنشینیم.

 

 

 پی نوشت‌ها:

١-تفسیرالإمام العسکرى(علیه السلام): ص 309، ح 154، بحارالأنوار: ج 65، ص 156، ح 11

٢-بحار الانوار، به نقل از سایت رهپویان

٣-بحار / ج 97 / ص 83 به نقل از کتاب امر به معروف و نهی از منکر محسن قرائتی

۴-مستدرک الوسائل: ج 12، ص 416، ح 13، بحارالأنوار: ج 75، ص 121، ح 4.

۵-بحارالأنوار: ج 2، ص 130، ح 15 و ج 75، ص 127، ح 10.

۶-إحقاق الحقّ: ج 11، ص 431.

٧-کمال الدین ج1 باب 30 ح 3

٨-من احادیث را نه از منبع اصلی بلکه از اینجا برداشتم.  




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
عاشورا،جایی که من بودم

  از وقتی که ما بچه بودیم که هیچ،از وقتی که پدرهای مان هم بچه بودند اوضاع همین بوده است.در شهری به این کوچکی هرکس ساز خودش را می زند.از فرهنگ،سیاست و اقتصاد ش بگیر تا نماز و روزه و عزاداری حسین علیه السلام حتا!عزاداری سنتی محرم گرچه با شکوه است و هرسال مسافرانی هم برای  شرکت و تماشایش  می آیند ولی یک‌پارچه نیست و سامانی ندارد.

اول محرم که می شود عصرها از هر مسجد و حسینیه شهر دسته ای زنجیرزنان،سینه زنان و با پرچم و علم کتل خودش راه می افتد همه ی خیابان های فسقل شهر بند می آید تا این شونصدتا دسته بالاخره سلانه سلانه و نوحه خوان برسند به یکی از میدان های اصلی شهر ،این میدان میدان بزرگی است و طبق قراری نانوشته و قدیمی محل تجمع همه عزاداران است.البته این تجمع فقط اسمش تجمع است و هیچ مدل هماهنگی‌ای بین این دسته ها صورت نمی گیرد.در میدان هم که تجمع می کنند باز هر کس طبل خودش را می زند،سنج خودش را می زند،ریتم خودش را دنبال می کند ،نوحه خوان ها با آن بلندگوهایی که انگار مسابقه جهانی ولوم برگزار شده باشد گوی سبقت از هم می ربایند و صوت و لحن به رخ هم می کشند.فقط خوبی‌ش این است که خیلی متأثر از قرتی بازی مداح های امروزی نیستند و  همان شعرها و ریتم های قدیمی خودشان را دارند که انصافاً دلنشین و پرسوز و گداز است.

وقت اذان مغرب هم می‌رسد پس از سالها مجاهدت و تلاش عقلای شهر،تازه یکی دوسال است که به احترام اذان صداها کات می شود و به محض این که اذان تمام شد انگار که کمین کرده باشند باز همه ی بساط از سر گرفته می‌شود.

یعنی کشتند خودشان را و زبان شان مو درآورد تا بتوانند ملت عزادار حسینی را قانع کنند که بعد از اذان در همان وسط میدان صفوف جماعت منظم شود و نمازی اقامه شود ولی کف دست مو ندارد که ندارد.

علامت های عریض و طویلی هم دارند که با فانوس و پارچه های قدیمی و عکس شهدای هر مسجد و پرهای سبز و سرخ -و تا چند سال پیش با تصاویر منسوب به ائمه- تزئین شده اند.مردم به علامت ها احترام می گذارند و آن ها را جزئی از عزاداری می‌دانند.

باز عقلای شهر  یکی دوسال است که کمر همت  بسته‌اند این علامت ها را از وسط دسته جات عزاداری بردارند. علم‌دار شان هم این فامیل ماست که تک تک صاحبان این علم و کتل ها را دعوت می کند و یک ساعتی گپ شان می زند و "قل هاتوا برهانکم" می آورد و برهان آنها هم که قربان شان بروم فقط همین یک جمله است:"خب اعتقاد داریم."

یک بار به همین فامیل عزیز گفتیم یعنی واقعاً بودن این‌ها این‌قدر بد و خطرناک و انحرافی و کفرآمیز است ؟یعنی این‌قدر به حال دین زیان دارند و ضربه می‌زنند که لازم باشد این‌طور وقت و انرژی و حیثیت بگذارید برای حذف کردن‌شان؟ ایشان گفتند که مضر است و دیگران به چشم اصنام و بت و چه و چه نگاهش می کنند و فلان و بهمان .که البته من قانع نشدم ولی خب اصولا نمی‌شود خیلی بحث کرد.

خلاصه که ما به یمن اینکه برِ این میدان هفتاد و دو ملت خانه داریم ، هرسال همه وقایع و رخدادهای مذکور را رصد می‌کنیم . هر شب تا ساعاتی پس از اذان مغرب ،ملت در خیابان تشریف دارند و تازه بعد از این مراسم تعدادی که هنوز نفسی برای‌شان باقی مانده باشد به مساجد و منابر می‌روند و سخنرانی ای می شنوند و سینه‌ای می زنند .

طبیعتاً هر مسجدی که ساعت برنامه اش با ساعت مراسم میدانی آقایان تداخل داشته باشد توفیق حاصل نمی نماید که نمی نماید گیریم که بهترین خطیب مملکت را هم دعوت کرده باشد.

این‌ها تازه مال قبل از عاشوراست،نه روز به این منوال می گذرد تا می رسیم به روز عاشورا، از صبح زود مثل بقیه جاها بساط نذری بر پاست و مردم همان دسته های عزدارای شب های قبل -البته این بار درهم ریخته تر و هرکی به هرکی تر- اغلب با پای برهنه و سر و کله ‌ی گل مالیده در میدان حاضر می شوند."نخل"را هم بر روی دوش از محل دایمی اش در یکی از امامزاده ها بلند می کنند و در خیابان ها در میان موج جمعیت می گردانند،ملت توی سرو کله هم می زنند تا گوشه ای از نخل عریض و طویل را به دوش بگیرند،نخل ظاهراً نمادی از تابوت امام باید باشد،چارچوب قوس دار عریض و طویلی (به قاعده ی یک اتاق)که با پارچه های سبز و سیاه پوشانده شده ،هر هیأتی پیش پای نخل گوسفند خودش را زمین می زند فلذا کف خیابان پر از خون است که صحنه جالبی نیست .مردم دسته دسته،زن و مرد و پیر و جوان و تحصیل کرده و تحصیل نکرده و کارمند و پزشک و استاد و دانشجو و کشاورز و بازاری و ... بر خود لازم می دانند که از زیر نخل رد شوند،حتا مردانی از داربست های چوبی اش آویزان می شوند تا نوزادها و بچه های کوچک را از مادرها بگیرند و به قصد تبرک به پارچه های بالایی نخل بمالند.

 

عکس:نصیر عالیخانی

این از زیر نخل رد شدن یک رسم خیلی جا افتاده ای است به طوری که از کسی رد نشود یا بگوید خوب نیست یا قبول ندارم و امثالهم باید سیلی ِنگاه چپ بخورد .

ما هم تا وقتی که بچه بودیم مادر محترم هرسال به هر ترفندی شده از زیر نخل ردمان می کرد بلکه آدم شویم ،حالا که بزرگ شدیم و آدم نشدیم  خب دیگر مختاریم .

این "نخل"را دیگر با هیچ ترفند و مباحثه و ارشادی نتوانستند از دوش مردم بردارند ، قدمت زیادی هم دارد،در عکس های خیلی قدیمی شهر از مراسم نخل گردانی و ازدحام مردم در اطرافش تصاویری هست.

نخل را از صبح به دوش می گیرند و راه می افتند ،از خانه محل تولد امام خمینی هم می گذرند و دسته جات در حیاط های بزرگ خانه می گردند و سینه زنی می کنند ،تا بالاخره ظهر عاشورا می رسند به مکانی خاص که نام قدیمی اش "چاله نخل"است و حالا گرچه ده پانزده سالی ست که شده "میدان عاشورا"ولی مردم هم چنان با همان "چاله نخل"خودشان حال می کنند و گوششان بدهکار تابلوهای شهرداری نیست.

نخل ،ظهر عاشورا به آنجایی که باید می رسد و اوج عزاداری ها و در هم شدن دسته جات و سنگینی و تلخی و داغی ظهر عاشورا و ...

این بار گلوپاره کردن‌ها و مجاهدت های آقای قرائتی ظاهرا کمی جواب داده و در همین میدان عاشورا صف نماز بسته می شود و نماز ظهر عاشورا با هزار مکافات اقامه می شود که باز جای شکرش باقی ست.

عصر در سکوت غریب شهر،وقتی دیگر صدای بلندگوها خوابیده و صداها گرفته و دیگر خبری از ضرب طبل ها و سنج ها و زنجیرها نیست گروهی با صدای زمزمه وار و اغلب " خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده "خوان،نخل را به همان امامزاده ای که بوده برمی گردانند تا عاشورای سال بعد و خودشان به زیارت مزار شهدا روانه می شوند.

هرسال این مراسم همین طوری که مردم عشق شان می کشد برگزار می شود ...

 

پی نوشت:

این گزارش دست و پا شکسته ای بود از مراسم عزاداری در شهر خمین و البته کمی تا قسمتی هم انتقادی، با همه‌ی این احوالات محرم اینجا را-از لحاظ خلوص،ساده‌گی ،خودجوش و سنتی بودن - بسیار دوست دارم و هرجا باشم سعی می‌کنم خودم را برسانم ،حتا اگر سهمم از مراسم‌هایش فقط لرزیدن دلی و غلتیدن اشکی باشد.

به نظرم بد نیست هرکدام هرجا هستیم گزارشی به سبک خودمان از مراسم ها و آیین های عزاداری محرم آن‌جا بنویسیم.شاید بشود یک چیز درست و حسابی ازشان درآورد،امتحان کنید.

                                  








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.