یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
چارقدی که نداریم

چارقد را تعطیل کردند. چقدر رفتیم، چقدر آمدیم، چقدر حرف زدیم با سمیه و بقیه دخترها، چقدر چت کردیم، چقدر روی خط تیتر زدیم، چقدر روی خط ویرایش کردیم، چقدر روی خط بحث و جدل کردیم سر مطالب، چقدر به این و آن ایمیل زدیم و دعوت کردیم برای بودن، چقدر...

چقدر توی این جی‌میل من پر است از مکاتبات چارقد، چارقدی که معلوم نبود چه کاره اش هستم، اما "درباره ما"یش را، "چرا چارقد"ش را انگار کسی بهتر من نمی‌توانست بنویسد، بس که می‌فهمیدم جای خالی یک مجله دخترانه شاد مذهبی سرزنده منطقی آدمیزادی یعنی چه. بس که کشیده بودم از هیچ جا، جا نداشتن. از ترس این ور و آن ور بام ایستاده بودم وسط، و آن وسط خانه ای بنا نمیشود معمولا.

"بلاگچه" نوشتم،" شادی رمضانی" شدم،در همشهری جوان اسمم به عنوان "پرکارترین" نویسنده چارقد آمد، شدم "مشاور سردبیر"، شدم"دبیر سرویس زن و خانواده"،خسته شدم، نق زدم به جان خسته ی پرمهر سمیه، کنار کشیدم اما کنارش ماندم.

هر روز صبح سمیه از راه می رسید و مخم را به روش خودش باز می‌کرد و ازش چندتا ایده برمی‌داشت و با آن تلاش و پشتکار خوبش می‌رفت دنبال اجرایش. سوتی هم که می‌دادم، به روی خودش نمی آورد. جلسه نمی‌رفتم، اخم نمی‌کرد، سفر اصفهان و شمالش را نمی‌رفتم، به رو نمی آورد، نمی‌گفتم که هرقدر "چارقد" را مال خودم می‌دانم اما باز هم توی جلسه هایش غریبی می‌کنم، احساس می‌کنم با بچه هایی که خیلی رسمی آنجا جمع شده اند سنخیتی ندارم و این "مال من" بودن توهمی بیشتر نیست.

گفتیم هرچی عکس باحجاب توی نت هست اخمو و بداخلاقند، اینها ما نیستیم، قرار شد سرویس عکس داشته باشیم، عکس‌هایی که نبود را خلق کردیم، و چه خوب داشت پیش می‌رفت.

عیب و ایرادش را می‌دانستیم، هرجا زورش را داشتیم رفعش می‌کردیم، آنجا که بلد نبودیم داشتیم سعی می‌کردیم که بلد شویم، مثل آرایشگرها هر روز که به روز می‌شد، یک خرده عقب می‌ایستادیم و ابروهایش را برانداز می‌کردیم که لنگه به لنگه نباشد، کم و زیاد برنداشته باشیم،که چشمشش را نزده باشیم یک وقت. همان چشمی که هنوز هم چشم ماست، بی چارقد یا باچارقد.

بعد یک روز ایمیل آمد که "کات"، گفتیم چرا، گفتند پول نیست،گفتیم بی‌پول چی؟گفتند پول نیست، گفتیم اسپانسر چی؟ گفتند پول نیست.

گفتیم؟ نه. آقای مدیر مسئول دور بودند. به زنان‌پرس گفتیم برو از مدیرمسئول ما بپرس چرا.

بعد هم ساکت شدیم. هرکدام افتادیم یک طرف و یک جا، آن نیرویی که تازه جمع شده بود، آن موتوری که تازه گرم شده بود باز ایستاد. تا کجا دوباره یک تیم آن شکلی، شکل بگیرد و شناخته شود و پا بگیرد.

دنیا این طوری است، حالا قصه‌ی چارقد خوبش است تازه...

 




سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
که عروسک نباشی

«شادی را روبه‌رویم می‌نشانم و سخنرانی کوچکی برایش می‌کنم؛ همان کاری که باید مامان با من می‌کرد و هیچ‌وقت نکرد. اگر حرفی با او داشتم، هفت هشت بار طول اتاق را رژه می‌رفتم. جانم بالا می‌آمد و حرف، انگار که ته چاهی گیر کرده باشد، بالا نمی‌آمد.

باید به شادی یاد بدهم که مواظب باشد. ممکن است کسی به او مهربانی کند. توی دنیا صدجور مهربانی است که او باید فرق بین آن‌ها را بداند. می‌خواهم بگویم حواسش به پسرهای بزرگی که دائم به ساختمان می‌آیند و می‌روند، باشد. نمی‌دانم چه جور با ظرافت به او بفهمانم که ممکن است کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند، او باید داد بزند. شاهین می‌پرسد:
- چرا مامان؟
- برای این‌که مهم است.
بچه‌ها نگاهم می‌کنند.

عروسک شادی را از دستش می‌گیرم و شکمش را فشار می‌دهم. عروسک گریه می‌کند. می‌گویم:
- مثل این.
باتری را از دلش درمی‌آورم و دوباره عروسک را فشار می‌دهم. می‌گویم:
- می‌بینی؟ اگر صدایت درنیاید، حتی بدتر از عروسکِ بدون باتری هستی؛ بدون قلب. آن وقت می‌شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی‌فهمد…»



این بخشی از داستان "پرنده من" است ونرگس حیدری در چارقد با این مقدمه یادداشت خوبی نوشته، اصلاً من و ما این مجله را به خاطر همین زاویه دیدهای لازم و مهجورش می‌پسندیم.




چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
آمدمت که بنگرم

دیروز مهمان داشتیم...




سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
بیا و باش و بنویس خب

تمام‌قد، به احترام روزهای روشنِ در راه

  گاهی در چارقد می‌نویسم و این نوشتن را دوست دارم، هرکسی که اینجا را می‌خواند و با توجه به توضیحی که در لینکِ اول پست نوشتم، خلق و خویش با این سایت جور در می‌آید، می‌تواند که باشد و بنویسد، یا حتا باشد و ننویسد. به قول این آدم اتو کشیده ها،در صورت تمایل به این نشانی میل بشوتانید:

atashshekan@gmail.com








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.