سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
نیفتی یه وقت

 ماها معمولاً از همان جایی که خیلی ادعایش را داریم خراب می کنیم،آن هایی که همیشه از تحمل مخالف و سعه صدر و رفتار مبتنی بر ادب و اخلاق و نقدپذیری و امثالهم دم می زنند.اتفاقاً درست جایی که از این بُعد در معرض آزمون  قرار می گیرند نشان می دهند که چه آدم های گستاخِ خشنِ پرده دری هستند.دست به دامن شیوه ها و الفاظی می شوند که دیگرانِ بی ادعا در این زمینه به ندرت از آنها استفاده می کنند.

همین طورند دقیقاً آن هایی که  فکر می کنند خدا و پیغمبر فقط مال آنهاست و کتاب الهی و احادیث معصومین و ...فقط برای آنها صادر شده و دیگران فقط مستوجب ارشاد و موعظه و هدایت اند ،آنها هم اغلب از همین جا کله پا می شوند،در بهترین حالتش سر بلند می کنند می بینند یکی از پاره های تن شان از همین مستوجب ها از آب درآمده و در حالت های شایع ترش خودشان دسته گل  به آب می دهند، یک عمر "منع کرده" را دچار می شوند.

قاعده انگار همین است،معمولاً سربه زیرترها و بی ادعاها بهتر عمل می کنند.

من هر وقت با غرور از همین پله های جلو دانشگاه خواستم بالا بیایم نزدیک بوده کله پا شوم،چون حواسم پرت شده به نگاه دیگران به جای پله و گام های خودم...

 

 




دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم

  از وقتی دستم رسید  دیشب بالاخره مجالی شد که با حوصله بنشینم و "ویژه نامه داستان همشهری "را دست بگیرم ،ساعت یازده بود که برگ اولش را شروع کردم،قرار بود یکی دوتا یادداشتش را بخوانم و بخوابم ،سرم را که بلند کردم دیدم ساعت شده یک و نیم دو!

 

 بعد گفتم مجله ای که آدم تنبل خوش خوابی را بتواند این طوری ناغافل بیدار و هوشیار نگه دارد و پی خودش بکشاند حتماً ارزش دارد که درباره ش چیزکی بنویسم.نه نقد است نه معرفی ست، فقط سهیم کردن شماست در لذتی که از خواندنش بردم.

 

  

 

 

* داستان اول،نویسنده:حضرت حق

 

صفحه آغاز و بسم ا... مجله ای که رویش عنوان "داستان"باشد  بهتر از این نمی شود،تکه ای از داستان ایوب به روایت قرآن،

لحن داستانی ،مینی مال ،تصویرگری ،شخصیت پردازی و ... با پررویی تمام برداشتم بالای صفحه نوشتم "20".و توی دلم گفتم این از آن کارهایی ست که جز از نفیسه مرشدزاده برنمی آید!

 

 

*"با حضور...."

 در این بخش که بعد از فهرست آمده،نویسندگان داخلی و خارجی صاحب نامی که از آثار آن ها در این شماره استفاده شده خیلی کوتاه معرفی شده اند و در مورد پیشینه ادبی شان اطلاعات تلگرافی ای به مخاطب داده شده است.این بخش برای غیر حرفه ای ها-مثل خودم- لازم و جالب است.

 

 

*"برشی از یک زندگی"

 

 در یادداشت سردبیر در تعریف این بخش این طوری آمده است که "برشی از زندگی نویسنده به روایت اول شخص"خودمانی اش این می شود که چند یادداشت از چند نویسنده درست و حسابی به قلم خودشان کار شده ،موضوع یادداشت ها چطوری نویسنده شدن آن هاست تقریباً،و چطوری با نویسندگی سر کردن شان.

من این ها را دوست داشتم و به شکلی که الان می نویسم بالای هر کدام چیزهایی برای خودم نوشته ام :

 

-سقف بالای سرت را نگه دار،روایت خانم دوریس لسینگ ِنویسنده از زندگی ادبی خودش( ترجمه ی زیبا و روان+دلهره ها و دغدغه های یک زن ِنویسنده +سندرم خانه داری+بی پولی +بچه داری)

 

-نقش ناگریز،روایت محمدرضا بایرامی از خودش( انتقادی+گزنده+کمی تلخ)

 

-اینک شلم شوربا،یاسر مالی (طنز ملایم دوست داشتنی+جلوی خیلی پاراگراف ها ":دی")

 

 

 *روایت های مستند:

 این بخش خودش دوقسمت است :یک شغل-یک نفر

"یک شغل" را این بار خانم زویا طاووسیان پزشک زنان و زایمان نوشته است،خاطرات دوره رزیدنتی در یک بیمارستان زنان و زایمان،خب برای من خیلی دلچسب و دوست داشتنی بود. نویسنده حس خودش را به آدم ها،به محیط بیمارستان،به مادرها،به نوزادها،به اتفاق های بد،به اتفاق های خوب خیلی عمیق به مخاطب منتقل کرده است،تصورم این است که خاطرات  در همان زمان  نوشته شده اند که این قدر حس و حال آن لحظه درش ثبت و ماندگار شده است. زیر تمام سطرهای  "نذر کردم گریه کنی"ش خط کشیده ام .

 

 

 *داستان روز

 

یعنی من شاخ درآرودم وقتی دیدم از "چهل حدیث"امام خمینی هم نگاه داستانی و روایی و زاویه دید و اینا کشیده اند بیرون!

جالبش این بود که اسم این ستون "داستان ِ روز"است. توی یکی دو صفحه امام ارتباط بین شیطان و آدم های مختلفی که توی صف نماز جماعت ایستاده اند را از زاویه دیدهای مختلف ترسیم می کند،زاویه دید امام جماعت،زاویه دید آدم های صف اول نماز،آدم های صف های بعدی،آن هایی که شرکت نکرده اند حتا.

بهتر است خودم را این طور لو بدهم که شیرین غافلگیر شدم  و توی دلم باز  گفتم این هم از آن کارهایی ست که جز از ....

 

 

 

*بخش های دیگر مجله شامل داستان ها(معمایی ،علمی تخیلی ،وطنی ،ترجمه و...)داستانک ها،برشی از یک فیلمنامه ،داستان کهن ،درباره داستان که شامل نقد و نظر،مصاحبه ،عادت های نوشتن یک نویسنده  و... است که خواندن آن ها هم خالی از لطف نیست و توصیه می شود به شرطی که ساعت دو شب نباشد!

 

 

 

 

* نکته ی آخر این که راستش  من از عکس خوش تیپ پیرزن های نویسنده (دوریس لسینگ،آلیس مونرو و کمی پیرمردی های استفن کینگ )خیلی حظ بردم  و هی با جوانی شان مقایسه کردم و از آن روز هر پیرمرد و پیرزنی که می بینم طبق یک سیستم نرم افزاری خودکار ذهنی ،چین و چروک صورت و دستاهاشان توی ذهنم صاف و صوف می شود ،قدشان کمی راست می شود،رنگ پوست شان روشن می شود،چشم ها درشت تر و درخشان تر می شوند و خلاصه جوانی شان تمام قد جلوی چشمم حی و حاضر می شود.از صفحه آرا و دست اندرکاران به خاطر این عکس ها هم تشکر می کنم!(تو این بند آخر عمق داغون بودن م رو رسوندم)

   خلاصه این که ما هم به احترام کلمه از جا بلند شدیم و "تا باد چنین بادا" !

 

 




یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
ایمیل بازی

    همکار ما و یا به عبارت بهتر رئیس ما ،یک آدم سن و سال داری ست که همه ی عمرش را صرف علم و دانش کرده است.آدمی که تخصصش "تاریخ " است ، آثار علمی معتبری در زمینه رشته خودش دارد  و یک پژوهشگر به معنی واقعی اش  به شمار می آید  که  من هم  از  اطلاعاتش زیاد استفاده می کنم و از  بودنش خوش حالم .

 

در عوضِ همه ی اینها در زمینه کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش اپسیلون آگاهی ندارد و قصد هم ندارد داشته باشد.به طوری که بعد از دوسال من تازه موفق شده ام برایش جا بیندازم که سایت و ایمیل با هم یک فرق هایی دارند. یا کلی مشقت کشیدم که دیگر به کسی نگوید "شماره سایت"تان را بدهید ،گرچه هنوز مشاور در امور اینترنت ش خودم هستم و هنوز باید  نشانی ایمیل هایی که ایشان یادداشت کرده را به این سبک بخوانم :

felaniunderlinebahmani1978atsineyahudatcom

 

تا اینجایش را داشته باشید، چند وقت پیش وقتی به هرکسی که می خواست فایلی برایش بفرستد نشانی ایمیل من را می داد و فقط خواجه حافظ شیرازی و مراجع عظام به ایمیل من چیز نفرستاده بودند و ایمیل های جینگیل مستون خودم لابه لای "نهضت ترجمه در اسلام" و "تاریخ اندلس" و "جابر بن حیان و اثار علمی اش" و "ریاضیات در تمدن اسلامی" و "یهود از صدر اسلام تا کنون " گم می شدند تصمیم گرفتم به اسم خودش یک ایمیل باز کنم  و نشانی اش را درشت بنویسم و بگذارم زیر شیشه میز و سفارش کنم که از آن پس این ایمیل را به دیگران بدهد و قول دادم که حواسم به چک کردنش باشد و مثل ایمیل خودم ازش مراقبت و نگهداری کنم.

 

یک روز که برای گرفتن مقاله ای ایمیل جدید را باز کردم دیدم تعداد زیادی ایمیل  نخوانده دارد.بیشتر دانشجوهایش فرستاده بودند.یکی دوتای شان را  پرینت گرفتم  و گفتم که اگر تمایل دارند جوابی بدهد تا من بفرستم.پرینت ها لابه لای شلوغی کارهایش گم شدند .یکی دو بار دیگر هم یادآوری و  سفارش کردم  ولی  کلاً گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و بدتر از خودم آن قدر شلوغ است که تا یکی نیاید  روبه رویش ننشیند و صاف تو چشمش نگاه نکند جواب نمی گیرد.

 

دقیقاً همین جا بود که شیطنت ام گل کرد !یکی یکی ایمیل ها را باز کردم و با صبر و حوصله  به تک تک شان جواب دادم.

 

به یک دانشجوی قدیمی که خیلی دلش برای استاد علم و معرفتش تنگ  شده بود و لحظه هایی که در کلاس استاد گذرانده بود را هیچ وقت فراموش نمی کرد نوشتم که "من هم برق چشم های شما را از یاد نمی برم،برای من هم لحظه های هم صحبتی با جوان هایی مثل شما  قیمت دارند و به دعای خیرتان امید دارم."

 

به یک دختری  که  در مورد ادامه تحصیل مشورت خواسته بود و پرسیده بود ایا در شرایط فعلی که شغل نیست و ...ادامه تحصیل به درد می خورد یا نه نوشتم"دخترم،حداقلش این است که فکرت راکد نمی ماند و نمی پوسی  و از کتاب و یادگرفتن و اینها دور نمی مانی،اگر به زندگی ات لطمه ای نمی خورد ادامه تحصیل را توصیه می کنم"!!

 

به آقایی که دو ترم پیش شیرینی عروسی اش را برای استاد آورده بود و حالا با همسرش که او هم دانشجوی همین استاد بوده خرده مشکلاتی دارد گفتم:"پسرم!نگذارید مسائل کم اهمیت در زندگی تان پررنگ شوند ،حرمت همدیگر را حفظ کنید و ..."خداییش اینها را دیگر از خودش یاد گرفته بودم.

 

به مسئول یکی از رسانه ها که کلی غر و پر کرده بود و غیر مستقیم گفته بود خاک بر سرتان با این اطلاع رسانی تان و آن همایش برگزار کردن تان و ... گفتم که از این که زحمت کشیده و وقت گذاشته و اعلام نظر کرده خیلی ممنونم و نکته سنجی اش را تحسین می کنم و در مورد برنامه های آتی سفارش می کنم این مشکلات حل شود!(خب آدم از حق خودش شاید نتواند به این راحتی ها بگذرد ،ولی از حق دیگران می تواند انگار!)

 

یک دانشجوی پیله یک سؤال نخ نمای تاریخ اسلامی  پرسیده بود که  من هم به کتاب جدیدم در این مورد ارجاعش دادم و گفتم که دانشجوی قند عسل!کتاب های زیادی برای مطالعه هست که انتظار شما را می کشند.(نقل به مضمون!)

 

برای یک آقایی که فامیلش "افتاده"بود نوشتم "سربلند باشید"!

برای یکی که یک سری اطلاعات خواسته بود نوشتم که توی جیبم آمار و اطلاعات سازمانم را ندارم و به جای ایمیل زدن به من باید با "روابط عمومی"مکاتبه کند،

به یکی که اسمش "امین راستگو"بود نوشتم "اسم و فامیل شما من را یاد این ضرب المثل می اندازد که گفتی ،باور کردم،اصرار کردی ،شک کردم،قسم خوردی فهمیدم دروغ می گی !"که البته عقلم رسید واین یکی را  نفرستادم.

به حضرت استاد  گفتم که به بعضی ایمیل ها جواب داده ام و ایشان  مقداری تقدیر و تشکر کرد . خودم  هم کلی دلم باز شد و و خُلق مچاله ام صاف و صوف شد و این طور توجیه کردم که این جواب ها که دادم بهتر از جواب نگرفتن بود که!خیلی هم دل شان بخواهد.

 

فردای آن روز این باکس  داشت می ترکید !ظاهراً جواب ها به دل ملت خیلی نشسته بود  که هرکدام برداشته بودند ریز زندگی شان را به حضرت استاد ایمیل زده بودند،از انتخاب رشته و مشکلات اعتقادی و شبهات و سؤال در مورد فالگیرها و انتخاب اسم بچه شان و .....تازه فهمیدم خودش چرا گوشش به ایمیل ها بدهکار نبود و به جواب دادن شان حتی فکر هم نمی کرد.

 

 




شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
گزارش زنده مثلاً!

الان که من دارم این جا می نویسم آقای محسن رضایی تو سالن آمفی تأتر که کنار اتاق ماست دارد به سؤالات دانشجویان پاسخ می دهد.

هیأت همراه ش هم که ماشالله طوری  ریخته اند توی اتاق ما و جا خوش کرده اند و بیانیه می نویسند و هماهنگ می کنند و پیام می دهند و پیام می گیرند که انگار اتاق خاله کاندیدای مورد نظرشان است،بچه تهران بازی ست دیگر!

.

.

.

الان یک دانشجویی دارد پشت تریبون داد می زند و می پرسد چرا دم انتخاب یاد جوونا می افتید؟چرا دم انتخاب ما می شیم فرشته نجات؟شما تا الان که فلان مقامو داشتید چی کار برااا جوووناااا کردین؟شما اون دفه گفتین مگه گلوله منو از صحنه خارج کنه،ولی رفتین،بی گلوله هم رفتین...

و بعدش صدای جیغ و هورا و سوت می رود هوا!

.

.

.

یا الان رضایی تو پاسخش دارد می گوید:به من گفتن با گشت ارشاد چه می کنی؟من گفتم من بیکاری رو حل می کنم،گشت ارشاد خود به خود برداشته می شه...

و دوباره صدای جیغ و سوت واینا!

.

.

.

الان یکی پرسید رقیب شما کیه تو انتخابات و ایشون گفت رقیب من بقیه کاندیداها نیستن،رقیب من فقر و بیکاری و این چیزان.

.

.

.

الان صدای اذان ظهر مؤذن زاده داره میاد،غریبانه...

 

پی نوشت:

همین جوری برای خالی نبودن عریضه نوشتم و برای این که بگویم به دنبال پست انتخاباتی قبلی ،این جایی که من هستم هم دارد یک تکانی به خودش می دهد،انگار!

 




شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
هرکسی از ظن خود ...

  جایی که من الان هستم همیشه یک ویژگی ثابت دارد، آن هم این که خبری یا بازتابی از اتفاق های سیاسی اجتماعی مملکت درش نیست،حالا واکنش که دیگر هیچی،حرفش را هم نزن.

مثلاً اگر یک بروشور کوچولو دربیاید که کمی بوی قرمه سبزی بدهد،فی الفور در عرض سه سوت جلسه هیأت رئیسه تشکیل می شود که حالا چه کارش کنیم!این وری و آن وری اش هم خیلی فرقی نمی کند.

یا مثال دیگرم این است که در جنگ غزه که دیگر گنجشک های خیابان  هم به خاطرش راهپیمایی می کردند این جا درست وقتی یک تکانک هایی به خودش داد که فرداش جنگ غزه تمام شد.

حالا در یک همچین جایی آدم حق دارد وقتی صبح از در که می آید تو بنر عریض و طویل  "میرحسین موسوی،نخست وزیر محبوب امام " ببیند ،چشم هایش را بمالد و شاخ دربیاورد، نه؟

البته این جایی که من هستم اگرجایی باشد مثل دانشگاه آزاد،معماهایش با یک دو دوتا چارتای کوچولو حل می شوند!

 

پی نوشت:

نمردیم و یک یادداشت انتخاباتی هم از خودمان در وَکِردیم!

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.