پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳
دارای بورد تخصصی"پیدا کردن رگه‌های غم در شادترین لحظه‌ها"

واکسن پنتا والان را هم زیارت کردیم، مثل همه‌ی چیزهای مفید و لازم دنیا یک کوفتی‌ست که نجیب‌ترین بچه‌ی دوماهه را هم اشکی و مشکی می‌کند. تب که به اوج رسید و لی‌لی به لالا گذاشتن‌های خودمان را دیدم و پابه‌پاش درد کشیدن و تب‌دار شدن را، دلم رفت پیش دوماهه‌های شیرخوارگاه‌ها، بهزیستی و فلان. کی لی‌لی به لالای‌شان می‌گذارد و دستمال نم‌دار روی داغ دل‌شان وقتی پرستار، مادر نیست؟




یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
از درددل‌ها یا "خداحافظ فرمانده"

  هیچوقت خیلی آدم پرکاری نبودم، هیچ‌وقت در نوشتن یا کارهای دیگری که ازم برمی‌آمده ادعای حرفه‌ای گری و اینها نداشتم و ندارم، یعنی در واقع خودم می‌دانستم چه کاره هستم و چه کاره نیستم، اما هروقت نهایت تلاشم را روی کاری گذاشته‌ام و خودم را به خاطرش به سختی و نیمه‌جانی انداخته‌ام که خوب از آب دربیاید و اثرگذار باشد و یک تغییر حتی خیلی کوچک در محیطی که درش هستم بیافریند، هیچ اسم شاخصی ازم در آن کار نبوده و نیامده.یعنی همیشه سرباز یکی شده‌ام که خیال کردم کارش درست است و در رکابش تمام قد و با همه قوا دویدن و مراقب بودن و مبارزه کردن ارزش دارد، و یا مثلا الان اوست که یک پرچم خوبی بلند کرده و اگر یکی مثل من، بی اما و اگر ندود جلو و زیر این پرچم را نگیرد کوتاهی کرده است،بارها چیزهایی نوشته‌ام که باید نوشته می‌شدند و اثرخودشان را می‌گذاشتند اما به جای خودم،اسم و امضاء بزرگی پای آن کار خورده، با کمال میل البته، چون گمان کردم به نام او با به نام دختر سربه هوای بازیگوشی مثل من خیلی فرق می‌کند. هروقت مراسمی، اتفاق علمی فرهنگی خوبی اینجا خلق کرده‌ایم، بدوبدو کردن‌ها و خاک و خلی شدن‌ها و فکرکردن‌ها و ایده دادن‌هایش مال من بوده، اما ردیف اول نشستن‌ها و تیپ زدن‌ها و نوشابه باز کردن‌ها و قسمت‌های شیک ماجرا مال دیگران.

فرماندهان این سرباز کوچک هم مدل‌های خودشان را داشتند، بعضی‌شان مرام داشتند و قدر کارش را می‌دانستند و همین کافی بوده، بعضی‌شان هم یک جاهایی کم حافظه می‌شدند و خودشان هم یادشان می‌رفت که پای این اثر ماندگارشان ردپای خاک و خلی کس دیگری هم هست.

ازین ماجرا هرگز غصه‌دار یا دلگیر نبودم و نیستم چون انتخاب خودم بوده  و هروقت آخر کار، آن عقب‌ها نشسته‌ام و سربه زیر انداخته‌ام فکر کرده‌ام که چه بهتر! اینطوری پروبال آدم سبک‌تر است و حتی خندیده‌ام به آنهایی که به زور دارند کاری که نکرده اند را به پیشانی خودشان می‌چسبانند،

اما شما که غریبه نیستید، این روزها دلم می‌خواهد کاری برای خودم کرده باشم، چیزی بنویسم یا کاری کنم که خالص خالص مال من باشد، حتی اگر دیده نشود یا کم دیده شود...




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
پسرک به مثابه پروفن

وقتی یک خبر ضد حال شنیده‌اید، وقتی دلتان می‌خواهد خودتان را از سقف حلق آویز کنید، وقتی دنیا به آخر رسیده و قیامت شده ، وقتی با یک من عسل هم خورده نمی‌شوید، یک فروند بچه فسقلی زیر پنج سال را بیاورید پیش خودتان تا با وروجک بازی‌هایش شفایتان بدهد.

+




شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
برای پاییز و زمستان

مهمانی تمام شده و نخود نخود هرکه به خانه خود.

ما اما دوباره برگشتیم که آن خانه‌ای که شده بود مثل شهر جنگ زده‎ را مرتب کنیم و آثار مهمانی را پاک کنیم.راستش من بیشتر رفته بودم که وسایل پسرک را از گوشه کنار اتاق‌ها جمع کنم و برایش بگذارم کنار.دیشب که بچه‌ها لاک‌پشت سبزش را مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می‌کردند، فکر کردم که اگر بود مگر می‌گذاشت؟

پسرک،دو ماه پیش رفت به قول خودش آن "جای دور"، پیش بابایش بالاخره،به میل و انتخاب خودش هم رفت، بعد از این چند ماه دوری و بهانه گرفتن یک روز با کیف کوچولویی که توش مسواک و برس و چند دست بلوز شلوار و دوسه تا اسباب بازی بود رفت که یک هفته بعد برگردد اما اعلام کرد که دلش می‌خواهد بماند و ماند.

دیشب هم مادرش رفت تا زندگی تازه‌ای شروع کند، شاید این بی‌خیالی پسرک مادرش را هل داد به سمت زندگی تازه.

لباسهایش را یکی یکی تا زدم،بعضی‌ها مال نوزادی‌اش بودند، به قول خودش آن وقت که نی‌نی بود! به من نگفته بود اما به پدربزرگش گفته بود که وقتی من نی‌نی بودم، بابا و مامانم دعوا می‌کردند، بعد ادای دعوا کردنشان را در آورده بود و خندیده بود.

نوزادی‌ها را جدا گذاشتم توی یک کیسه، لباس‌های بزرگتر را یکی یکی درمی آوردم می گرفتم بالا، می‌گفتم این الان به‌ش میخوره یعنی؟سایزش یادم رفته..حالا لابد توی این مدت بزرگتر هم شده، بچه 4 ساله رو به رشد است دیگر.

لباس محرمش را هم دیدم، مشکی آستین‌دار با سربند قرمز.اینها را جدا بسته‌بندی کردم.

اسباب بازی ‌را هم توی سه تا کارتن بزرگ جا دادم، اتوبوسهایی که عکس خودش را چسبانده بود به جای راننده، خرسی و خرگوش‌ها و خانه سازی‌ها و توپ‌ها و ماشین‌ها و ...

دوچرخه را هم، یاد وقتهایی افتادم که هال و آشپزخانه و راهروها را با این دوچرخه می گشت، با چه سرعتی هم. کلا این خانه را به خاطر دراندشتی‌اش دوست داشت، خانه ای که میشود حتی توی آشپزخانه اش با دوچرخه راحت دور زد...

پسرک با سه وجب قد و دوتا چشم آبی از وسط تصادف روح دو تا آدم پرت شده بود توی زندگی ما.مادرش هنوز تکه پاره‌های دلش را از آن حادثه جمع و جور نکرده بود.پدرش هم که لابد فکر می‌کرد نمی‌ارزد که هر هفته،یا دوهفته یکبار زحمت چهار ساعت راه را برای دیدن بچه‌اش تقبل کند. خلاصه او بود و ما، او بود و من که انس گرفته بودیم با هم و یک جورهایی شده بودم رفیق گرمابه و گلستانش. وقتهایی که پیش من بود گاهی یک جور خوشگلی از ته دل بی‌دلیل می خندید،میگفتم به چی میخندی؟ میگفت خوشحالم که اینجام.

غذا و خواب و گردش و سفر و مهمانی و شب احیاء و مریضی و دوا و دکتر و همه چیز را با هم تجربه کردیم. اینجا به پسرک بد نمی‌گذشت اما همیشه غصه نبودن بابایش را داشت.یک وقت‌هایی به من میگفت، چندبار هم برای بچه‌های همسن خودش درد دل کرده بود. دلهره تنها ماندن داشت،شبها وقت خواب به مادرش میگفت میترسم تو گم شی مامان! به خاطر همه اینها من دوست داشتم کامل برود یک طرفی تا شاید قرار بگیرد بالاخره،دیگر اینجوری ته دلش غصه‌دار این طرف و آن طرف نباشد.

شاید هم یک روز دوست کوچولوی با درک و فهم چشم آبی من برگشت،شاید باز هم یک روز تابستانی دیگر،وقتی تو داری از پشت تلفن غر میزنی و ایراد میگیری و من فقط دارم به صدای داد ممتد تو گوش میدهم او باشد و از مات شدن چشمهایم بفهمد که دارم حرفهای ناراحت کننده ای می شنوم و به جبران،صورتم را پشت سر هم غرق بوسه کند. آن هم به قول خودش بوس خیس!

رسیدم به جورابها و کفش‌ها، به لباس‌های زمستانی، به چتر کوچک رنگی که بعید میدانم هیچ‌وقت استفاده کرده باشد، روی کارتن اینها مینویسم:برای پاییز و زمستان.

صندلی کوچک صورتی‌اش را هم میگذارم، سی دی عکسهایش را هم که رایت کرده‌ام میگذارم، فقط عکسهایی را گذاشتم که خودش تکی باشد، گفتم شاید وقتی بزرگ شد دلش بخواهد عکس سه سالگی‌اش کنار آبشار آب سفید و کوه بوجه و سد و درحال آتش روشن کردن و دنبال بره ها دویدن و پیتزا درست کردن و ... را ببیند. خودمان را حذف کردم که بار خاطره و سوال اضافی برای طفلک درست نکنم، که یادش برود چرا اینجا بود و ما کی بودیم و چرا دلتنگ بود و چرا رفت و چرا و چرا و چرا...که یادش برود تنها بچه‌ای بوده که من خیلی خیلی دوستش داشتم. پسری که به برف بگوید "فَ" و به تخم مرغ بگوید "اون تون تون" و به خداحافظ بگوید "آسسه" و به گاو بگوید "وا" ،که یادش داده باشی و از سر بازیگوشی مدام گفته باشد "من بیشتر ازین بلد نیستم دیده" و اما آخرش تلاشت به سرانجام برسد و وقت رفتن آن زبان شکسته شیرینش را یادگاری بگذارد توی خیال تو. 

پاییز است و در سکوت خانه،صدای گریه نماز مغرب  پدربزرگ از اتاقش می‌آید،عکس پسرک چشم آبی از روی دیوار میخندد،همان خنده مهربان پرشیطنت آشنا.

 




پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
خاکت که باران خورده باشد

چندروزی هست که دلم دوباره برگشته همدان.

همدان برای من مزه ناب جوانی و جوانی کردن است. هنوز هم یک وقتهایی که درخودم و با خودم گیر میکنم، باید برگردم به آن زمان،ببینم آن موقع چطوری بودم،چطوری فکر می‌کردم، به چه چیزهایی خیلی پایبند بوده ام، چی را خیلی دوست داشتم، ازچی بیزار بودم. دروغ چرا،آن زمان خودم را دوست دارم، حس می‌کنم هنوز می‌تواند برایم معیار باشد، که جوانی بود و باران.

یک زمانی دلبستگی‌ام به همدان به خاطر آدم‌هایی بود که آنجا دیده بودم و دست و بال روحم هنوز بوی عطرشان را می‌داد.اما زمان و گذشت زمان کاری می‌کند که کم کم از آدمها بگذری.هنوز عطرشان توی مشامت باشد اما گیرشان نباشی. الان دیگر دلبستگی و اشتیاقم به آن شهر، نه دلتنگی آدمهایش و قشنگی خاطره‌ها و منظره هایش، بلکه به خاطر بارانی است که آن روزها و آنجا از درهای همیشه باز آسمان شرشر روی روحم می‌ریخت و هرروزش تازه تر از دیروزم می‌کرد.

 

این روزها، فلاش بک میزنم به اعظم همدان،به خودم می‌گویم تو آن شکلی بودی‌ها، به عهدهای دلت وفا کن..




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
تلخ راست

"با سر رفته‌ام توی دیوار،تقصیر خودم بوده،تقصیر تنگی چشم‌هایم شاید،تقصیر کودکانه نگاه کردنم، تقصیر ساده دلی یا خنگی یا یک همچین چیزهایی. ولی هرچه بوده تقصیر خودم بوده که به قول شاعر، تو که بد نمی‌شوی.
سرم ضربه خورده،مخم جابه جا شده،هرچه حس بوده یک جا از قلبم رفته، قلبم چمدان بسته و مثل این زن‌های توی فیلم‌ها که جمع می‌کنند و می‌روند خواسته برود،رفتم دم در یقه‌اش را گرفتم و گفتم:کجا؟؟ چشمش خیس بوده و سعی کرده گریه نکند جلوی من، اما هق‌هق‌اش را نتوانسته قورت بدهد. گفتم کجا احمق جان؟حرف نزده. گفتم این راهش نیست،بیا برگرد و بتمرگ سرجایت. خلاصه از وسط راه برش گرداندم به خیال خودم.
اما نه،قلبی که بار ببندد و برود،رفته است. بعدش هرچه باشد ادای ماندن و تپیدن است،حتا اگر بگوید "توکه بد نمی شوی" دیگر از آن "تو که بد نمی شوی"ها نمی شود..."


این را قبل‌ترها یکی،جایی نوشته بود،فهمیده ام که چند خط آخرش چقدر راست‌اند...




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
...

نخواستم شکایت کنم، فقط اسمت را آوردم که دعا کنم،بعدش اما باران گرفت.




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
حرم

از خانه تو که برمی‌گردم همیشه تا چند روز، همه خانه ها به چشمم تاریک است و همه اتاق‌ها و اتفاق‌ها و حرف‌ها به دلم، بی‌جان...

بعد از چند روز دوباره آن همه نور و روح و جان و صفا، از یادم می‌رود و چشم ودلم عادت می‌کند به همینی که هست...

 

از سفر برگشته ام،سفر از من برنمی‌گردد(شمس لنگرودی)




دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
مرا که با تو شادم پریشان مکن

آدم پریشان که می‌شود مثل گنجشک‌های به دام افتاده خودش را می‌زند به این در و آن در، شیشه می‌بیند خیال می‌کند راه رهایی است، با اشتیاق و شتاب می‌دود سمتش، با مخ می‌رود توی شیشه،می‌افتد و شیشه و شیشه‌های بعدی، خسته می‌شود و قلبش تند تند می‌زند..

فرقش این است که گنجشک بالاخره از همین آزمون و خطاهاست که راه به جایی می‌برد. اما آدمی باید بنشیند و یه خودش بیاید اول.

در پریشانی‌ها اطرافیان مثل همین پنجره‌های بسته اند،مگر آنها که با روشنی نسبتی دارند...




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
مریز آبروی سرازیر ما را

رفتیم توی نمازخانه که آن چاررکعت نماز هول هولکی را بزنیم به کمرمان و برگردیم، داشتند میخواندند از شما. به "یا وجیهاً عند الله" که رسیدند، ذهنم گیر کرد به این "وجیه". یعنی کسی که پیش خدا آبرو دارد، وجهه دارد، اعتبار دارد. اشکم از دم مشکم سرازیر شد، چه قدر حرف است که یک آدمی پیش خدا وجیه باشد. خیلی ها را می شناسیم که در چشم دیگران اعتبار و آبرو دارند، وجهه اجتماعی مثبتی دارند، اما خیلی های کمی هستند که این وجهه شان تا آخر حفظ شود، و تازه دانه های دلشان هم برای همه پیدا نیست. اما پیش خدا آبرو و حیثیت داشتن، آنقدر که بشود گرو گذاشتش برای دیگران، یعنی خیلی، یعنی خیلی خیلی. بی خود نیست که ما این همه غلام شماییم...دلم هوای پاکی تان را کرده...




دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
...

وقتی کامنت میگذارید که بعد از خواندن بیشتر نوشته‌های اینجا چشم‌تان ابر می‌شود، آدم وقت نوشتن دست و دلش می‌لرزد...




دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
گپ با طعم رمضان

      "هم‌نام"ِ جومپا لاهیری را گرفتم دستم که بخوانم،از بهمن تا حالا جلوی دست است که خوانده شود،حالا هم که صفحه 65 هستم دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم،آشیمای هندی و همسرش آشوک دور از خانواده و ولایت‌شان در آمریکا منتظر به دنیا آمدن پسرشان هستند، پسرک با ذکر تمام جزئیات به دنیا می‌آید، الان من 65 صفحه خوانده ام و تازه بچه شده یک‌سالش.اووه! تا آخر داستان که 360 صفحه است،ماجرای بزرگ شدن این بچه و آینده ی این خانواده است،حوصله‌ی همراه شدن ندارم. شاید "مترجم دردها"یش دندان‌گیر تر ازین باشد،ندیدمش هنوز.

  این روزها آدم حوصله زندگی خودش را هم ندارد چه برسد به زندگی دیگران، چه خوب بود اگر این بی ذوقی و بی حوصلگیِ این سالها یک جوری از من کنده می‌شد. خوب بود اگر به قول تو به یک‌جایی گیر می‌کردم بالاخره و ازین مواجی و بی‌قراری درمی‌آمدم. دیروز فکر کردم بلند شوم بروم پیش این مشاوری که در خیابان روبه‌رویی تازه کلینیکش افتتاح شده و اس ام اس تبلیغاتی اش برایم آمد. بعد دیدم که این همان آقای دکتری ست که همکار خودمان است و میانه مان نیمه شکرآب است، از بس که ...

  گفتم حالا گیرم که همان آقای دکتر نباشد و دیگری باشد،مثلا می خواهی بگویی چی؟بگویی من خیلی آدم تک رویی هستم و این خوب نیست؟بگویی که از الان عزا گرفتم که این فامیل‌مان می خواهد جمع کند از شهر دیگری بیاید اینجا که کنار ما باشد و تنها نباشد، و نمی داند که من به درد از تنهایی درآوردن کسی نمی خورم،برای یک روز و دو روز خوبم،ولی بیشترش را نه. عادت من تنهایی ست،تک قدم زدن،تک فکر کردن،تک خرید کردن،تک غصه خوردن، تک ذوق کردن. بلدم که مردم‌دار باشم،که وقتی مهمان می آید با روی باز میزبانی کنم،که وقتی با کسی هستم برج زهرمار نباشم و دوستی کنم،ولی زمان دارد.از یک حدی که بگذرد دلم می خواهد برگردم به خودم، حوصله‌ی همراه بودن ندارم.

    حالا این فامیل‌مان اگر بیاید خیلی توی ذوقش خواهد خورد،چون از ظاهرم همچین چیزی پیدا نیست،از آن خنده ها و پرحرفی ها نمی‌شود این تعلق به تلخی و تنهایی را دریافت. فقط چندبار پرسیده تو چرا زنگ نمی زنی؟گفتم وقت نمی کنم،ولی راستش این است که حوصله ندارم.حوصله ی آدم هایی که خوبند،ماهند،گل اند،با عشق اند اما...

  گفتم واقعا من بروم به مشاور این‌ها را بگویم که چی بشود؟ آن هم به این آقا! باز زهره اگر بود،اگر کمک کردن بلد نبود حداقل صاف بود، انگار داشتی به آب روان حرفت را می‌زدی،راستی و صافی‌اش غصه‌ی آدم را صیقل می داد و از آن تیزی و نخراشیدگی در می‌آورد.

زهره هم مشاور بود، وسط مشکلات محرمانه‌ی مردم بود،لای رشته های درد و غم‌شان یک‌جایی آن وسط مسط‌ها سعی می‌کرد مرهم باشد، گوش خوبی بود برای همه آدم‌های تنها و خسته‌ای که دنبال شنیده شدن هستند فقط!

من گوش زهره بودم، از دردهای خودش می‌گفت، از مراجعه کننده هایش بی‌اسم و رسم برایم حرف می زد و من قصه ازشان می‌چیدم، از دردهای ساده‌ی خنده دار داشتند تا دردهایی که استخوان آدم را می‌سوزاند و لالت می‌کرد.

گوش زهره بودنم هم خیلی طول نکشید،چون این شهر هم انگار دوست دارد تنها ببیندم، هروقت یک خرده با کسی صمیمی می‌شوم و از این که هست آرام می‌گیرم ،یک‌جوری می‌شود که از پیشم می رود. جای بدی هم نمی رودها،ولی از دست من می رود.

مرض شاید باشد اصلا، چه معلوم.

شاید خیلی شعاری تمام شود این پست اگر بنویسم آدم بهتر است این شکایت ها از خودش را نزد کسی ببرد که کاری از دستش بربیاید.شاید شعاری تر هم بشود اگر بنویسم این دعاهای این شب ها،همین دعای پریشانی که مال شب های رمضان است خودش خلاصه ی این حرف‌هاست،با مخاطبی که برای آدم به جز گوش بودن می‌تواند همه چیز باشد.

حالا شعاری یا غیر شعاری واقعیتش همین است، هر مرضی و شیشه خرده و دردی که داریم، با او گفتنش بهتر از با دیگران گفتن است. زودتر درمان می شود، آدم بی آبرو هم نمی شود، دردش هم سرایت نمی‌کند به دیگران .

این دعای ابوحمزه خیلی آشناست،انگار وصف آدم‌هایی ست که از خودشان خسته اند، که دنبال طبیب اند و از آقای مشاور خیابان بالایی امید بریده اند، از خودشان هم ...

روشنفکر بازی به ما نیامده، شب‌های رمضان باشد برای همین سوته‌دلی ها و ننه من غریبم‌بازی ها با خدا، خوب هم می‌خرند اتفاقاً، خانم آشیما و شوهر یخچال‌ش هم بروند گوگول بزرگ کنند و خوش باشند.

برمی دارید کامنت می گذارید که بنویس،زودتر بنویس،بیش‌تر بنویس، خب زودتر و بیش‌ترش می شود این ...




جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
دل نده به پاییز

این را برادرم نوشته ،

یک لحظه فکر کردم دوستی که ازش حرف زده ؛منم.

چقدر دلم خواست که بودم...

آدم گاهی نیاز دارد کسی از این حرف ها درباره اش بزند.کسی که زیاد بشناسدت،کسی که پیچ و خم های روح ات را مثل کف دستش بلد باشد.آدم گاهی بدفرم محتاج می شود به دیگران.

بگذریم،حالا وقت این حرف ها نیست...

 




چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
...و عادتکُم احسان

کنیزک فقط شاخه گلی داده بود

آزادش کردید و گفتید:

خدا ما را این طور ادب کرده که "اذا حیٌیتم بتحیٌه فحیٌوا باحسن منها"*

.

.

.

شاخه گل "سلام"م ،تقدیم به شما

چشمداشتِ آزادی ندارم

ولی

چشم ِتر را که نمی شود از شما پنهان کرد

 

 

* آیه هشتاد و شش،سوره نساء(و چون به شما درود گفته شد شما به صورتی بهتر از آن درود گویید.)

 

** حکایت کنیز و شاخه گلش را از کتاب "زندگانی امام حسن مجتبی،تألیف رسولی محلاتی برداشتم.

 

***این یادداشت ، کوتاه جرعه ای ست از بی کران کرامت سبو ،به احترام همه ی هم هیأتی ها

 




چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
مرا بنویس

چیزهایی که مستقیم-خیلی مستقیم -به خودم ربط دارند را نمی توانم بنویسم.دوست دارم ولی بلد نیستم.بلدم زندگی و احساس و غم و شادی و شور و عشق و غصه ی دیگران را قصه کنم.ولی مال خودم را نه...مال خودم را فقط بلدم به دوش بکشم،بی آن که کلمه شده باشند.به خاطر همین سنگین اند،شادی هایم حتا...

حس ها وقتی کلمه می شوند سبک تر می شوند،گیرم حتا در این اسباب کشی از یک حس درونی و انفرادی به یک کلمه بیرونی و مشترک بین همه ی آدم ها ،کمی از قیمت شان کم شود،کمی از بار معنایی شان منتقل نشود،ولی باز خوب است،آدم را معتدل می کند.

گاهی دلم می خواهد بروم پیش یکی که بلد است خوب بنویسد،برایش شروع کنم گفتن و گفتن،بعد بگویم حالا تو قصه ام کن!شعرم کن ،مرا بنویس!

شاید هم یک روزی برسد که خیلی از مردم دل شان بخواهد نوشته شوند،شعر و قصه شوند،بعد سر شاعرها و نویسنده ها شلوغ شود،یک اتاق کوچولویی علم کنند کنج میدانی،برِ خیابانی،میانِ کوچه ای و...

 

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد...




شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
گپ با طعم اردیبهشت

یک)سلام

 

دو)این بچه ها که توی کالسکه می آورند بیرون دیدی؟دقت کردی تا حالا توی صورت شان؟مثل امپراطورها می نشینندیا لم می دهند،یک اخمی می اندازند توی صورت شان،نگاه عاقل اندر سفیه آرامی به اطراف می اندازند،حتا زحمت به خودشان نمی دهند  که گردن مبارک را بچرخانند،کله را این ور اون ور کنند،همین طوری مستقیم که دارند بُرده می شوند نگاه می کنند و می گذرند ...

 

سه)اتاق طبقه بالا صاحاب پیدا کرده است.این جا اتاق من بود.روزگاری داشتیم با هم،هنوز هم وقتی می روم توش دلم هری می ریزد پایین،هنوز هم توی کشوهای کمدش چیزهایی دارم،دفتر یادداشت های آن سال ها،نامه های کاغذی ،نوشته ها،گل های خشک،عکس ها.بعد از این همه سال هنوز جای مناسبی برای این ها پیدا نکرده ام،خانه ی نو،جای یدک کشیدن خاطره ها و یادها نبود،دل من هم دلِ گذاشتن  و وانهادن نبود ،ماندند توی همین کشوها،توی همان اتاق،سالی به ماهی پا توی آن اتاق نمی گذاشتم ولی دلم خوش بود که هست!یک وقتی هم که به هوای پیدا کردن چیزی مجبور می شدم بروم ،مثل آدم های فراری،مثل کسی که قدم به خانه ای می گذارد که روح دارد سریع برمی داشتم و می زدم به چاک!

اتاقم روح داشت خب!هنوز روح داشت ...از شخم زدن گذشته ی خودم در می رفتم،از مرور قصه های نخ نما،از طنین صدای آن روزهای خودم که جامانده توی فضای این اتاق.

حالا محمدرضا برای خودش آدم شده و نوبت اوست که در آن اتاق از این فیلم ها بیاید،نوبت صدای اوست،نوبت دنیای اوست ،نوبت جوانی کردن او ،روح من باید بساطش را جمع کند برود،پسرک امشب را وقت داده که کشوها را خالی کنم ،که وسایلم را بردارم ببرم...کجا ببرم؟

 

چهار )به روزِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری/بسا کسا که به روز ِ تو آرزومند است

 

پنج)شیطان رفته توی جلدم،پچ پچ می کند درِ گوشم،وعده می دهد،وعید می دهد،نقشه می کشد،بهانه می گیرد،داشته هایم را خوار و کوچک جلوه می دهد،نداشته ها را  بزرگ نمایی می کند،عطر گل های باغ م را قاچاق می کند برای فک و فامیل های خودش ،از آب گل آلود ِ این حزن ِ مدام ،ماهی می گیرد به چه درشتی ...کباب می کند توی دلم،دودش هم می رود به چشم خودم ،چشمم خیس است،گنجشک ها لب حوض چشم هام پر می شویند،صلوات می فرستم ...

 

                                                                        باقی بهارت




دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
زهرزدایی

یک جایی هست بین قلب و زبانم،

یک اتاقک کوچولویی شاید،اما کار مهمی آن جا انجام می شود.کلمه هایی که از قلبم بلند می شوند و قرار است به زبان بیایند آن جا زهر و تلخی شان گرفته می شود.

پروسه ی ساده ای دارد،کلمه ها تسلیم اند،زود تلخی شان را پس می دهند.اما مشکل اینجاست که گه گاه دوز تلخی ِ خود ِاین اتاقک از حد مجاز رد می شود.

 




دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
با تو آرامم

"مدیون آنانی هستم

که عاشق شان نیستم

این آسودگی را

آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوش حالی ِ این که

گرگ گوسفندان شان نیستم...

با آنها آرامم و آزاد،

چیزهایی که عشق نه توان دادن شان را دارد

و نه گرفتن شان را "

 

                                          از سرکار خانم ویسو آوا شیمبورسکا

 




یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
که برگردی

هر وقت،هرجا،هرکس یک خورده چشم ام را گرفته است به من مایلش کردی،

از بچه گی،خیلی بچه گی ،آن دختر مو طلایی را یادت هست که زیاد حرف می زد و همه جا رهبر بود و کلی بچه زیر پرچمش خبردار بودند همیشه،یادت هست که هرچی من بی دست و پا و کم حرف بودم او زبل بود و شیرین زبان؟همان شش سالگی چشم ام را گرفته بود نفهمیدم چی شد که آمد طرف ام،بین آن همه سرباز با من دوست شد،با من که سربازش نبودم ،تا خیلی بعدش،تا خیلی خیلی بعدش،تا همین دوسه سال پیش که تمام کردم اش به دلایلی.

 

این اولین تجربه ام بود،بعدش بارها اتفاق افتاد،هرکس را که برمی گزیدم برمی گشت طرفم،حتا اگر خیلی دور بود،حتا اگر غیر ممکن می نمود،بی آن که کاری کرده باشم،تلاشی،حتا قدم از قدمی برداشته باشم سویش،حتا،حتا زیاد نگاهش کرده باشم.

 

تأخیر داشت اما یقین داشتم که می آید ،یک وقتی بالاخره سر می رسد ،یک کسی م می شود،نسبتی پیدا می کند بام،ربطی پیدا می کند به م،ربطی پیدا می کنم به ش.

 

آرزوی هیچ کس هیچ وقت به دلم نماند،طوری می شد حتا که به غلط کردم می افتادم،می گفتم بردار ببرش ...نخواستم.

 

یادت هست که این ها را؟این سر به سر گذاشتن ها را؟

حالا آمده ام پیش تو،با اعتراف به همه ی این ها،همه ی این آوردن ها،

آمده ام که بگویم چشمم ،دلم ،دستم،پایم ،زبانم ،بند بندم تو را گرفته است ،

آمده ام زیاد نگاهت کنم،آمده ام قدم از قدم بردارم،آمده ام تلاش کنم،یک غلطی کنم،

 

که برگردی به من!

 

هر قدر هم که دور باشم،هر قدر هم که زمان از دست رفته باشد،هر قدر که ناممکن بنماید ،خودت کسی م شو،بگذار نسبتی پیدا کنم با ت ،بگذار که ربطی پیدا کنم به تو ، نگذار آرزویت به دلم بماند،نخواه که بماند...

 

پی نوشت:

بگذار پاسخ کامنت های دل نِشین این یادداشت در همان دل بمانَد.




چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
پاگرد پله باش!!

نشستی رو به رویم و می گویی :

"حق نداری این طوری وا بروی،نباید صدات این طور گرفته و بی انرژی باشه،نباید برق نگاهت رفته باشه،

یعنی حق نداری این طوری باشی،اگر کسی قبلن امید داشته که به گاه خستگی هاش "تو" هستی ،نباید حالا بی امید بمونه.اگر کسی بوده که وقتی به ته خط می رسیده فکر می کرده جمله های تو می تونه التیامش بده، حالا نباید بی التیام بمونه،

حق نداری برق چشم هات رو از دست بدی،اگه به دل خسته کسی نشاط می داده،

حق نداری خطی بنویسی که به خستگی ها و دلتنگی های عالم اضافه کنه،

یا طوری قدم برداری که ازش بی حالی بباره،

حتا اگر خسته باشی،حتا اگر سخت گذشته باشه به ت،

حق داری توی خلوت خودت هر طوری باشی اما حق نداری این دلتنگی ها و خستگی ها رو پخش کنی،

نفس تازه باش ،پاگرد پله باش..."

می خندم و می گویم چشم!

همیشه این جور روضه خواندن هایت را دوست داشته ام.

 




سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
سه نقطه

ظرف ام کوچک است،

 

رنج ام زیاد ،

 

یا آن را قدری بزرگ کن،یا این را قدری کم




یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
گذشتن

من کفش کهنه ای بودم

توی دکان کفاشی

یا تیغ کند

روی میز سلمانی

یا نان سوخته ای

روی پیش خوان نانوایی

یا سکه ای از رواج افتاده

یا از این هم کمتر،

آمدم به سنگ تو

که سبز گذشتی،و چشمت مرا نگرفت.

                                                  "رضا دبیری جوان" 




چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
نیازمندیها

به یک دل ِ نگیر جهت تعویض نیازمندیم ...

 

 

 

 

 

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.