یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
حال خوبت را..

یک گلدان هم داریم که پارسال تشریف آورد توی خانه‌ی ما و تمام پارسال هیچ حرکت خاصی از خودش نشان نداد و خیلی عادی چندتا برگ و  گل کرد، امسال ولی در همان شرایط،  یک جور خیلی باحالی، هر روز کلی شاخ و برگ‌ تازه می‌زند و  قلمرو حکومتش را گسترش می‌دهد. چندبار خواستم  رمز این دگرگونی و حال خوبش را بپرسم، روم نشد. 




پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
اردیبهشت

بعضی این درختای نورس،همچین خوش قد و قامت و قشنگ وایسادن و همچین برگ‌هاشون سبز روشن و تمیز و براق و ترگل ورگله که آدم دلش می‌خواد بره جلو دوتا بوس آبدار ازشون بکنه.

مخاطب خاص:چندتا نهال گردوی پشت اتاق ما.




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
سماع

  آدم باید خیلی خوشبخت باشد که برحسب اتفاق، وقت طلوع یک صبح بهمنی بتواند رقص گروهی سارها را توی اتوبان ببیند. خیلی از ماشین‌هایی که درحال عبور بودند توقف می‌کردند و ازین هنرنمایی قشنگ پرنده‌ها فیلم و عکس می‌گرفتند، یک فیلم کوتاه با موبایل ازشان گرفتم که بلد نیستم چطوری آپلودش کنم،این عکسها را از نت گرفتم اما رقص سارهای خودمان دست کمی ازین‌ها نداشت. به قول جودا اکبر: سبحان الله..




شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
 

خواستم به شمعدونیه آب بدم امروز، گفتم روزه نیستی؟




دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.




یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
گنجشک

گنجشکه نشسته روی انحنای میله پنجره همیشه باز اتاقِ ما،رو کرده به منظره ی بیرون و زده زیر آواز،همچین با ذوق و هیجان و رسا که انگار  ارکستر ملی باشد!

نگهبان سراسیمه می آید تو که صدای چی میاد؟می گم :هیچی،صدا نمیاد که!

میگه آهان!این گنجشکه ست،می رود طرفش،پرش می دهد که:"خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن."

گنجشک ککش نمی گزد،پر می زند می رود روی پنجره ای دیگر ،همان آواز ارکستر ملی ش را ادامه می دهد.

نگهبان شک کرده که گنجشکه اهلیِ اتاق ِ ما شده باشد،می خندم که "خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن!"

اردیبهشت ،گنجشک ها هم یک چیزی شان می شود به خدا!




شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

خواستم این دم آخری بگویم هرقدر هم که کتاب های موفقیت خوانده باشیم و از حفظ باشیم که آنتونی رابینز گفته فلان کنیم تا خوشبخت شویم و دیل کارنگی گفته بهمان کنیم،

هر قدر هم بلد شده باشیم که به چیزهای خوب فکر کنیم تا به طرف مان بیایند و اول سال آرزوهای مان را فهرست ِ بلندبالا کنیم و در نظر آوریم و غیره و ذالک،

 ولی؛

ولی اول و آخرش آویزان شماییم.

دست مان به دامن شماست،چشم مان به دست شما ،به هوای پیاله ی آبی که عطش شکن باشد ...و هر کس نداند شما که خوب می دانید روزگار ،روزگارِ لاجرعه ی عطش شکن است...

خواستم بگویم ما هنوز یادمان هست که گفته اید احوال ما فراموش تان نمی شود،هنوز یادمان هست که موی پیشانی این دلِ بی قرار  دست شماست،که قرار ِ ما این نبوده و نیست،

خواستم بگویم اول و آخرش ماییم و شما ،که دعا کنید گیاه ِ سوخته نباشیم ...که "ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را" ...

خواستم بگویم که باغ و بهارِ ما شمائید،فروردین و اردیبهشت ما شمائید،چشم و چراغ ما شمائید،هفت سین ما شمائید، نوروز ما شمائید ،که سال ِ نیکوی ما ،سالِ با شماست...

خواستم بگویم که "احسن الحال" شمائید ،که "حول حالنا" شمائید،هم شمائید که به اجابت نزدیک اید ، که "مبارک "شمائید،که "عید"شمائید،

خواستم بگویم که ...

 




شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
پیامبر کوچک

امروز از صبح یک زنبور عسل با من است!

راه افتاده دنبالم،صبح توی تاکسی از آینه راننده دیدمش که داشت پشت کله م ویز ویز می کرد،حالا هم توی اتاق برای خودش می چرخد،یک ذره روی نامه ها نگاه می کند و سطر سطر پر زنان مرورشان می کند،یک خرده کتاب ها را بررسی می کند،نگاهکی به روزنامه ها می اندازد ،خسته هم که می شود می آید کنارم چرخ چرخ می زند.

چه کاری دارد یعنی با من؟من هم دست پیش را گرفتم کله ام را بردم طرف گوشش گفتم :چی وحی کردن به ات؟گفتن برو شهد جمع کن عسل درست کن،این جا هیچ شهدی به کار نیس ،"برو آن جا که تو را منتظرند ....برو جایی که بود گوشی و چشمی با کس"...برو.

.

.

.

 ولی به هرحال روزی که با یک پیامبر شروع شود بی گمان روز خوبی خواهد بود.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
نگاه

می نالیدیم از گرما و عرق ریزان و باد زنان غر می زدیم به تابستان و آفتاب داغ

گفت :خب میوه ها هم باید برسن بالاخره،این انرژی آفتاب لازمه!

 

پی نوشت:

غُر نزن،خرمای باغ تازه تازه دارد شیرین می شود.




یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
دیدار

سفیدِ برف که همه جا را می پوشاند انگار که زمین لباس احرام پوشیده باشد برای طواف کسی...

 




شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
برف

این همه تشکیلات به هم زده اند ،این همه ضلع ،این همه خط ،این همه نظم،این همه یکسانی زاویه ها،این همه زیبا شدن ها،این همه ظرافت؛

از آن بالا سبک و آرام خودشان را می اندازند پایین ،کف دستت که می افتند ،بی مقاومت همه ی آن همه ساختار و ضلع و زاویه و چه و چه به خرده گرمای دست های  تو آب می شود،از میان می رود،هیچ می شود.

و دانه برف انگار که به این خشنود است.

پی نوشت:

"تو آفتاب نیمه ی مردادی،

من دانه های برف زمستانی،

هی از تب تو آب شدم دیگر، چیزی نمانده ست به پایانم"








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.